تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب نزار قبانی
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 8 بهمن 1393-11:01 ب.ظ

دوباره باران گرفت !
باران معشوقه ی من است !
به پیش بازش در مهتابی می ایستم
میگذارم صورتم را و لباس هایم را بشوید !
اسفنج وار...
باران یعنی برگشتن هوای مه آلود و
... شیروانی های شاد !
باران یعنی قرار های خیس !
باران
یعنی تو بر میگردی...

نزار قبانی





نظرات() 

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 19 دی 1391-06:10 ب.ظ



مى دانستم او كشته خواهد شد
چرا که
زیبا بود در عصر عربیت زشت
پاك بود در عصر عربیت آلوده و چرک آلود
نجیب زاده اى بود در عصر ولگردان و دزدان
مرواریدى كمیاب بود
میان انبوه مرواریدهاى قلابى!
او زنى یگانه بود
در میان انبوه زنان همانند!


 نزار قبانی
در سوگ همسرش بلقیس
ترجمه محمد شكرچى





نظرات() 

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 15 دی 1391-01:58 ق.ظ

نمى دانم چه کار باید كنم ؟
آیا باید از سرنوشتى كه تو را
در پیش پایم قرار داد قدردانى كنم ؟
همان سرنوشتى كه باعث شد
در چشمهایت آب شوم
همان چشمهایى كه مرا در دریائى بی قرار غرق
و سیماى تو را بر چهره ام حك کرد
آن گونه که همه تورا در چشمهایم پیدا می کنند!
وحروف نام تو را در قلبم جای داد
و عشق تو را در خونم جارى کرد.
آآآه عشق من !
تو را به خدا به من بگو
آیا بعد از این همه عشق
عاقلانه است كه فراموشت كنم ؟

نزار قبانی




نظرات() 

نزارقبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 9 دی 1391-12:13 ق.ظ

این‌ نامه‌ی‌ آخر است‌ !
پس‌ از آن‌ نامه‌یی‌ وجود نخواهد داشت‌ !
این‌ واپسین‌ ابرِ پُر باران‌ِ خاکستری‌ست‌
که‌ بَر تو می‌بارَد،
پس‌ از آن‌ دیگر بارانی‌ وجود نخواهد داشت‌ !
این‌ جام‌ِ آخرِ شراب‌ است‌
وَ دیگر نه‌ از مستی‌ اثری‌ خواهد بود،
نه‌ از شراب‌ !
آخرین‌ نامه‌ی‌ جنون‌ است‌ این‌ !
آخرین‌ سیاه‌مشق‌ِ کودکی‌...
دیگر نه‌ ساده‌گی‌ِ کودکی‌ را به‌ تماشا خواهی‌ نشست‌،
نه‌ شکوه‌ِ جنون‌ را...

دل‌ به‌ تو بستم‌، چون‌ کودکی‌ که‌ از مدرسه‌ می‌گریزدُ
گُنجشک‌ها وُ شعرهایش‌ را
در جیب‌ِ شلوارش‌ پنهان‌ می‌کند !

من‌ کودکی‌ بودم‌ گریزان‌ُ آزاد
بر بام‌ِ شعرُ جنون‌ !
امّا تو زنی‌ بودی‌ ،
با رفتارهای‌ عامیانه‌ !
زنی‌ که‌ چشم‌ به‌ قضا وُ قدر داردُ
فنجان‌ِ قهوه‌ وُ
کلام‌ِ فال‌ْگیران‌ !
زنی‌ رو در روی‌ صف‌ِ خواستگارانش‌...

افسوس‌ !
از این‌ به‌ بعد در نامه‌های‌ عاشقانه‌،
نوشته‌های‌ آبی‌ نخواهی‌ خواند !

در اشک‌ِ شمع‌ها وُ
شراب‌ِ نیشکر
ردّی‌ از من‌ نخواهی‌ دید !

از این‌ پَس‌ در کیف‌ِ نامه‌رسان‌ها
بادبادک‌ِ رنگینی‌ برای‌ تو نخواهد بود !
دیگر در عذاب‌ِ زایمان‌ِ کلمات‌
وَ در عذاب‌ِ شعر حضور نخواهی‌ داشت‌ !
خودت‌ را بیرون‌ از باغ‌های‌ کودکی‌ پرتاب‌ کردی‌
وَ بَدَل‌ به‌ نثر شُدی‌..

نزار قبانی





نظرات() 

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 5 دی 1391-10:00 ب.ظ

پس‌ از گذشت‌ِ بیست‌ سال‌،
با تو به‌ خانه‌یی‌ دریایی‌ آمده‌اَم‌
که‌ دیوارُ سقف‌ ندارد !

بار اوّل‌ است‌،
سَر بر سینه‌ی‌ زنی‌ می‌گُذارم‌
که‌ دوستش‌ می‌دارم‌ !
با آرزوی‌ یک‌ خواب‌ِ طولانی‌ !
خوابی‌ اَبَدی‌...

بارِ اوّلی‌ست‌ که‌ می‌خواهم‌
با اندام‌ِ زنی‌ گَپی‌ طولانی‌ بزنم‌ !

بار اوّلی‌ست‌ که‌ پس‌ از قرن‌ها
وقتی‌ مَردی‌ به‌ فکرِ با تو بودن‌ باشد،
جنون‌ واقع‌ می‌شودُ شعر...

نزار قبانی




نظرات() 

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 28 آذر 1391-06:25 ب.ظ

ساده دلانه گمان میکردم
تو را در پشت سر رها خواهم کرد!
در چمدانی که باز کردم، تو بودی
هر پیراهنی که پوشیدم
عطرِ تو را با خود داشت

و تمام روزنامه های جهان
عکس تو را چاپ کرده بودند!
به تماشای هر نمایشی رفتم
تو را در صندلی کنار خود دیدم!
هر عطری که خریدم،
تو مالک آن شدی!
پس کی؟
بگو کی از حضور تو رها میشوم!
مسافر همیشه همسفر من!


نزار قبانی





نظرات() 

نزارقبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 18 مهر 1391-09:40 ب.ظ



تو را زنانه می خواهم

زیرا تمدن زنانه است

شعر زنانه است

ساقه ی گندم

شیشه ی عطر

حتی پاریس زنانه است

و بیروت با تمامی زخم هایش زنانه است

تو را سوگند به آنان که می خواهند شعر بسرایند،زن باش

تو را سوگند به آنان که می خواهند خدا را بشناسند،زن باش


نزارقبانی




نظرات() 

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 13 مهر 1391-05:58 ب.ظ


روزی که به مردی برخوردی
که یاخته های تنت را به شعر بدل کند
و با پیچش موهایت شعر بسازد
روزی که به مردی برخوردی
که قادرت کند - مثل من -
با شعر حمام کنی
سرمه بکشی
و موهایت را شانه کنی

آن روز می گویم: تردید نکن
با او برو
مهم نیست مال من باشی یا او
مهم این است مال شعر باشی

نزار قبانی




نظرات() 

نزارقبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 10 مهر 1391-12:47 ق.ظ


وقتی گفتم : " دوستت دارم "
می دانستم انقلابی است علیه قبیله
و ناقوس رسوایی آنها را زده بودم
می خواستم برانداز سلطه باشم
تا جنگل ها انبوه برویند
تا آبی دریاها فزونی یابد
و کودکان و کارگران جهان آزاد شوند
پایان عصر بربریت را می خواستم مرگ آخرین پادشاه را
وقتی دوستت داشتم می خواستم درهای حرمسراها را بشکنم
و سینه زنان را از دندان خلیفه ها رها کنم
وقتی گفتم : " دوستت دارم "
می دانستم الفبای تازه ای برای شهر بیسواد اختراع می کنم
و به مردم شرابی می بخشم که تا کنون نشناخته اند


نزارقبانی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox