تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب هوشنگ ابتهاج
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 22 مهر 1390-11:32 ب.ظ


برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست


در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

 

از : هوشنگ ابتهاج

+ این شعر با صدای ابی
محتاج- ابی - دانلود


پ.ن: از بهترین کارهای ابی!





نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 1 تیر 1390-08:29 ب.ظ



دیر است ، گالیا!
در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان

عشق من و تو ؟ ...آه
این هم حکایتی ست
اما در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر همسال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سرانگشت‌های تو
بر پرده‌های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشت هایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش، هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش، هزار ننگ
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...

دیر است گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامهٔ رهایی لبها و دست هاست
عصیان زندگی است
در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!
یاران من به بند،
در دخمه‌ های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشهٔ این دوزخ سیاه

زود است گالیا
در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان
اکنون ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!
زود است گالیا! نرسیدست کاروان...
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پردهٔ تاریک شب شکافت،
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت،
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خندهٔ گمگشته بازیافت،
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه‌ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو،
عشق من


هوشنگ ابتهاج


پ.ن : گالیا ، دختری ارمنی و عشق دوران جوانی ابتهاج بود





نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 27 خرداد 1390-01:39 ب.ظ



نه لب گشایدم از گل نه دل كشد به نبید
چه بی نشاط بهاری كه بی رخ تو رسید


نشان داغ دل ماست لاله‎ای كه شكفت
به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید


بیا كه خاك رهت لاله‎زار خواهد شد
ز بس كه خون دل از چشم انتظار چكید


به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینه جویبار گریه‎ی بید


به درد ما كه همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگین كه بوسه خواهد چید


چه جای من كه در این روزگار بی فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلك نالید
 
گذشت عمر و به دل  عشوه می‎خریم هنوز
كه هست در پی شام سیاه صبح سپید
 
كه راست درین فتنه‎ها امید امان؟
شد آن زمان كه دلی بود در امان امید
 
صفای آینه خواجه ببین كزین دم سرد
نشد مكدر و بر آه عاشقان بخشید


    ه. ا. سایه






نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 31 اردیبهشت 1390-09:32 ب.ظ


نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت

کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت

درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت

خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت

رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت

بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت


هوشنگ ابتهاج




نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 27 اسفند 1389-11:30 ب.ظ


 ای شادی آزادی
 ای شادی آزادی
روزی که تو بازآیی
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد؟
غم هامان سنگین است
دل هایمان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
 ما سر تا پا دردیم
 ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم
وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی حتی حافظه از
وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نام تو را در دل
 چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
 وقتی که در آن کوچه تاریکی
شب از پی شب می رفت
 و هول سکوتش را
 بر پنجره فروبسته فرو می ریخت
 ما بانگ تو را با فوران خون
چون سنگی در مرداب
 بر بام و در
افکندیم
وقتی که فریب دیو
در رخت سلیمانی
 انگشتر را یکجا با انگشتان می برد
 ما رمز تو را چون اسم اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح
 از آینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
 می گفتیم
از روشنی از خوبی
 از دانایی از عشق
از ایمان از امید
می گفتیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
 آن نور که در آینه می رقصید
 در خلوت دل با ما نجوا داشت
 با هر نفسی مژده دیدار تو می آورد
در مدرسه در بازار
درمسجد در میدان
در زندان در زنجیر
ما نام تو را
زمزمه می کردیم
 آزادی آزادی آزادی
آن شبها آن شب ها آن شب ها
آن شبهای ظلمت وحشت زا
آن شبهای کابوس
 آن شبهای بیداد
 آن شبهای ایمان
 آن شبهای فریاد
آن شبهای طاقت و بیداری
 در کوچه تو را جستیم
بر بام تو را خواندیم
 آزادی آزادی آزادی
 می گفتم
روزی که تو بازآیی
من قلب جوانم را
چون پرچم پیروزی
برخواهم داشت
وین بیرق خونین را
 بر بام بلندتو
 خواهم افراشت
 می گفتم
 روزی که تو بازآیی
این خون شکوفان را
چون دسته گل سرخی
در پای توخواهم ریخت
وین حلقه بازو را
 در گردن مغرورت
 خواهم آویخت
ای آزادی بنگر آزادی
این فرش که در پای تو گسترده ست
 از خون است
 این حلقه گل خون است
گل خون است
 ای آزادی
 از ره خون می آیی اما
 می آیی و من در دل می لرزم
 این چیست که در دست تو پنهان است ؟
 این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی آیا با زنجیر
 می آیی ؟


از هوشنگ ابتهاج




نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 28 بهمن 1389-06:09 ب.ظ



مرگ در هر حالتی‌ تلخ است، اما من:
دوستش دارم که چون از راه در آید مرگ
در شبی‌ آرام، چون شمعی‌ شوم خاموش..
لیک مرگ دیگری هم هست
-دردناک؛ اما شگرف و سر کش و مغرور
مرگ میدان: مرگ در میدان
با تپیدن های طبل و شیون و شیپور
با صفیر تیز و برق شمشیر.
غرقه در خون پیکری افتاده در زیر سم اسبان

وه، چه شیرین است.
رنج بردن با فشردن؛
در ره یک آرزو مردانه مردن!
و اندر امید بزرگ خویش
با سرو زندگی‌ بر لب
جان سپردن!
آه؛ اگر باید
زندگانیرا بخون خویش رنگ آرزو بخشید
و بخون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید؟


از: هوشنگ ابتهاج




نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 25 بهمن 1389-09:24 ب.ظ


نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست


از: هوشنگ ابتهاج




نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 12 بهمن 1389-07:28 ب.ظ

http://alireza001199.persiangig.com/image/shabe-sher/tehran_brigades_10.jpg


 نه هراسی نیست
 من هزاران بار
تیرباران شده ام
و هزاران بار
دل زیبای مرا از دار آویخته اند
و
هزاران بار
با شهیدان تمام تاریخ
خون جوشان مرا
 به زمین ریخته اند
 سرگذشت دل من
 زندگی نامه انسان است
که لبش دوخته اند
زنده اش سوخته اند
 و به دارش زده اند
آه ای بابک خرم دین
 تو لومومبا را می دیدی
و لومومبا می دید
 مرگ خونین
مرا در بولیوی
راز سرسبزی حلاج این است
 ریشه در خون شستن
باز از خون رستن
 در ویتنام هزاران بار
زیر تیغ جلاد
زخم برداشته ام
وندر آن آتش و خون
باز چون پرچم فتح
قامت افراشته ام
آه ای آزادی
 دیرگاهی ست ک از اندونزی تاشیلی
خاک این دشت
جگر سوخته با خون تو می آمیزد
دیرگاهی ست که از پیکر مجروح فلسطین شب و روز
خون فرو می ریزد
و هنوز از لبنان
 دود برمیخیزد
سالها پیش مرا با کیوان کشتند
شاه هر روز مرا میکشت
 و هنوز
 دست شاهانه دراز است پی کشتن من
 هم از آن دست پلید است که در
خوزستان
 در هویزه بستان سوسنگرد
 این چنین در خون آغشته شدم
 و همین امروز با مسلمان جوانی که خط پشت لبش
 تازه سبزی می زد کشته شدم
نه هراسی نیست
 خون ما راه دراز بشریت را گلگون کرده ست
دست تاریخ ظفرنامه انسان را
 زیب دیباچه خون کرده ست
آری از مرگ هراسی نیست
مرگ در میدان این آرزوی هر مرد است
 من دلم از دشمن کام شدم شدن می سوزد
 مرگ با دشنه دوست ؟
دوستان این درد است
 نه هراسی نیست
 پیش ما ساده ترین مسئله ای مرگ است
 مرگ ما سهل تر از کندن یک برگ است
 من به این باغ می اندیشم
که یکی پشت درش با تبری نیز کمین کرده ست
 دوستان گوش کنید:
 مرگ من مرگ شماست
مگذارید شما را بکشند
مگذارید که من بار دگر
 در شما کشته شوم


هوشنگ ابتهاج





نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 1 بهمن 1389-04:15 ب.ظ


ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من

                           آسمان تو چه رنگ است امروز؟

    آفتابی ست هوا؟

              یا گرفته است هنوز؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

 آسمانی به سرم نیست

   از بهاران خبرم نیست

 آنچه می بینم دیوار است

آه این سخت سیاه!

آن چنان نزدیک است

که چو بر می کشم از سینه نفس

نفسم را بر می گرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همین یک قدمی می ماند

کورسویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی ست

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی ست

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز، گوشه چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

اندر این گوشه خاموش فراموش شده

کز دم سردش، هر شمعی خاموش شده

یاد رنگینی در خاطرمن

گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست

ارغوانم تنهاست

ارغوانم دارد می گرید

چون دل من که چنین خون ‌آلود

هر دم از دیده فرو می ریزد

ارغوان!
این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید؟

ارغوان، پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده خورشید بپرس

کی بر این دره غم می گذرند؟

ارغوان، خوشه خون

بامدادان که کبوترها

بر لب پنجره باز سحر، غلغله می آغازند

جان گل رنگ مرا

بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان، بیرق گلگون بهار

تو برافراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان، نغمه ناخوانده من

ارغوان، شاخه همخون جدا مانده من



از:هوشنگ ابتهاج





نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 2 دی 1389-12:01 ب.ظ

http://alireza001199.persiangig.com/image/shabe-sher/2h67vjb.jpg


پشتِ این کوهِ بلند
لبِ دریای کبود
دختری بود
                که من
سخت می خواستمش

و تو گویی که گالی
آفریده شده بود
که منش دوست بدارم پر شور
 و مرا دوست بدارد شیرین...

و شما می دانید
اه، ای اخترکانِ خاموش
که چه خوش دل بودیم
من و او مستِ شکر خوابِ امید
و چه خوشبختی پاک
در نگاهِ من و او می خندید...

وینک ای دخترکان غماز
   گرنه لالید و نه گنگ
بگشایید زبان
   و بگویید که از یک بُهتان
چون شد این چشمه غبار آلوده!

و میانِ من و او
          اینک این دشتِ بزرگ
اینک این راهِ دراز
          اینک این کوهِ بلند.


از :هوشنگ ابتهاج (سایه)




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox