تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب هوشنگ ابتهاج
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 29 آذر 1396-09:33 ب.ظ

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوش تر

تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی

چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین

به از این در تماشا که به روی من گشادی؟

تویی آن که خیزد از وی همه خرّمی و سبری

نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟

ز کدام ره رسیدی؟ ز کدام در گذشتی

ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی

به سر بلندت ای سرو که در شب زمین کن

نفس سپیده داند که چه راست ایستادی

به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم

که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی

هوشنگ ابتهاج





نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 15 فروردین 1392-11:52 ب.ظ



 از هم گریختیم.  

         و آن نازنین پیاله دلخواه را  ؛ دریغ 

                                        بر خاک ریختیم!  


 جان من و تو تشنه پیوند مهر بود؛  

             دردا که جان تشنه خود را گداختیم !

 
بس دردناک بود جدایی میان ما ؛

         از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم . 

              دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت ؛

                         اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت .


       و آن عشق نازنین که میان من و تو بود ؛

                 دردا که چون جوانی ما پایمال گشت !

        با آن همه نیاز که من داشتم به تو ؛
 
                                پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود .


        من بارها به سوی تو بازآمدم ؛ ولی
 
                                                  هر بار دیر بود  !


         اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب ؛

                       هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش .
 
    سرگشته در کشاکش طوفان روزگار ؛

                    گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش !


هوشنگ ابتهاج




نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 24 شهریور 1391-03:09 ب.ظ


نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست


از: هوشنگ ابتهاج

پ.ن: این شعر زیبا با صدای شکیلا

شنیدن و دانلود از
اینجا



نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 15 تیر 1391-04:28 ب.ظ

کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا
کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا

ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد
کجا به در برمت ای دل شکسته کجا

فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا

چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد
به منزلی رسد این کاروان خسته کجا

دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس
به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا

خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود
کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا

چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا

بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد
که می روند ازین باغ دسته دسته کجا


ه.الف.سایه





نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 28 خرداد 1391-06:57 ب.ظ

باز شوق یوسف ام دامن گرفت

پیر ما را بوی پیراهن گرفت


ای دریغا نازک آرای تن اش

بوی خون می آید از پیراهن اش


ای برادرها خبر چون می برید

این سفر آن گرگ یوسف را درید


یوسف من،پس چه شد پیراهن ات

بر چه خاکی ریخت خون روشن ات


بر زمین ِ سرد خون ِ گرم تو

ریخت آن گرگ و نبود اش شرم تو


تا نپنداری ز یاد ات غافلم

گریه می جوشد شب و روز از دل ام


داغ ماتم هاست بر جان ام بسی

در دل ام پیوسته می گرید کسی


ای دریغا پاره ی دل جفت جان

بی جوانی مانده جاویدان جوان


در بهار عمر ای سرو جوان

ریختی چون برگریز ِ ارغوان


ارغوان ام ارغوان ام لاله ام

در غم ات خون می چکد از ناله ام


آن شقایق رسته در دامان دشت

گوش کن تا با تو گوید سرگذشت


نغمه ی ناخوانده را دادم به رود

تا بخواند با جوانان این سرود


چشمه ای در کوه می جوشد منم

کز درون سنگ بیرون می زنم


از نگاه آب تابیدم به گل

وز رخ خود رنگ بخشیدم به گل


پر زدم از گل به خوناب شفق

ناله گشتم در گلوی مرغ حق


پر شدم از خون بلبل لب به لب

رفتم از جام شفق در کام شب


آذرخش از سینه ی من روشن است

تندر توفنده فریاد من است


هر کجا مشتی گره شد مشت من

زخمی هر تازیانه پشت من


هر کجا فریاد آزادی منم 

       من در این فریادها دم می زنم . . .

 

- ه.الف سایه- (مثنوی بانگ نی)



نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 7 خرداد 1391-09:48 ب.ظ

مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم، گریه خندیده منم
یار پسندیده منم، یار پسندید مرا

كعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من
آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا

آیینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین كاینه تابید مرا

گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشك سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نكشم سر ز هوای رخ او
باش كه صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی پیرهنم جان رهاكرده تنم
تا نشوم سایه خود باز نبینید مرا


هوشنگ ابتهاج




نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 9 اردیبهشت 1391-07:51 ب.ظ


با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان

همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک

دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت

به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان

سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست

که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان ...


شاعر: هوشنگ ابتهاج





نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 5 بهمن 1390-04:45 ب.ظ


چند این شب و خاموشی؟ وقت است كه برخیزم

وین آتش خندان را با صبح برانگیزم

 

گر سوختنم باید افروختنم باید

ای عشق بزن در من كز شعله نپرهیزم

 

صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد

تا خود به كجا آخر با خاك در آمیزم

 

چون كوه نشستم من با تاب و تب پنهان

صد زلزله برخیزد آنگاه كه برخیزم

 

برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش

وین سیل گدازان را از سینه فروریزم

 

چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم

چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم

 

ای سایه! سحرخیزان دلواپس خورشیدند

زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم

 

هوشنگ ابتهاج






نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 18 آبان 1390-08:20 ب.ظ



چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی

به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی


ز تو دارم این غم خوش به جهان ازین چه خوشتر

تو چه دادیم که گویم که از آن به‌ام ندادی


چه خیال می‌توان بست و کدام خواب نوشین

به ازین در تماشا که به روی من گشادی


تویی آن که از تو خیزد همه خرمی و سبزی

نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟


همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی

همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی


ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی

که ندیده دیده رویت به درون دل فتادی


به سر بلندت ای سرو که در شب زمین‌کن

نفس سپیده داند که چه راست ایستادی


به کرانه‌های معنی نرسد سخن چه گویم

که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی


هوشنگ ابتهاج






نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 11 آبان 1390-06:59 ب.ظ


خبر کوتاه بود
اعدامشان کنید
خروش دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم خسته اش از اشک پر شد
گریه را سر داد
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم
چرا اعدامشان کردند ؟
می پرسد ز من با چشم اشک آلود
عزیزم دخترم
آنجا شگفت انگیز دنیایی ست
دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا
طلا : این کیمیای خون انسان ها
خدایی می کند آنجا
شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست
در آنجا حق و انسان حرفهایی پوچ و بیهوده ست
در آنجا رهزنی آدمکشی خونریزی آزاد است
و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدام شان کردند
و هنگامی که یاران
با سرود زندگی بر لب
به سوی مرگ می رفتند
امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند
به شوق زندگی آواز می خواندند
و تاپایان راه روشن خود با وفا ماندند
عزیزم
پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز
تو در من زنده ای من در تو ما هرگز نمی میریم
من و تو با هزاران دگر
این راه را دنبال می گیریم
از آن ماست پیروزی
از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم
کار دنیا رو به آبادی ست
و هر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز
نوید روز آزادی ست

هوشنگ ابتهاج





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox