تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب علیرضا
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 30 بهمن 1393-04:28 ب.ظ

تنها پیراهن تو می داند
آنجا
چه رازی از لذت لیمو خواب است.

آیا دختران پرتقال چین می دانند
سه پنج شنبه مانده به آخر پاییز
عروسی باغ است!؟

زیر درخت سپیدار،
خواب می دید
معلم جوان دهکده.

آن سو تر
انبوه زائران
به جانب فانوس روشن بالای کوه می رفتند.

دختری میان دختران پرتقال چین
برای معلم جوان
نان و سرشیر و پتو آورده بود.


-سید علی صالحی




نظرات() 

مصطفی زاهدی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 25 بهمن 1393-12:59 ق.ظ

گاهی فکر می کنم
از بس
بی تو با تو زندگی کرده ام
از بس
تو را تنها در خیالم در بر گرفته ام و
گیس هایت را در هم بافته ام
از بس
فقط و فقط در رویا
چشمهایت را نوشیده ام و مست
شهر تنت را دوره کرده ام که دیگر
حتی اگر خودت با پای خودت هم برگردی
نمی توانم تو را با خیالت جایگزین کنم!
بر نگرد!
من در حضور غیبتت از تو بتی ساخته ام
که روز به روز تراشیده تر و زیباتر می شود!
با آمدنت خودت را در من ویران می کنی
بگذار تنها با خیالت زندگی کنم...

مصطفی زاهدی



نظرات() 

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 8 بهمن 1393-11:01 ب.ظ

دوباره باران گرفت !
باران معشوقه ی من است !
به پیش بازش در مهتابی می ایستم
میگذارم صورتم را و لباس هایم را بشوید !
اسفنج وار...
باران یعنی برگشتن هوای مه آلود و
... شیروانی های شاد !
باران یعنی قرار های خیس !
باران
یعنی تو بر میگردی...

نزار قبانی





نظرات() 

مرام المصری

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 30 دی 1393-02:38 ب.ظ

چه مدت ترک شده بودی
که این‌چنین وحشت زده ای ..

چه مدت رنج کشیده ای
تا چنین بی رحم شوی ..

وَ چندبار میانِ این و آن
من را مبهوت کرده ای
آه ای عشق ...

- مرام المصری / چون گناهی آویخته در تو
ترجمه: سید محمد مرکبیان





نظرات() 

نازک الملائکه

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 7 دی 1393-11:45 ب.ظ

و قرن ها از من می پرسند
تو کیستی ای زن
و باد از من می پرسد
تو کجایی ای زن

من
روح ناآرام توام ای باد
زمان مرا انکار کرده است
از این رو
من نیز مانند تو
هیچ کجا نیستم ..

- نازک الملائکه
ترجمه: حسین منصوری





نظرات() 

پابلو نرودا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 2 دی 1393-12:50 ب.ظ

تمامی شب را با تو سر کرده‌ام
کنارۀ دریا، در جزیره.
وحشی و گوارا بودی میان خلسه و خواب،
میان آتش و آب.

شاید بسیار دیرهنگام
خوابهایمان به هم آمیخت
بر فراز و یا در اعماق،
بر فراز چون شاخه‌هائی که به یک باد می‌جنبند،
و در اعماق چون ریشه‌های سرخی که به هم می‌پیوندند.

شاید خواب‌های تو
از خواب من برخاستند
و از میان دریای تاریک
به جستجوی من آمدند
همچون گذشته،
زمانی که تو وجود نداشتی،
بی‌آنکه تو را ببینم
در کنارت پارو زدم،
و چشمان تو
در پی آنچه که امروز می‌جویند-
نان، شراب، عشق و خشم-
در تو پر می‌شوم
زیرا تو جامی هستی
در انتظار هدیه‌های زندگی من.

شب را با تو سر کرده‌ام
تمامی شب را
زمانی که زمین تاریک می‌شود
با زندگانش و مردگانش،
و چون بیدار می‌شوم ناگهان
در میان سایه‌ها
بازویم بر کمرگاه‌ات حلقه می‌شود.
نه شب، نه خواب
توانسته جدای‌مان سازد.

شب را با تو سر کرده‌ام
و چون بیدار می‌شوم، دهان تو،
از رؤیاهایت سر می‌کشد،
تا طعم زمین،
آب دریا، خزه دریائی،
و ژرفنای زندگی تو را به من بخشد،
و بوسه‌ات را می‌ستانم
نم سپیده‌دمان بر آن
گوئی از دریای پیرامون من
سر بر کرده است.
--------------
ترجمه : احمد پوری





نظرات() 

استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 21 آذر 1393-12:56 ق.ظ

تولدت مبارک بامداد...



====


اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

(1)
در برابر بی کرانی سکن
جنبش کوچک گلبرگ
به پروانه ئی ماننده بود

زمان با گام شتا بنک بر خواست
و در سرگردانی
یله شد
در باغستان خشک
معجزه وصل
بهاری کرد

سراب عطشان
برکه ئی صافی شد
و گنجشکان دست آموز بوسه
شادی را
در خشکسار باغ
به رقص در آوردند
(2)
اینک چشمی بی دریغ
که فانوس را اشکش
شور بختی مردمی را که تنها بودم وتاریک
لبخند می زند

آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جل جتا
پیموده ام
آنک منم
میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده

آنک منم
پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد
(3)
در سرزمین حسرت معجزهای فرود آ مد
[ واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود ]

فریاد کردم،:
«- ای مسافر!
با من از زنجیریان بخت که چنان سهمنک دوست می داشتم
این مایه ستیزه چرا رفت؟
با ایشان چه می باید کرد؟»

«- بر ایشان مگیر!»

چنین گفت و چنین کردم

لایه تیره فرو نشست
آبگیر کدر
صافی شد
و سنگریزه های زمزمه
در ژرفای زلال
درخشید

دندانهای خشم
به لبخندی
زیبا شد

رنج دیرینه
همه کینه هایش را
خندید

پای آبله در چمنزار آفتاب
فرود آمد
بی آنکه از شب نا آشتی
داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم
(4)
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ئی
دل بسته بودم
(5)
شکوهی در جانم تنوره می کشد
گوئی از پک ترین هوای کوهستان
لبالب
قدحی در کشیده ام

در فرصت میان ستاره ها
شلنگ انداز
رقصی میکنم-
دیوانه
به تماشای من بیا!




نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 20 آذر 1393-12:13 ب.ظ

«بی‌خوابی»

در این ساعتِ شب
تو باید خفته باشی
در پیراهنِ صورتیِ خوابت
و حتم دارم پادشاهِ هفتم
در همین لحظه از تو خواستگاری می‌کند.
همیشه از شاه‌ها بدم میآمده!

نه به خاطرِ زبانِ چاپلوسِ فارسی
که کاسه‌لیسانه
هر کارِ بزرگی را
شاه لقب داده است:
مثلِ شاه‌کار و شاه‌راه و شاه‌کلید
و نه به خاطرِ تاریخی
که زیر چکمه‌ی شاهان بنا شده...

از شاه‌ها شکایت داشته‌ام
چرا که هف‌تایشان هر شب به خوابت می‌آیند
و تو شاعری عاشق را
که به جرمِ ننوشتن مدیحه در سیاه‌چال قصرهاشان زندانی‌ست
از خاطر می‌بری...

در این ساعتِ شب
تو باید خفته باشی
با لب‌خندی که ارثیه‌ی عروسک کودکیِ توست بر لب‌هایت
و نسیمی که از دریچه‌ی کولر می‌وزد
چند تارِ مو را بر پیشانی‌ات
به رقص درآورده است...

تو خفته‌ای بدون شک
که من خیره مانده‌ام
به دودِ سبز سیگاری
که یک سیگار نیست
دغدغه‌های مردی سی و چند ساله است
که می‌پندارد زنده‌گی هم
مانند دیوارهای دبیرستان اوست
که هر روز
جسارتِ کفش‌های کتانی‌اش را
بر شانه‌هاشان احساس می‌کردند...

تو در خانه و خیابانی دور خفته‌ای
و من بر جنازه‌ی خوابم ایستاده‌ام
با روان‌نویسی خونین
و بر کاغذ جز چند عبارتِ خط‌خورد
چیزی نیست... //



یغما گلرویی





نظرات() 

سیدمحمد مرکبیان

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 9 آذر 1393-01:13 ق.ظ

ما
همدیگر را دیر نشناختیم
مثلا
زمان پخش برنامه های دلخواه مان را از رادیو و تلویزیون
از بر بودیم
آن کافه ها برایمان کافی بود
آن قهوه های بی مزه ی کافه ی آشنا و
گرمای کافه ی خودمان
مثلا من می دانستم تو وقتی از او حرف می زنی یعنی دل بریده ای
یا من اگر زیادی می خندیدم یعنی شب، گریه ی مفصلی را بالا می آورم
ما همدیگر را آنچنان زود شناختیم
که خودمان را اینچنین دیر پیدا کردیم
ما در ایستگاهی که قرار بود با خودمان سفر کنیم
همسفر شدیم و
خودمان را ترک کردیم.

- سیدمحمد مرکبیان




نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 5 آذر 1393-01:08 ب.ظ

«باران برای تو می‌بارد...»

این برگ‌های زرد
به خاطر پاییز نیست که از شاخه می‌افتند
قرار است تو از این کوچه بگذری
و آن‌ها پیشی می‌گیرند از یک‌دیگر
برای فرش کردنِ مسیرت...
گنجشک‌ها از روی عادت نمی‌خوانند،
سرودی دسته‌جمعی را تمرین می‌کنند
برای خوش‌آمد گفتن به تو...

باران برای تو می‌بارد
و رنگین‌کمان
ـ ایستاده بر پنجه‌ی پاهایش ـ
سرک کشیده از پسِ کوه
تا رسیدن تو را تماشا کند.

نسیم هم مُدام می‌رود و بازمی‌گردد
با رؤیای گذر از درزِ روسری
و دزدیدن عطرِ موهایت!
زمین و عقربه‌ی ساعت‌ها
برای تو می‌گردند
و من
به دورِ تو! //

*از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد» / نگاه 1392





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox