شـــب شـــعـر این پارك پاركینگ می شود این درخت ،تیر برق این زمین چمن ، آسفالت و من كه امروز به اصطلاح شاعرم روزی یك تكه سنگ می شوم با لوح یادبودی بر سینه درست،وسط همین میدان کپی برداری از اشعار بلامانع هست tag:http://shabsheer.mihanblog.com 2018-12-17T23:02:35+01:00 mihanblog.com سعدی 2018-09-25T20:03:42+01:00 2018-09-25T20:03:42+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1198 علیرضا من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نا بستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ای گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم درین بحر تفکر تو کجایی آن نه خال است و زنخندان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد، که سریست خدایی پرده بردار که بیگانه خود این روی ببیند تو بزرگی و در آینه ی کوچک ننمایی حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی عشق و درویشی و انگشت نمایی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نا بستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

ای گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم درین بحر تفکر تو کجایی

آن نه خال است و زنخندان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد، که سریست خدایی

پرده بردار که بیگانه خود این روی ببیند
تو بزرگی و در آینه ی کوچک ننمایی

حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا سع
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم غمم از دل برود چون تو بیایی

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی

کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان
پرتو روی تو گوید که تو در خانه مایی

سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی

خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی

سعدی
]]>
نادرابراهیمی 2018-03-02T15:04:06+01:00 2018-03-02T15:04:06+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1197 علیرضا  عزیز من!  خوشبختی نامه ای نیست که یک روز،نامه رسانی،زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دست های منتظر تو بسپارد.خوشبختی،ساختن عروسک کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...به همین سادگی،به خدا به همین سادگی؛اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشدنه هیچ چیز دیگر...  خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز،لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده از شناختنش شویم...  خوشبختی،همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سر

 عزیز من! 

 خوشبختی نامه ای نیست که یک روز،نامه رسانی،زنگ در خانه ات را بزند

و آن را به دست های منتظر تو بسپارد.خوشبختی،ساختن عروسک

کوچکی ست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...به همین سادگی،به خدا

به همین سادگی؛اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد

نه هیچ چیز دیگر... 

 خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز،لوازم و شرایط، اصول و قوانین

پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده از شناختنش شویم... 

 خوشبختی،همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده

است... 

 

                                                                                     نادر ابراهیمی


]]>
هوشنگ ابتهاج 2017-12-20T18:03:54+01:00 2017-12-20T18:03:54+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1196 علیرضا به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوش تر تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین به از این در تماشا که به روی من گشادی؟ تویی آن که خیزد از وی همه خرّمی و سبری نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟ ز کدام ره رسیدی؟ ز کدام در گذشتی ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی به سر بلندت ای سرو که در شب زمین کن نفس سپیده داند که چه راست ایستادی به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی هوش به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی

ز تو دارم این غم خوش ، به جهان از این چه خوش تر

تو چه دادی ام که گویم که از آن به ام ندادی

چه خیال می توان بست و کدام خواب نوشین

به از این در تماشا که به روی من گشادی؟

تویی آن که خیزد از وی همه خرّمی و سبری

نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟

ز کدام ره رسیدی؟ ز کدام در گذشتی

ندیده دیده ناگه به درون دل فتادی

به سر بلندت ای سرو که در شب زمین کن

نفس سپیده داند که چه راست ایستادی

به کرانه های معنی نرسد سخن چه گویم

که نهفته با دل سایه چه در میان نهادی

هوشنگ ابتهاج

]]>
مولانا 2016-01-09T18:46:44+01:00 2016-01-09T18:46:44+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1194 علیرضا سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو دوش چه خورده ای دلا راست بگو به جان تو فتنه گر است نام تو پرشکر است دام تو باطرب است جام تو بانمک است نان تو مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی چند نهان کنی که می فاش کند نهان تو بوی کباب می زند از دل پرفغان من بوی شراب می زند از دم و از فغان تو بهر خدا
سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
دوش چه خورده ای دلا راست بگو به جان تو

فتنه گر است نام تو پرشکر است دام تو
باطرب است جام تو بانمک است نان تو

مرده اگر ببیندت فهم کند که سرخوشی
چند نهان کنی که می فاش کند نهان تو

بوی کباب می زند از دل پرفغان من
بوی شراب می زند از دم و از فغان تو

بهر خدا بیا بگو ور نه بهل مرا که تا
یک دو سخن به نایبی بردهم از زبان تو

خوبی جمله شاهدان مات شد و کساد شد
چون بنمود ذره ای خوبی بی کران تو

بازبدید چشم ما آنچ ندید چشم کس
بازرسید پیر ما بیخود و سرگران تو

هر نفسی بگوییم عقل تو کو چه شد تو را
عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو

هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت
پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو

مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو

زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم
کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

از می این جهانیان حق خدا نخورده ام
سخت خراب می شوم خائفم از گمان تو

صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم
تا به کجا کشد مرا مستی بی امان تو

شیر سیاه عشق تو می کند استخوان من
نی تو ضمان من بدی پس چه شد این ضمان تو

ای تبریز بازگو بهر خدا به شمس دین
کاین دو جهان حسد برد بر شرف جهان تو

حضرت مولانا
]]>
شارل بودلر 2015-09-16T22:52:10+01:00 2015-09-16T22:52:10+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1192 علیرضا مُدام باید مست بود، تنها همین! باید مست بود تا سنگینیِ رِقت‌بار زمان که تورا می‌شکند و شانه‌هایت را خمیده می‌کند را احساس نکنی، مُدام باید مست بود، اما مستی از چه؟ از شراب از شعر یا از پرهیزکاری، آن‌طور که دلتان می‌خواهد مست باشید و اگر گاهی بر پله‌های یک قصر، روی چمن‌های سبز کنار نهری یا در تنهایی اندوه‌بارِ اتاقتان، در حالیکه مستی از سرتان پریده یا کمرنگ شده، بیدار شدید بپرسید از باد از موج از ستاره از پرنده از ساعت از هرچه که می‌‌وزد و هر آنچه در حرکت است، آواز می‌خواند و سخن می‌گوید ب

مُدام باید مست بود،
تنها همین!
باید مست بود تا سنگینیِ رِقت‌بار زمان
که تورا می‌شکند
و شانه‌هایت را خمیده می‌کند را احساس نکنی،
مُدام باید مست بود،
اما مستی از چه؟
از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،
آن‌طور که دلتان می‌خواهد مست باشید
و اگر گاهی بر پله‌های یک قصر،
روی چمن‌های سبز کنار نهری
یا در تنهایی اندوه‌بارِ اتاقتان،
در حالیکه مستی از سرتان پریده یا کمرنگ شده، بیدار شدید
بپرسید از باد از موج از ستاره از پرنده از ساعت
از هرچه که می‌‌وزد
و هر آنچه در حرکت است،
آواز می‌خواند و سخن می‌گوید
بپرسید اکنون زمانِ چیست؟
و باد، موج، ستاره، پرنده،
ساعت جوابتان را می‌دهند.

زمانِ مستی است
برای اینکه بَرده‌ی شکنجه دیده‌ی زمان نباشید
مست کنید،
همواره مست باشید،
از شراب از شعر یا از پرهیزکاری،
آن‌طور که دل‌تان می‌خواهد.

- شارل بودلر
ترجمه: سپیده حشمدار

]]>
مولانا 2015-08-08T18:01:29+01:00 2015-08-08T18:01:29+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1190 علیرضا آمده‌ای که راز من بر همگان بیان کنیو آن شه بی‌نشانه را جلوه دهی نشان کنیدوش خیال مست تو آمد و جام بر کفشگفتم می نمی‌خورم گفت مکن زیان کنیگفتم ترسم ار خورم شرم بپرّد از سرمدست برم به جعد تو باز ز من کران کنیدید که ناز می‌کنم گفت بیا عجب کسیجان به تو روی آورد روی بدو گران کنیبا همگان پلاس و کم با چو منی پلاس همخاصبک نهان منم راز ز من نهان کنیگنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمینقبله آسمان منم رو چه به آسمان کنیسوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو راور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنیرنگ رخت که داد؟ رو آمده‌ای که راز من بر همگان بیان کنی
و آن شه بی‌نشانه را جلوه دهی نشان کنی

دوش خیال مست تو آمد و جام بر کفش
گفتم می نمی‌خورم گفت مکن زیان کنی

گفتم ترسم ار خورم شرم بپرّد از سرم
دست برم به جعد تو باز ز من کران کنی

دید که ناز می‌کنم گفت بیا عجب کسی
جان به تو روی آورد روی بدو گران کنی

با همگان پلاس و کم با چو منی پلاس هم
خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی

گنج دل زمین منم سر چه نهی تو بر زمین
قبله آسمان منم رو چه به آسمان کنی

سوی شهی نگر که او نور نظر دهد تو را
ور به ستیزه سر کشی روز اجل چنان کنی

رنگ رخت که داد؟ رو زرد شو از برای او
چون ز پی سیاهه‌ای روی چو زعفران کنی

همچو خروس باش نر وقت شناس و پیش رو
حیف بود خروس را ماده چو ماکیان کنی

کژ بنشین و راست گو راست بود سزا بود
جان و روان تو منم سوی دگر روان کنی

گر به مثال اقرضوا قرض دهی قراضه‌ای
نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی

ور دو سه روز چشم را بند کنی باتقوا
چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی

ور به نشان ما روی راست چو تیر ساعتی
قامت تیر چرخ را بر زه خود کمان کنی

بهتر از این کرم بود جرم تو را گنه تو را
شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی

بس که نگنجد آن سخن کو بنبشت در دهان
گر همه ذره ذره را بازکشی دهان کنی

مولانا

]]>
رسول یونان 2015-08-05T21:12:21+01:00 2015-08-05T21:12:21+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1189 علیرضا وقتی کسی حرف از رفتن می زند مدت هاست رفته فقط می خواهد مطمئن شود چیزی از خودش در شما جا نگذاشته باشد کمک کن چمدانش را ببندد و برود ... - رسول یونان وقتی کسی حرف از رفتن می زند
مدت هاست رفته
فقط می خواهد مطمئن شود
چیزی از خودش در شما جا نگذاشته باشد
کمک کن چمدانش را ببندد و برود ...

- رسول یونان

]]>
فاضل نظری 2015-07-15T19:35:43+01:00 2015-07-15T19:35:43+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1188 علیرضا از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانندگاهی قناریها اگر در باغ هم باشندمانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانندکنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگانچون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانندسنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزینام مرا با اشک روی سنگ می‌خواننداین ماهی افتاده در تنگ تماشا راپس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند
از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند ]]>
نادر نادرپور 2015-07-02T19:14:23+01:00 2015-07-02T19:14:23+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1187 علیرضا بمان مادر ، بمان در خانه ی خاموش خود ، مادر که باران بلا میبارد از خورشید در ماتمسرای خویش را بر هیچکس مگشا که مھمانی به غیر از مرگ بر در نخواهی دید زمین گرم است از باران خون ، امروز ولی دلھا درون سینه ها سرد است مبند امروز چشم منتظر بر حلقه ی این در که قلب آهنین حلقه هم کنده از درد است نگاه خیره را از سنگفرش کوچه ها بردار که در زیر فشار گامھا نابود خواهد شد متابان برق چشمت را به دیوار خیابانھا که همچون شعله ای در زیر باران ، دود خواهد شد تلنگر میزند بر شیشه ها سر پنجه ی باران نسیم بمان مادر ، بمان در خانه ی خاموش خود ، مادر

که باران بلا میبارد از خورشید

در ماتمسرای خویش را بر هیچکس مگشا

که مھمانی به غیر از مرگ بر در نخواهی دید

زمین گرم است از باران خون ، امروز

ولی دلھا درون سینه ها سرد است

مبند امروز چشم منتظر بر حلقه ی این در

که قلب آهنین حلقه هم کنده از درد است

نگاه خیره را از سنگفرش کوچه ها بردار

که در زیر فشار گامھا نابود خواهد شد

متابان برق چشمت را به دیوار خیابانھا

که همچون شعله ای در زیر باران ، دود خواهد شد

تلنگر میزند بر شیشه ها سر پنجه ی باران

نسیم سرد میخندد به غوغای خیابانھا

دهان کوچه پر خون میشود از مشت خمپاره

فشارد درد می دوزد لبانش را به دندانھا

زمین گرم است از باران خون ، امروز

زمین از اشک خون آلوده ی خورشید ، سیراب است

ببین آن گوش از بن کنده را در موج خون ، مادر

که همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است

ببین آن چشم را چون جوجه ای در خاک و خون خفته

که روزی استخوان کاسه ی سر آشیانش بود

ببین آن مشت را ، آن دست دورافتاده از تن را

که روزی چون گره می شد ، حریف دشمنانش بود

ببین آن مغز خون آلوده را ، آن پاره ی دل را

که در زیر قدمھا می تپد بی هیچ فریادی

سکوتی تلخ در رگھای سردش زهر می ریزد

بدو با طعنه میگوید که بعد از مرگ ، آزادی

بمان مادر ! بمان درخانه ی خاموش خویش امروز

که باران بلا می بارد از خورشید

دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه میدوزی ؟

که دیگر سایه ی فرزند را بر در نخواهی دید


نادر نادرپور
]]>
فیض کاشانی 2015-06-30T18:57:51+01:00 2015-06-30T18:57:51+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1186 علیرضا دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادیز کدام باده ساقی به من خراب دادی چو دل و چو دین و ایمان همه گشت رخنه رخنهمژه‌های شوخ خود را چو به غمزه آب دادی دل عالمی ز جا شد چو نقاب بر گشودیدو جهان به هم بر آمد چو به زلف تاب دادی در خرمی گشودی چو جمال خود نمودیره درد و غم ببستی چو شراب ناب دادی ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان راز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنتبه من فقیر و مسکین غم بی‌حساب دادی همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالتهمه را شراب دادی و مرا سراب دادی دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی
ز کدام باده ساقی به من خراب دادی

چو دل و چو دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه
مژه‌های شوخ خود را چو به غمزه آب دادی

دل عالمی ز جا شد چو نقاب بر گشودی
دو جهان به هم بر آمد چو به زلف تاب دادی

در خرمی گشودی چو جمال خود نمودی
ره درد و غم ببستی چو شراب ناب دادی

ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را
ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی

همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت
به من فقیر و مسکین غم بی‌حساب دادی

همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت
همه را شراب دادی و مرا سراب دادی

ز لب شکر فروشت دل “فیض” خواست کامی
نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی

فیض کاشانی


]]>
نادر ابراهیمی 2015-06-03T16:20:04+01:00 2015-06-03T16:20:04+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1185 علیرضا نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد گل از تو گلگون تر امید از تو شیرین تر. نمی شود پاییز فضای نمناک جنگلی اش برگ های خسته ی زردش غمگین تر از نگاه تو باشد. نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی که مرد روستایی و عاشق با صدایی صاف در اعماق دره می خواند در شمال شمال رنگین تر از صدای تو باشد نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.   و - صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه و - صدای عابر پیری که آب می خواهد به عمق یک سلام تو باشد. شب هنگام که خسته نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

گل از تو گلگون تر

امید از تو شیرین تر.

نمی شود پاییز

فضای نمناک جنگلی اش

برگ های خسته ی زردش

غمگین تر از نگاه تو باشد.

نمی شود، می دانم، نمی شود آوازی

که مرد روستایی و عاشق

با صدایی صاف

در اعماق دره می خواند

در شمال شمال

رنگین تر از صدای تو باشد

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

 

و - صدای شیهه ی اسبی تنها در ارتفاع کوه

و - صدای عابر پیری که آب می خواهد

به عمق یک سلام تو باشد.

شب هنگام

که خسته ایم از کار

که خسته ایم از روز

که خسته ایم از تکرار.

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد.

 

نمی شود که تو باشی، به مهربانی مهتاب

در آن زمان که روح دردمند ولگردم

بستری می جوید

بالینی می خواهد

تا شاید دمی بیاساید

نمی شود که تو باشی به مهربانی مهتاب

و این روح دردمند ولگرد

باز هم کوله را زمین نگذارد

و سر را بر زانوی مهربانی تو.

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد

شکوفه از تو شاداب تر

پاییز از تو غمگین تر.

 

نمی شود که تو باشی و شعر هم باشد

نمی شود که تو باشی ترانه هم باشد

نمی شود که تو باشی گلدان یاس هم باشد

نمی شود که تو باشی بلور هم باشد

نمی شود که شب هنگام

عطر نگاه تو باشد

"محبوبه های شب" هم باشند.

نمی شود که تو باشی, من عاشق تو نباشم

نمی شود که تو باشی

درست همین طور که هستی

و من, هزار بار خوبتر از این باشم

و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.

نمی شود، می دانم

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...


"نادر ابراهیمی"

]]>
مهدی اخوان ثالث 2015-05-21T14:19:59+01:00 2015-05-21T14:19:59+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1184 علیرضا به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی تنها و تاریک خدا ماننددلم تنگ است .بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخندشبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیهادلم تنگ است .بیا بنگر، چه غمگین و غریبانهدر این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامالدلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌هاو این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابیبیا ای هم‌گناه من درین برزخبهشتم نیز و هم دوزخبه دیدارم بیا، ای هم‌گناه، ای مهربان با منکه اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهیهاو من می‌مانم و بیداد بی خوابی .در این ایوان سرپوشیده‌ی متروکشب افتاده‌ست به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است .

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها

دلم تنگ است .

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای هم‌گناه من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم‌گناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهیها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی .

در این ایوان سرپوشیده‌ی متروک

شب افتاده‌ست و در تالاب من دیری‌ست

که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ‌کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ‌کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهیها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند .

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری‌ست در خوابند

پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی !


مهدی اخوان ثالث


]]>
عباس صفاری 2015-05-18T11:39:55+01:00 2015-05-18T11:39:55+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1181 علیرضا هر بار که آمده ایآخرین بار بوده استو هربار که رفته ای اولین بارفردا تو رابرای اولین بار خواهم دیدهمانطور که دیروزبرای آخرین بار دیدمتشاید امروز نیز صدایتکه بارش شیرین توتبر پرده کتای استدهانم را آب بیندازدماه نیستیتا در قاب نقره ای اتهر بار که نو می شویحکایتی کهن باشدافتاده به جان منآغوش شعله وری هستیکه در چشم بر هم زدنیکن فیکون می کنی مراو هر بار که رفتنم رااز پاگرد پلکانتماشا می کنیمانند قزل آلای نگون بختیکه یک عقاب تیز چنگاز رودخانه قاپیده باشدگیجم و نمیدانمچه بر سرم آمده است ............ هر بار که آمده ای
آخرین بار بوده است
و هربار که رفته ای اولین بار
فردا تو را
برای اولین بار خواهم دید
همانطور که دیروز
برای آخرین بار دیدمت
شاید امروز نیز صدایت
که بارش شیرین توت
بر پرده کتای است
دهانم را آب بیندازد
ماه نیستی
تا در قاب نقره ای ات
هر بار که نو می شوی
حکایتی کهن باشد
افتاده به جان من
آغوش شعله وری هستی
که در چشم بر هم زدنی
کن فیکون می کنی مرا
و هر بار که رفتنم را
از پاگرد پلکان
تماشا می کنی
مانند قزل آلای نگون بختی
که یک عقاب تیز چنگ
از رودخانه قاپیده باشد
گیجم و نمیدانم
چه بر سرم آمده است

............

عباس صفاری

]]>
سیمین بهبهانی 2015-05-16T08:23:12+01:00 2015-05-16T08:23:12+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1183 علیرضا ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطربر من منگر ، تاب نگاه تو ندارمبر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوهدر خاطر از آن چشم سیاه تو ندارمای رفته ز دل راست بگو ! بهر چه امشببا خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟ گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواهمن او نیم ، او مرده و من سایه اویممن او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه استاو در دل سودازده از عشق شرر داشتاو در همه جا ، با همه کس ، در همه احوالسودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشتمن او نیم ، این دیده من گنگ و خموش استدر دیده او آن همه گفتار ، نهان بودوان عشق غم آلود ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر ، زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل راست بگو ! بهر چه امشب

با خاطره ها آمده ای باز به سویم ؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم ، او مرده و من سایه اویم

من او نیم ، آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا ، با همه کس ، در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر ! به سر داشت

من او نیم ، این دیده من گنگ و خموش است

در دیده او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلود در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده میخفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو میخواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ندانم که به ناگاه

چون دید و چه ها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی کافور نهادم

او مرده و در سینه من ، این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم

 سیمین بهبهانی ]]>
احمدرضا احمدی 2015-04-24T17:12:23+01:00 2015-04-24T17:12:23+01:00 tag:http://shabsheer.mihanblog.com/post/1179 علیرضا من انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را بیاد دارم كه در غروب آنها در خیابان از تنهایی گریستیم ما نه آواره بودیم، نه غریب اما این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت می گفتند از كودكی به ما كه زمان باز نمی گردد اما نمی دانم چرا این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند! - احمدرضا احمدی من
انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را
بیاد دارم كه در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم
ما نه آواره بودیم، نه غریب
اما
این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت
می گفتند از كودكی به ما
كه زمان باز نمی گردد
اما نمی دانم چرا
این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند!

- احمدرضا احمدی

]]>