تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب اردیبهشت 1393
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

دیوان شمس- مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 29 اردیبهشت 1393-09:57 ب.ظ

آن دلبر من آمد بر من    زنده شد از او بام و در من
گفتم قنقی امشب تو مرا    ای فتنه من شور و شر من
گفتا بروم کاری است مهم    در شهر مرا جان و سر من
گفتم به خدا گر تو بروی    امشب نزید این پیکر من
آخر تو شبی رحمی نکنی    بر رنگ و رخ همچون زر من
رحمی نکند چشم خوش تو    بر نوحه و این چشم تر من
بفشاند گل گلزار رخت    بر اشک خوش چون کوثر من
گفتا چه کنم چون ریخت قضا    خون همه را در ساغر من
مریخیم و جز خون نبود    در طالع من در اختر من
عودی نشود مقبول خدا    تا درنرود در مجمر من
گفتم چو تو را قصد است به جان    جز خون نبود نقل و خور من
تو سرو و گلی من سایه تو    من کشته تو تو حیدر من
گفتا نشود قربانی من    جز نادره‌ای ای چاکر من
جرجیس رسد کو هر نفسی    نو کشته شود در کشور من
اسحاق نبی باید که بود    قربان شده بر خاک در من
من عشقم و چون ریزم ز تو خون    زنده کنمت در محشر من
هان تا نطپی در پنجه من    هان تا نرمی از خنجر من
با مرگ مکن تو روی ترش    تا شکر کند از تو بر من
می‌خند چو گل چون برکندت    تا به سر شدت در شکر من
اسحاق تویی من والد تو    کی بشکنمت ای گوهر من
عشق است پدر عاشق رمه را    زاینده از او کر و فر من
این گفت و بشد چون باد صبا    شد اشک روان از منظر من
گفتم چه شود گر لطف کنی    آهسته روی ای سرور من
اشتاب مکن آهسته ترک    ای جان و جهان ای صدپر من
کس هیچ ندید اشتاب مرا    این است تک کاهلتر من
این چرخ فلک گر جهد کند    هرگز نرسد در معبر من
گفتا که خمش کاین خنگ فلک    لنگانه رود در محضر من
خامش که اگر خامش نکنی    در بیشه فتد این آذر من
باقیش مگو تا روز دگر    تا دل نپرد از مصدر من




نظرات() 

اوریانا فالاچی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393-12:56 ب.ظ

بدترین حالت ماجرا این است که
طاقتمان تمام شود و به روی خودمان نیاوریم
و تا زمان مرگ ادامه دهیم ...
خیلی ها اینطور زندگی می کنند .
دست اندازِ کم طاقتی را رد کرده اند
و افتاده اند توی سرازیری عادت ...

- اوریانا فالاچی





نظرات() 

شهاب مقربین

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393-06:29 ب.ظ

باغ را از یاد برده بودم
و نیمکت را
آنجا که کلاهم جا مانده بود

بوی برگ های پوسیده بیدارم کرد
پس به بعدازظهر پاییز پانزده سال پیش رفتم
برگها می چرخیدند و روی نیمکت ها می نشستند

کلاهم نبود
اما
دوباره او را که لبخند می زد
دیدم

این بار می توانستم
جبران کنم
فرصتی را که از دست رفته بود
این بار می توانستم...

تردید لعنتی

خزه ها بر آب حوض شناور بودند...





نظرات() 

سارا محمدی اردهالی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 9 اردیبهشت 1393-01:17 ب.ظ

خانه با سرعت تمام

مثل قطاری با مسافران خواب

به دیوار خورد

 

من در خانه بودم

پنجره ها و درها باز شدند

 

از تنگ آب بیرون پریدم

روی زمین

بالا و پائین می آوردم

 

همسایه ها

با صدای قلبی منفجر شده

به سمت اتاق دویدند

کسی میان نامه ها

کسی میان خطوط تلفن

کسی میان ملافه ها نبود

 

چه کسی

زنگ خطر قطار را

کشیده بود

 

 

از : سارا محمدی اردهالی





نظرات() 

خسرو گلسرخی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393-09:22 ب.ظ

برف کوهستان
گرما داشت
خون ما
در رگ هامان می جوشید
زندگی معنا داشت
دامونم
جنگلی کوچک من
دست ما
با دست مردم
گل می داد
دست ما
بی دست مردم
ویران می شد
قلب ما
از رنج مردم
غمگین می شد
عشق ما
با مردم معنی داشت
صف به صف سرنیزه
صف به صف دشمن
اما
با عموهای تو ، ما یک فدایی بودیم
تا که ایران تو آزاد شود
بهترین هدیه ی ما
جان ما
بهترین هدیه برای تو دامون
آزادی


خسرو گلسرخی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox