تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب آذر 1392
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

حافظ شیرازی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 29 آذر 1392-03:29 ق.ظ

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

                     خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی

دل که آیینه شاهیست غباری دارد

                     از خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی

کرده‌ام توبه به دست صنم باده فروش

                     که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی

نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج

                     نروند اهل نظر از پی نابینایی

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان

                     ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی

جوی‌ها بسته‌ام از دیده به دامان که مگر

                     در کنارم بنشانند سهی بالایی

کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست

                     گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی

سخن غیر مگو با من معشوقه پرست

                     کز وی و جام می‌ام نیست به کس پروایی

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت

                     بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

                     آه اگر از پی امروز بود فردایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده

                     تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی


حضرت حافظ

پ.ن: این شعر زیبا را با صدای استاد شجریان و سنتور استثنایی استاد مشکاتیان بشنوید.

پرویز مشکاتیان

آواز: استاد محمد شجریان
آهنگساز و نوازنده سنتور: استاد پرویز مشکاتیان
تُنبک: همایون شجریان
شعر: حافظ

دانلود|شنیدن
شیدائی _ اسـتاد شـــجـریـان




نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 24 آذر 1392-07:30 ب.ظ

رسیده به را
اولِ سایه‌سارِ پُل
گَشتی‌های خسته، کنار هم
نگرانِ روسری‌ها، باد، خنده،
دخترانِ دریا وُ
سحرگاهِ جمعه‌ی خردادند.


خودشان گاه شاید اگر شب نبود
دلشان می‌خواست
عیشِ اشاره‌ای
چشمکِ نازکی از علامت به ها ...!
یا شوخیِ باد و صنوبر و بوسه
که بسیار است.


یعنی می‌شود یک شب خوابید و
صبح از رادیو شنید
باد آزاد است از هر کجا که دلش خواست
اگر خواست از جامهْ‌خوابِ زن و عطر آینه بگذرد!؟


چکارمان دارند نمی‌گذارند با بوسه گفت‌وگو کنیم
چکارمان دارند نمی‌گذارند بپرسیم چکارمان دارند
رادیو دارد دروغ می‌گوید.


من برمی‌گردم ابتدایِ راه
اولِ سایه‌سارِ کوه
پایین‌تر از خاطره‌ی دو پاییزِ پیش:
سایه‌روشنِ آرامِ آب
دارد دست و رویش را
در آخرین چشمه‌ی شب می‌شوید
اندامِ لیزِ نور هم پیداست
واژه‌ها وزیدن گرفته‌اند.


چه شعر خوشی
چه فرصتِ بی‌خوابِ روشنی
دفتر و مدادِ همیشه‌ام با من نیست
اما پسینِ دره‌ی انار
پُر از عطرِ دختر و عروسِ نسیم و
نیْ‌خوانی باد است.


گَشتی‌های خسته می‌خندند
دارم دور می‌شوم
آن جا، پایین‌تر از خاطره‌ی دو پاییز پیش
من کلماتِ مخفیِ بسیاری
لابه‌لایِ سکوت و دلهره جا نهاده‌ام.


مجبورم دوباره برگردم
تمام تعجبم این است:
این پرنده‌ی تنها
چطور به این دامنه‌ی بی‌دانه عادت کرده است!


کوه، راهباریکه‌ی دورِ "دارآباد"
قهوه‌خانه‌ی "غَلاک"
استکانی چای
حَبه‌های بلور
و کلماتی از خوابِ خرداد و بوسه‌های بی‌جمعه
هی از پهنه‌های نور و ستاره می‌بارند
اما سکوت، صبوری، مُدارا ...!


مُدارا کن ترانه‌ی نانوشته!
کلماتِ کاملِ من!
دخترِ پرده‌نشینِ بی‌خاطره!
این‌جا هرچه غزل هست
از غفلتِ قشنگِ حضرت حافظ
به خواب شبنم و ستاره می‌آید
این‌جا لمسِ لغزانِ اندامِ آب
سرآغازِ وزیدنِ واژه‌هایِ من است
بگذار باد هم بیاد
آمده ... می‌آید لیسه بر کشاله‌ی کوه می‌کِشَد
پایین‌تر از خاطره‌ی آن همه پاییز
گردوها را چیده‌اند.
فقط انار هست
دیوارها بلندند
باغ مالِ مردم است
گشتی‌ها خسته‌اند.


پس کمی دیگر
از پی همین گریه‌ها مُدارا کن
من خوابم را هنوز به تمامی تعریف نکرده‌ام:
رگبارها، ترانه‌ها، خاطره‌ها
آدمی، باد، سفر
و صبحِ روزی دور، دور، دور
که بسیاری از دریا گذشته بودند و ما نمی‌دانستیم.


راستی اسامیِ دوستانِ رفته از این‌جا چه بود؟
چند هزاره از گُم شدنِ کلید و
سوختنِ کبوتر و کلماتِ کُشته می‌گذرد؟


هنوز هم کاش می‌شد رفت یک طرفی
ترانه‌ای محرمانه خواند
خوابی خوش دید
شعری تازه سرود
لزومی ندارد باد بفهمد
لزومی ندارد آدمی بفهمد.


سه دختر، سه پسر
رفته‌اند بالای بالای کوه
باد پُر از میلِ بوسه و بلوغِ کاملِ همآغوشی است.


چقدر روشن است این‌جا
چقدر من زنده‌ام امروز
و چه پسینی ...
چه پسینی دارد این دره‌ی انار
بید هم هست
اقاقیا کمتر
ماه آمده بالا
گَشتی‌ها رفته‌اند!


سید علی صالحی




نظرات() 

رسول یونان

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 22 آذر 1392-07:27 ب.ظ

مثل اشیایی که در گوشه انبار تاریک افتاده اند
نمی توانم از خواب بلند شوم
کجایید ای دلایلی که
مر از خواب بیدار می کردید
چرا باز نمی شوی
ای دری که ناگهان باز می شدی
چرا برصورت من نمی تابی
ای نوری که ناگهان می تابیدی!؟
کجایید ای صداهای پاها!؟
نمی توانم از خواب بلند شوم...


رسول یونان




نظرات() 

دیوان شمس- مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 20 آذر 1392-05:26 ب.ظ

ای یار من ای یار من ای یار بی‌زنهار من
         ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من

ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر
         ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من

خوش می روی در جان من خوش می کنی درمان من
        ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من

ای شب روان را مشعله ای بی‌دلان را سلسله
         ای قبله هر قافله ای قافله سالار من

هم رهزنی هم ره بری هم ماهی و هم مشتری
         هم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من

چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتری
         تا آتشی اندرزنی در مصر و در بازار من

هم موسیی بر طور من عیسی هر رنجور من
         هم نور نور نور من هم احمد مختار من

هم مونس زندان من هم دولت خندان من
         والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من

گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو
        گویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من

گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان
         جان خواهم وانگه چه جان گویم سبک کن بار من

گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده
         در صف درآ واپس مجه ای حیدر کرار من


دیوان شمس- مولانا




نظرات() 

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 8 آذر 1392-02:30 ق.ظ

محتسب در نیم‌شب جایی رسید در بن دیوار مستی خفته دید

گفت: هی مستی؟ چه خوردستی؟ بگو گفت: از این خوردم كه هست اندر سبو

گفت آخر در سبو واگو كه چیست؟ گفت: از آنکِ خورده‌ام گفت: این خفی‌است

گفت: آنچِِ خورده‌ای آن چیست آن؟ گفت: آنکِ در سبو مخفی‌است آن

دور می‌شد این سؤال و این جواب مانده چون خر محتسب اندر خلاب

گفت او را محتسب: هین آه كن مست هوهو كرد هنگام سخُن

گفت: گفتم آه كن، هو می‌كنی؟ گفت: من شاد و تو از غم منحنی

آه از درد و غم و بیدادی است هوی‌هوی می‌خوران از شادی است

محتسب گفت: این ندانم خیز خیز معرفت متراش و بگذار این ستیز

گفت: رو تو از كجا من از كجا؟ گفت: مستی خیز تا زندان بیا

گفت مست: ای محتسب بگذار و رو از برهنه كی توان بردن گرو؟

گر مرا خود قوت رفتن بدی خانهٔ خود رفتمی وین كی شدی؟

من اگر با عقل و با امكانمی همچو شیخان بر سر دكّانمی



((مولانا جلال‌الدین محمد بلخی))




نظرات() 

مصطفی زاهدی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 4 آذر 1392-11:09 ب.ظ

موهایت را
هر کسی می تواند ببافد
اما...
روزی خواهی فهمید
دیگر
هیچکس مثل من
با موهایت
شعر نخواهد بافت...!

مصطفی زاهدی




نظرات() 

حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 2 آذر 1392-06:45 ب.ظ

ماندن یا نماندن
سوال این نیست
آی که چشم های تو می گویند : بمان!
می مانم
حتا اگر جهان را
بر شانه های خسته ی من
آوار کرده باشی.

حسین منزوی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox