تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب خرداد 1392
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

شمس لنگرودی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 30 خرداد 1392-06:25 ب.ظ

دخترم!

سنت‌شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدى

ملتى زنده به گور مى‌شود.

ببین که چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال مى‌خورد.

تو فقط ایستاده بودى

 

و خوشدلانه نگاه مى‌کردى

که به خانه‌ات برگردى

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهى دید دخترم

و خیل خیال‌هاى خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر مى‌زنند.

تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى

مرغى حیران

که مضطربانه چهره‌ى صیادش را جستجو می‌کند

تو به دام افتادى

همچون خوشه‌ى انگورى

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام مى‌شود.

کیانند اینان

پنهان بر پنجره‌ها، بام‌ها

کیانند اینان در تاریکى

که با صداى پرنده‌ى خانگى

پارس مى‌کنند.

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر مى‌شوى.

آه نداى عزیز من

 

 

گل سرخى که بر گلوى تو روئیده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه‌ى ایران را در ترنم گلبرگ‌هایش فرو پوشانید

و اینانى که ندا داده‌اند

بلبلانند

میلیون‌ها تن که گرد گلى نشسته

و نام تو را مى‌خوانند.

یعنى ممکن است صداشان را که براى تو آواز مى‌خوانند نشنوى

یعنى پنجره‌ات را بستند که صداى پیروزى خود را هم نشنوى

ببین که چه آرام سر بر بالش مى‌گذارد

او که صید حلال مى‌خورد.


شمس لنگرودی





نظرات() 

شهیار قنبری

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 29 خرداد 1392-02:10 ب.ظ

خواهرک ...!
عشق از ایوان توگل خواهد داد !
سنگ با دست تو در کوچه صدا خواهد کرد !
زخم از شانه ی تو تا سر میدان پل خواهد زد !
. . .
و در آن هنگامه پیرهن گلدارت بیرق افراشته ی
پیروزیست !
. . .
و زنی پیرتر از میدانها !
با نفسهای گره خورده به بغض !
جامه ات را سوزن خواهد زد !
خواهرک عشق از ایوان تو ، فواره ی گل خواهد زد !
. . .
خواهرک نور چه نزدیک چه دور !
دست آخر سهم دستان تو را خواهد داد !
خواهرک سینه ی فردای تو،
شیر افشان باد !


شهیار قنبری




نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 25 خرداد 1392-10:20 ب.ظ

با کلیدی اگر می‌آیی
تا به دستِ خود
از آهنِ تفته
قفلی بسازم.

گر باز می‌گذاری در را،
تا به همتِ خویش
از سنگ‌پاره‌سنگ
دیواری برآرم. ــ

باری
دل
در این برهوت
دیگرگونه چشم‌اندازی می‌طلبد.



قاطع و بُرّنده
تو آن شکوهپاره پاسخی،
به هنگامی که
اینان همه
نیستند

جز سؤالی
خالی
به بلاهت.



هم بدانگونه که باد
در حرکتِ شاخساران و برگ‌ها، ــ
از رنگ‌های تو
سایه‌یی‌شان باید
گر بر آن سرند
که حقیقتی یابند.

هم به گونه‌ی باد
ــ که تنها
از جنبشِ شاخساران و برگ‌ها ــ

و عشق
ــ کز هر کُناکِ تو ــ



باری
دل
در این برهوت
دیگرگونه چشم‌اندازی می‌طلبد.

احمد شاملو
خردادِ ۱۳۴۵





نظرات() 

مولوی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 22 خرداد 1392-09:56 ب.ظ

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
 سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو
 وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
 چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
 ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی
مرا در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
 ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو
 ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
 پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
 ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست
 اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا
 بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

مولوی




نظرات() 

حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 19 خرداد 1392-08:54 ب.ظ

اینکه گاه میخواهم کز تو دست بردارم
حرف سرد مهری نیست مشکلی دگر دارم

با تو عشق می ورزم ای پریچه و خود نیز
از حضور یک دره در میان خبر دارم

عشق من! اگر تقویم چند سال پس میرفت
میشد این مزاحم را از میانه بردارم

مشکلم بهار توست در خزان من آری
آنچه پیشِ رو داری من به پشت سر دارم

ورنه خوب میدانی بی توقف و جاری
دم به دم به سوی تو مهر بیشتر دارم

ورنه دوست میدارم سوی تو پریدن را
با تو پر کشیدن را تا که بال و پر دارم


حسین منزوی





نظرات() 

مهدی اخون ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 16 خرداد 1392-02:18 ب.ظ

نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد.
.
یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است.

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم, که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود, رنگارنگ, از همه رنگ, بخر و ببر!

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.


مهدی اخون ثالث





نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 16 خرداد 1392-02:00 ب.ظ

یک روز

بل‌که پنجاه سال دیگر

موهای نوه‌ات را نوازش می‌کنی

در ایوان پاییز

و به شعرهای شاعری می‌اندیشی

که در جوانی‌ات عاشق تو بود

شاعری که اگر زنده بود

هنوز هم می‌توانست

موهای سپیدت را

به نخستین برفِ زمستان تشبیه کند

و در چینِ دور چشمانت

حروفِ مقدس نقر شده بر کتیبه‌های کهن را بیابد

 

یک روز

بل‌که پنجاه سال دیگر

یک ترانه‌ی من را از رادیو خواهی شنید

در برنامه‌ی مروری بر ترانه‌های کهن شاید

و بار دیگر به یادخواهی آورد

سطرهایی را

که به صله‌ی یک لب‌خند تو نوشته شدند

تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک

و این شعر

در آن روز

تازه‌ترین شعرم برای تو خواهد بود

 

یغما گلرویی



نظرات() 

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 13 خرداد 1392-11:13 ب.ظ

پنداری خدا

دست به دامنِ داویچی شده است

که اندوهِ جذاب نگاهت

مونالیزا را به یک کپی بی‌بها بدل می‌کند

و لب‌خندت

شفا می‌دهد تمام کودکان ایدز گرفته‌ی دنیا را

اما چرا این همه تلخ باید باشد

شرابِ چشمانی که برقشان

تاکستان‌های سرتاسر سویل را

خاکستر می‌کند

 

شاید تو یکی از پریای شاملو باشی

که از برگ‌های هوای تازه گریخته

و تقدیرش گریستن بوده از آغازِ جهان

من اما خنده‌ات را می‌خوام

حتا اگر بهایش راه رفتنم بر کفِ دست‌ها باشد

در خیابانی شلوغ

چون دلقکی که خوش دارد شنیدن صدای خنده‌ی تو را

در جرینگ جرینگِ سکه‌هایی

که از جیب‌هایش

بر سنگ‌فرش پیاده‌رو می‌ریزند


یغما گلرویی



نظرات() 

دیوان شمس

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 10 خرداد 1392-11:50 ق.ظ

نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند
که سخت دست درازند بسته پات کنند

نگفتمت که بدان سوی دام در دام است
چو درفتادی در دام کی رهات کنند

نگفتمت به خرابات طُرفه مستانند
که عقل را هدف تیر تُرّهات کنند

چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایند
به هر پیاده شهی را به طرح مات کنند

بسی مثال خمیرت دراز و گرد کنند
کَهَت کنند و دو صد بار کَهرُبات کنند

تو مرد دل تُنُکی پیش آن جگرخواران
اگر رَوی چو جگربند شوربات کنند

تو اعتماد مکن بر کمال و دانش خویش
که کوه قاف شوی زود در هوات کنند

هزار مرغ عجب از گِل تو برسازند
چو ز آب و گِل گذری تا دگر چه‌هات کنند

برون کشندَت از این تن چنان که پنبه ز پوست
مثال شخص خیالیت بی‌جهات کنند

چو در کشاکش احکام راضیت یابند
ز رنج‌ها برهانند و مرتضات کنند

خموش باش که این کودنان پست سخن
حشیشی‌اند و همین لحظه ژاژخات کنند


دیوان شمس




نظرات() 

ناظم حکمت

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 7 خرداد 1392-11:58 ق.ظ

به پیری خو می‌گیرم
به دشوارترین هنر دنیا،
کوبه ای به در برای آخرین بار
و جدایی بی انتها.

ساعت‌ها می‌گذرند، می گذرند،می گذرند...
می خواهم بیشتر بفهمم حتی به قیمت ایمانم.
خواستم چیزی برایت بگویم نتوانستم.
دنیا مزه سیگار ناشتا دارد
مرگ پیش از همه چیز تنهایی اش را برایم فرستاده.

حسرت می برم به آنان که حتی نمی دانند دارند پیر می شوند
بس که سرشان گرم کارشان است.

ناظم حکمت
ترجمه‌ی احمد پوری





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox