بهترین شعرهایی که می خونم...

رویا باقری

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392-09:36 ب.ظ



مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت

انگار از عاشق شدن ترسید! برگشت


خوشبختی ام این بار می آمد بماند

یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت


مانند گنجشکی که از آدم بترسد

تا از کنارم دانه ای را چید ، برگشت


آن روز عزرائیل می آمد سراغم

دست تو را برگردنم تا دید برگشت!


اوهم فریب قاب عکسی کهنه را خورد

با شک می آمد گرچه بی تردید برگشت


بعد از تو شادی بازهم آمد به خانه

اما نبودی، از همین رنجید ، برگشت


مثل فقیر خسته و درمانده ای که

از لطف صاحب خانه ناامید برگشت


بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند

اما غم من تازه از تبعید برگشت


بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زد

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت!



از : رویا باقری






نظرات() 

آنا آخماتووا

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 15 اردیبهشت 1392-12:04 ب.ظ

چگونه فراموش کنم که جوانی من چطور سرد و خاموش گذشت؟
چگونه زندگی روزمره جای همه چیز را گرفت .
و عمرم مثل دعای یکشنبه ی کلیسا، یکنواخت و خسته کننده سپری شد؟
چه راهها دوشادوش آنکس رفتم که اصلا دوستش نداشتم ،
و چه بارها دلم هوای آنکس کرد که دوستش داشتم.
حالا دیگر راز فراموشکاری را از همه ی فراموشکاران بهتر آموخته ام .
دیگر به گذشت زمان اعتنایی نمی کنم،
اما آن بوسه های نگرفته و نداده ، آن نگاههای نکرده و ندیده را که به من باز خواهد داد؟

آنا آخماتووا




نظرات() 

استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 13 اردیبهشت 1392-10:52 ق.ظ


وارطان سالاخانیان



«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.

در خانه، زیر ِ پنجره گُل داد یاس ِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگ ِ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»


           نازلی سخن نگفت;

                                            سرافراز

دندان ِ خشم بر جگر ِ خسته بست و رفت...




«ــ نازلی! سخن بگو!

مرغ ِ سکوت، جوجه‌ی ِ مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته‌ست!»


           نازلی سخن نگفت;

                                           چو خورشید

از تیره‌گی برآمد و در خون نشست و رفت...





نازلی سخن نگفت

نازلی ستاره بود
یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت...


نازلی سخن نگفت
           نازلی بنفشه بود

گُل داد و

                                 مژده داد: «زمستان شکست!»
   
                                                                                        و
   
                                                                                                   رفت...

 
استاد شاملو
۱۳۳۳

این شعر زیبا و تلخ استاد با صدای شا*هـــیـ ن  نــ  جـ فـ_ ی  

دانلود و شنیدن
 


دکلمه ی این شعر زیبا با صدای استاد شاملو


دانلود و شنیدن

پ.ن: این شعر را استاد شاملو برای وارطان سالاخانیان خونده.

پ.ن: در این شعر شما می تونید جای کلمه "نازلی"  کلمه ی وارطان را بکار ببرید. استاد به واسطه عبور شعر از سانسور جای اسم وارطان از نازلی استفاده کرده.


پ.ن: این ترانه شاهـــ ین  به آیدا شاملو همسر استاد تقدیم شده.




نظرات() 

شمس لنگرودی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392-11:34 ب.ظ


با خالكوب ستاره ها

بر تاریكی دست ها

عابران به سوی تو بال می زنند

می آیند

تا در حیاط خانه تو

گل های پژمرده خود را بكارند

و تو از راهی می رسی

كه پریشانی دور می شود...

تو اینهمه نزدیك بودی و اینهمه دور به نظر می رسیدی!

پس پلك هایمان بودی، و دیده نمی شدی!

درهایت را باز كن

ما ایستاده ایم

خیابان های تو ما را پیش می برد

ما می آئیم

تا جای واژه نارنج نارنج

و جای هوا هوا بنشانیم

و در شعری زنده شناور باشیم...

تو نخستین حرفی

كه نخستین برگ های بهاری به زبان می آرند

نخستین نانی

كه پس از جنگی شوم

از تنور دهكده ای خارج می شود

نخستین نامی

كه بر بچه زندگی می گذاریم...

در هایت را باز كن

ما می آئیم

با عكس جوانی تو

در جیب پاره مان

و هر چه كه نزدیك تر می شویم

تو جوان تر و زیباتر می شوی

درهایت را باز كن

هر چه نشانه است در كف مان
                                            خانه توست
                                                                  ای آزادی


شمس لنگرودی



نظرات() 

سارا محمدی اردهالی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392-03:37 ب.ظ


"همه‌ی ما زخم‌هایی داریم
روی بازو یا ساق پا
زخم‌هایی قدیمی
که داستان دارند
که می‌شود
با آن‌ها
ما را شناسایی کرد
زخم‌هایی بر پیشانی
یا
بر قلب‌هایمان"


سارا محمدی اردهالی




نظرات() 

قیصر امین پور

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 8 اردیبهشت 1392-04:04 ب.ظ

آنكه آدم هست و عاشق نیست، كیست؟

زندگی بی عشق٬
اگر باشد!
همان جان كندن است...
دم به دم جان كندن ای دل٬
كار دشواریست، نیست؟


قیصر امین پور





نظرات() 

گیلدا ایازی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 7 اردیبهشت 1392-12:14 ق.ظ

پیامبری گمنامم 

با رسالتی باستانی و خاک خورده

اما هنوز استوار ایستاده ام 

روی مداری نحس 

که مثل طناب دار 

میچرخد برگردن زمین

هر روز سخت تر و سخت تر

تا سایه مرگ گسترده تر

چنبره بزند بر آخرین نفسهای زمین


هنوز ایستاده ام صبور ... مطیع

منتظر فرصتی تا به تو بگویم

ماه قرن هاست پشت ابر مانده

و ما وارثان تاریکی 

با خون از هر بیراهه ای

راهی ساختیم 

بی بازگشت

و تاریکی مدفن 

تمام فرداها شد


پیامبری گمنامم 

و مثل تو 

ریه هایم پر و خالی میشود در هوایی سربی 

زاد و ولد میکنم 

در خاک در خون

زیر باران گلوله

با لبخندی مصنوعی

نگاه میکنم به رد پای

سربازانی که رژه میروند

روی شانه های من

از شمال به جنوب

از شرق به غرب

مثل عروسکهای خیمه شبازی

و فریاد میکشند

جنگ جنگ جنگ

خون خون خون

و زیر بار این همه فریاد

صدایم به هیچ کس نمیرسد


پیامبری گمنامم

با شورش به دنیا آمدم

در جنگ بالغ شدم

و با خون مبعوث

و شاید فردا

در فاجعه ای جان دهم

بی آنکه رسالتم تمام شود

من با هر نفس

مرثیه ای سروده ام

به قدمت تاریخی کهن

لبهایم هرگز

با لبخندی واقعی هم آغوش نشد

رسالتم تنها چند کلمه ساده بود

و فرصتهای گلوله خورده

مجالی ندادند

تا با تو بگویم

ما همیشه حقیقت را وارونه زیسته ایم


اگر روزی 

زمان لحظه ای بایستد

آن روز با تو خواهم گفت

قرار نبود زندگی را 

بر پوست سیاه مرگ 

خالکوبی کنیم

قرار بود

شادی را زندگی کنیم

تا بهشت همینجا باشد

اما ماه که پشت ابرها ماند

ما به بیراهه افتادیم

تا جای بوسه برای هم گلوله بفرستیم

و به زخمهای هم نمک پاشیدیم

تا درد بی درمان بماند


قرار بود زیر باران برقصیم

قرار بود آسمان سربی نباشد

قرار بود کلاغ قصه های کودکی به خانه اش برسد

اما . . 

شاید روزی ...

اگر ماه را از پشت ابرها دعوت کنیم

آن روز 

با هم از روشنی بخوانیم

تا تاریکی برود 


اگر روزی 

زمان لحظه ای بایستد

آن روز با تو خواهم گفت

که من پیامبری گمنامم

..............

گ. ا.




نظرات() 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 6 اردیبهشت 1392-01:47 ق.ظ


ما چون دو دریچه رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت، اما... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد


مهدی اخوان ثالث





نظرات() 

مهدی فرجی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392-04:14 ب.ظ

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد
چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است
می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگترین آدمها جا بشوی

بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی


مهدی فرجی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic