تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب اردیبهشت 1392
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392-07:15 ب.ظ

به چرک می نشیند

خنده

به نوار زخم بندی اش ار ببندی.

رهایش کن

رهایش کن

اگر چند

قیلوله ی دیو

آشفته می شود.

 

چمن است این

چمن است

با لکه های آتش خون ِ گل

بگو چمن است این، تیماج ِ سبز ِ میر ِ غضب نیست

حتی اگر

دیری ست

تا بهار

بر این مسلَخ

بر نگذشته باشد.

 

تا خنده ی مجروح ات به چرک اندر ننشیند

رهایش کن

چون ما

رهایش کن !

 

 

از : احمد شاملو





نظرات() 

گروس عبدالملكیان‏

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 29 اردیبهشت 1392-10:04 ب.ظ


...می‌ایستد روبه‌روی پنجره‏،
می‌گذارد مرگ
از دهانش پایین برود
بچرخد در سرسرای سینه‌اش
شیر خون را باز بگذارد،‏
یادش برود...‏
می‌ایستد روبه‌روی آسمان
دست می‌كشد به موهایش،‏
می‌گوید:‏
پریدن، ربطی به بال ندارد
قلب می‌خواهد.‏

گروس عبدالملكیان‏




نظرات() 

آنا آخماتوآ

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 29 اردیبهشت 1392-12:44 ق.ظ

دیوانه‌وار پشت سرش دویدم
از پله‌های پایین رفتم
فریاد زدم : " شوخی بود ، باور کن"
از پیش من نرو !
لبخندی ترسناک چهره‌اش را پوشاند
به سردی گفت :
" در باد نایست ، سرما می‌خوری."

‍‍‍‍‍‍
آنا آخماتوآ
ترجمه‌ی احمد پوری




نظرات() 

جویس مانسور

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 28 اردیبهشت 1392-11:30 ب.ظ

می‌خواهم با تو بخوابم
پهلو به پهلو
موهایمان پیچیده در هم
و دهان‌ات بالش‌ام باشد
می‌خواهم با تو بخوابم
پشت به پشت
بدون نفسی که جدایمان کند
بدون کلمه ای که پریشان‌مان کند
بدون چشم‌هایی که دروغ بگویند
عریان
می‌خواهم با تو بخوابم
سینه به سینه
مشتاق و عرق ریزان
و می‌خواهم
بدرخشد تنم از هزاران لرزه
و از پا بیافتم
در نشئگی رخوتی دیوانه
و دراز بکشم در سایه ات
و تنم چکش بخورد از زبانت

و بمیرم از شادی

جویس مانسور





نظرات() 

ایرج جنتی عطایی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392-06:37 ب.ظ


...و در شرم خیابان
و در اندوه میدان
- خیابانی که می‌شد:
رهایی‌راهِ سبزِ راهیانِ عشق باشد
و میدانی که می‌شد
جایگاه ایمن تندیس آزادی
فراز دست‌های دوستی باشد-
غریب و بسته و ناکام،
گریانند.
و یاران
یاوران
تبار مهربانان با صدا و نور
فصول ممتد بد را
نگفته آری و
مانده به هوشیاری
اسیر دخمه‌های ساکت و نمور
از دیسال
تا امسال
سبوی زهرهای زخم‌های باشکوه سینه‌هاشان را
به‌نام صبح آزادی
چه نوشانوش
گوشاگوش
نوشانند...

« ایرج جنتی عطایی »




نظرات() 

هلنا کورده‌رو

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392-02:17 ق.ظ


خیلی‌ها خود را برای جنگ آماده می کنند.
                                                       لازم است.

دیگران خود را برای جهان آماده می‌کنند،
                                                       ضروری است.

بعضی‌ها خودشان را برای مرگ آماده می‌کنند
                                                       طبیعی است.

تو خودت را برای عشق آماده می‌کنی
                                   و چقدر بی‌دفاعی
                                                       در برابر جنگ،
                                                                در برابر جهان،
                                                                               در برابر مرگ.


هلنا کورده‌رو




نظرات() 

مهدیه لطیفی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392-10:07 ب.ظ


بعید است

سلام هایی

که از خیرشان گذشتیم

از ما بگذرند

لا اقل

رد که می شوی

از کنارم

بی هوا بگو :دوستت داشتم

و تا برگشتم

لا به لای جمعیت

گمشده باش


مهدیه لطیفی




نظرات() 

شمس لنگرودی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392-06:48 ب.ظ

سوت بزنید

همان که سر از سنگر بیرون می‌کشد

دوست ماست

همان که شما او را می‌کشید.

 

ای عکس‌های من به چه درد می‌خورید

از ما کدام یک عاشق‌تر است

او که به خاطر یک سوت مرده است

یا من که به خاطر او می‌میرم.

 

ای عکس‌های تمام قد

شما از من یادگارید

یا من یادگار شمایم

دارم پیر می‌شوم

دارم پیر می‌شوم

رفیق مرا از روی زمین بردارید

                             عکس‌های من!‌


شمس لنگرودی





نظرات() 

Mark Strand

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392-11:43 ق.ظ


از قطب‌های مخالف باد می‌آید

آرام سفر می‌کند

 

زن در حال‌وهوایی جدی سِیر می‌کند

مرد در ابرها گام برمی‌دارد

 

زن خودش را آماده می‌کند

موهایش را باز می‌کند

 

چشم‌هایش را آراسته می‌کند

لب‌خند می‌زند

 

خورشید دندان‌هایش را گرم می‌کند

نوکِ زبانش مرطوبشان می‌کند

 

مرد غبارِ لباسش را می‌تکاند

کراواتش را سفت می‌کند

 

سیگار می‌کشد

به‌زودی به هم می‌رسند

 

باد نزدیک‌ترشان می‌کند

حرکت می‌کنند

 

نزدیک‌تر، نزدیک‌تر

هم‌دیگر را بغل می‌کنند

 

زن بستر را آماده می‌کند

مرد نفَس‌نفَس می‌زند

 

ازدواج می‌کنند

بچه‌دار می‌شوند

 

باد دورشان می‌برد

در جهاتی متفاوت

 

مرد وقتی کراواتش را سفت می‌کند

فکر می‌کند باد قوی است

 

زن وقتی لباسش را می‌پوشد

می‌گوید این باد را دوست دارم

 

باد پیش می‌رود

باد همه‌چیزشان است

 

Mark Strand/ 1934-present





نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392-10:22 ق.ظ


بیا پنجره ها را ببند
دستهای مرا ببند و
دهان مرا ببند،
باز به هر سو که بنگرم
تو آوازی خواهی شنید!
می گویی چشمهای تو را هم خواهم بست
باز به هر چه بیندیشم ، تو آوازی خواهی شنید!...

سید علی صالحی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox