تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب دی 1392
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

جمال ثریا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 28 دی 1392-01:07 ب.ظ

نام این آتش، تنها عشق بود
و عمری که داشت زیر سایه ی این سه حرف
رو به زوال می رفت

هزاران هزار نیستی در این سه حرف
هزاران ترک شدن در سه حرف
نامش تو بود
و اگر می ماندی، ما می شد

مرا ببخش
نباید دوستت می داشتم

جمال ثریا
ترجمه‌ی سیامک تقی زاده




نظرات() 

فروغی بسطامی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 27 دی 1392-11:53 ب.ظ


اندوه تو شد وارد کاشانه‌ام امشب

مهمان عزیز آمده در خانه‌ام امشب


صد شکر خدا را که نشسته‌ست به شادی

گنج غمت اندر دل ویرانه‌ام امشب


من از نگه شمع رخت دیده نورزم

تا پاک نسوزد پر پروانه‌ام امشب


بگشا لب افسونگرت ای شوخ پری چهر

تا شیخ بداند ز چه افسانه‌ام امشب


ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد

ای بی‌خبر از گریه مستانه‌ام امشب


یک جرعهٔ تو مست کند هر دو جهان را

چیزی که لبت ریخت به پیمانه‌ام امشب


شاید که شکارم شود آن مرغ بهشتی

گاهی شکن دام و گهی دانه‌ام امشب


تا بر سر من بگذرد آن یار قدیمی

خاک قدم محرم و بیگانه‌ام امشب


امید که بر خیل غمش دست بیاید

آه سحر و طاقت هر دانه‌ام امشب


از من بگریزید که می‌خورده‌ام امشب

با من منشینید که دیوانه‌ام امشب


بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی

گر جان نرود در پی جانانه‌ام امشب



فروغی بسطامی




نظرات() 

ﺳﯿﺪ ﻣﻬﺪﯼ ﻣﻮﺳﻮﯼ

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 24 دی 1392-01:14 ق.ظ

ﻧﮑﻨﺪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﻱ ﭘﺸﺖ ﺻﻠﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻦ » ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ« ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻱ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤّﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻢ !
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ، ﺗﻴﺘﺮ ِ ﻳﮏ ِ » ﮐﻴﻬﺎﻧﻢ «
ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ
ﻧﮑﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﻱ ﺟﻌﻠﻲ ﻣﺮﺍ ﭘُﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ
ﺗﻠﺨﻢ ﻭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﻢ
ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ
ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ !
ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﻱ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻮﺳﻨﺪ
ﻟﺨﺖ ﺩﺭ ﺟﻴﻎ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻱ ﺗﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﻓﮑﺮ ِ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻦ ِ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺷﺐ ِ ﺳﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺑﻲ ﺭﺣﻤﻲ
ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ... ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ ... ﻭ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻣﻲ ﻓﻬﻤﻲ ...!
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، ﺑﻬﺎﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺨﻔﻲ ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﺩﻱ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩﻱ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮ ِ ﺍﻳﻦ ﻗﺼّﻪ ﻱ ﺑﺪ
ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ ... ﻭﻟﻲ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ ...
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺭ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭﺧﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺨﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ ...


ﺳﯿﺪ ﻣﻬﺪﯼ ﻣﻮﺳﻮﯼ




نظرات() 

دکتر شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 23 دی 1392-01:08 ق.ظ

مرا نیز چون دیگران خنده ای هست،
و اشکی و شکی جنونی و خونی،
رها کن مرا،
رها کن مرا در حضور گل و زمره ی نور،
نور سیه فام ابلیس.
مرا دست و پیراهن آغشته گردید،
به خون خدایان،
مرا زیر این مطلق لاژوردی
نفس گشت فواره ی درد و دشنام
نه چون دیگران
مرا آتشی باید و بوریایی
که این کفر در زیر هفت آسمان هم نگنجد
بر ابلیس جا تنگ گشته ست آنجا.
رها کن مرا
رها کن مرا

دکتر شفیعی کدکنی




نظرات() 

عباس صفاری

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 17 دی 1392-08:07 ب.ظ

اولین بار نیست
که این غروب لعنتی غمگینت کرده است...
آخرین بار نیز نخواهد بود...

به کوری چشمش، اما
خون هم اگر از دیده ببارد
بیش از این خانه نشین مان نخواهد کرد.
کفش و کلاه کردن از تو...
خنده به لب آوردنت از من.

برای کنف کردن این غروب
و خنداندن تو حاضرم
در نور نئون های یک سینما
مثل چارلی چاپلین راه بروم
و به پاس لبخندت
هر بار که کلاه از سر برمی دارم
یک جفت کبوتر از ته آن
به سمت دست های تو پرواز کنند.
جوک های دست اولم را نیز
می گذارم برا ی آخر شب
که به غیر از خنده های قشنگت
پاداش دیگری هم داشته باشد.

اگر شعبده باز تردستی بودم
با یک جفت کفش کتانی
و یک کلاه حصیری
می توانستم برایت سراپا تابستان شوم
سر هر چهاراه
و کاری کنم که بر میز خال بازها
هر ورقی را که برگردانی
آس دل باشد
و هر تاسی که بریزی
جفت۵

حیف که زمین خوردن آدم
،حتا از نوع نظامی اش،
خنده دار نیست
با پوست موز رسیده ای
،اگر خنده دار بود،
زیر چکمه های یک ژنرال چهار ستاره را
برایت هدف می گرفتم
و با طنین خنده ات پاره می کردم
چرت سربازن ایستگاه اتوبوس را.

با این غروب بی سر و پا
چه کارها که نمی توان کرد
سرش را گوش تا گوش
و شیک و قشنگ
هم با پنبه می توان برید
هم با خنده...
انتخاب اش با توست
که حی و حاضر
ایستاده ای دم در...

عباس صفاری




نظرات() 

صائب تبریزی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 10 دی 1392-11:43 ب.ظ

ما را ز شب وصل چه حاصل؟
که تو از ناز، تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده است
چون خضر، شود سبز
به هر جا که نهد پای ، هر سوخته‌جانی که عقیق تو مکیده است
ما در چه شماریم؟
که خورشید جهانتاب ، گردن به تماشای تو از صبح کشیده است

شد عمر و
نشد سیر دل ما ز تپیدن...
این قطره‌ی خون ، از سر ِ تیغ ِ که چکیده است؟

زان خرمن گل ، حاصل ما دامن ِ چیده است . زان سیب ِ ذقن ، قسمت ما دست ِ بریده است
صائب !
چه کنی پای طلب ، آبله فرسود؟
هر کس
به مقامی که رسیده است،
رسیده است

صائب تبریزی




نظرات() 

مارینا تسوه تایوا/ شاعر روس

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 6 دی 1392-03:03 ب.ظ

آهسته و خاموش- دراین تردیدی ندارم-
باید همه تان را ترک کنم
می خواهم بدانم چه کسی
شال پوست گرگی ام را صاحب خواهد شد
خیزران ظریفم را
گردن بند نقره ای ام را
با بارانی از فیروزه بر آن...
و تمامی یادداشتهایم را
گل هایی را که هرگز نتوانسته ام در گلدانی بگذارمشان.
چه کسی آخرین قافیه شعرم را 
تورا
آخرین شبم را
به ارث خواهد برد؟

مارینا تسوه تایوا/ شاعر روس
ترجمه‌: احمد پوری




نظرات() 

ژاک پرو- ادبیات جهان

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 6 دی 1392-02:51 ب.ظ

قهوه را
در فنجان ریخت
شیر را
در فنجان قهوه ریخت
شكر را
در شیر قهوه ریخت
با قاشق چایخوری
آن را هم زد
شیر قهوه را سر كشید
و فنجان را زمین گذاشت
بی آنكه با من حرف بزند
سیگاری روشن كرد
دودش را 
حلقه كرد
خاكسترش را در زیرسیگاری ریخت
بی آنكه با من حرف بزند
بی آنكه به من نگاه كند
برخاست
كلاهش را بر سر گذاشت
بارانی اش را
پوشید
چون باران می آمد
و رفت زیر باران
بی هیچ كلامی
بی آنكه به من نگاه كند
و من سرم را 
میان دستانم گرفتم
و گریستم .



ژاک پرو




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox