تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب آذر 1391
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 28 آذر 1391-06:25 ب.ظ

ساده دلانه گمان میکردم
تو را در پشت سر رها خواهم کرد!
در چمدانی که باز کردم، تو بودی
هر پیراهنی که پوشیدم
عطرِ تو را با خود داشت

و تمام روزنامه های جهان
عکس تو را چاپ کرده بودند!
به تماشای هر نمایشی رفتم
تو را در صندلی کنار خود دیدم!
هر عطری که خریدم،
تو مالک آن شدی!
پس کی؟
بگو کی از حضور تو رها میشوم!
مسافر همیشه همسفر من!


نزار قبانی





نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 27 آذر 1391-12:35 ب.ظ


ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
كس نیست چنین عاشق بیچاره كه ماییم

بر ما نظری كن كه در این شهر غریبیم
بر ما كرمی كن كه در این شهر گداییم

زهدی نه كه در كنج مناجات نشینیم
وجدی نه كه در گرد خرابات برآییم

نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه كه گوییم كجاییم

حلاج وشانیم كه از دار نترسیم
مجنون صفتانیم كه در عشق خداییم

ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اكنون ز چه ترسیم كه در عین بلاییم

ما را به تو سریست كه كس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با كس نگشاییم

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده كه مشتاق لقاییم

دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز
رحم آر که ما سوخته‌ی داغ خداییم

مولانا


پ.ن: این شعر زیبا را با صدای استاد شجریان بشنوید:

اسیران بلا- استاد شجریان    دانلود و شنیدن




نظرات() 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 23 آذر 1391-07:49 ب.ظ



تنها به تماشای چه ای؟
بالا، گل یك روزه نور.
پایین، تاریكی باد.
بیهوده مپای، شب از شاخه نخواهد ریخت، و دریچه خدا روشن نیست.
از برگ سپهر، شبنم ستارگان خواهد پرید.
تو خواهی ماند و هراس بزرگ. ستون نگاه، و پیچك غم.
بیهوده مپای.
برخیز، كه وهم گلی، زمین را شب كرد.
راهی شو، كه گردش ماهی، شیار اندوهی در پی خود نهاد.
زنجره را بشنو: چه جهان غمناك است، و خدایی نیست، و خدایی هست، و خدایی...
بی گاه است، ببوی و برو، و چهره زیبایی در خواب دگر ببین.


سهراب سپهری




نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 21 آذر 1391-11:41 ب.ظ


استاد شاملو


دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم


دلت را میپویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبیست نازنین

وعشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

روزگار غریبیست نازنین

ودراین بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سرخ بار سرود و شعرفروزان میدارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبیست

آنکه بر در میزند شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

دهانت را میبویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را میپویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غریبی ست نازنین

نور را درپستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

بام بام
بام بام بام
بام بام بام بام بام بام

آنک قصابانند برگذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
وتبسم را بر لبها جراحی میکنند
و ترانه را بر دهان

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس مغرور مست
شور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

خدای را درپستوی خانه نهان باید کرد
روزگار غریبی ست نازنین

روزگار غریبی ست نازنین.....

احمد شاملو

پ.ن: به مناسبت زادروز استاد این شعر زیبای ایشون را با صدای داریوش گوش کنید.

شعر زیبای شاملو با صدای داریوش رو از اینجا بشنوید یا دانلود کنید.








نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 21 آذر 1391-06:21 ب.ظ

راست است که صاحبان دل های حساس نمی میرند...بی هنگام ناپدید میشوند.

- احمد شاملو


   (21 آذر زادروز شاملوی بزرگ خجسته باد.)

شاملو


نمی خواستم نام چنگیز را بدانم
نمی خواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را
محمد خواجه و تیمور لنگ ،
نام خفت دهنده گان را نمی خواستم و
خفت چشنده گان را .

می خواستم نام تو را بدانم .

و تنها نامی را که می خواستم
ندانستم .


احمد شاملو - ۱۳۶۳ (مدایح بی صله )




نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 19 آذر 1391-07:34 ب.ظ



ای عاشقان ای عـــاشقان پیـــدا شوم پیـــدا شــــوم
بر روی آن مهـــروی خود شیـــدا شوم شیــدا شـوم

معشوقـــه گـــر گوید برو در عشق مـــا رسوا شوی
من زهـــد را یکسو نهـــــــم رسوا شوم رسوا شوم

زآن ابر رحمت قطــره ای بر من فشان تــا وارهــم
تا کی صـدف باشم چنین دریــــــا شوم دریـــــا شوم

ساقی چنین می میدهد زآن درد درد آلـــــــــوده ام
میخانـــه ها را سر بسر صهبا شوم صهبــــا شوم

شد مدتی گم گشته ام چـــون ذره در خــورشید او
هـــر ذزه ام خورشید شد پیــدا شوم پیـــــدا شـــوم

روز اول بیع و شرا کــــردم ببـــــازار غمـــــــــش
سودای خـــود خواهم به نقـــد آنجا شوم آنجـاشوم

ای شمس دین ای شمس دین در من نگر در من نگر
روزی شود کز جان و دل یکتــــــا شوم یکتــــا شو


مولانا





نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 18 آذر 1391-11:48 ب.ظ



روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
کـه چـرا غافـل از احـوال دل خـویـشـتنـم

از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا می روم؟ آخر ننمایی وطنم

مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم

جان که از عالم علوی است، یقین می دانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم

مـرغ بـاغ ملـکوتم، نیـم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم

کیست در گوش که او می شنود آوازم؟
یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد؟
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم

می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سرعربده مستانه به هم در شکنم

من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم
آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم

تو مپندار که من شعر به خود می گویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم

شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی
ولله این قالب مردار، به هم در شکنم

دیوان شمس تبریزی





نظرات() 

فریدون فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 17 آذر 1391-09:45 ب.ظ


مادرم نماز می خواند و من آواز !
.
.
عقایدمان چقدر فرق دارد !
او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !
خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !
خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است !
او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند !
من خدا را در آسمان ها و درون خودم !

در قطره ای باران ، بغض هایی پر از اشک ، در شادی از ته دل !

در ثانیه به ثانیه زندگیم !
او جلوی خدایش سجده میکند !
ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !
نمی دانم
خدای من واقعی تر است یا او !
دین من بهتر است یا او..

زنده یاد فریدون فرخزاد





نظرات() 

رسول یونان

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 17 آذر 1391-11:07 ق.ظ

تو ماه را
بیشتر از همه دوست می‌داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یاد من می‌آورد
می‌خواهم فراموشت كنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره‌ها پاك نمی‌شود ..

رسول یونان





نظرات() 

محمد رضا شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 16 آذر 1391-08:02 ب.ظ

 در آیینه ، دوباره ، نمایان شد:

با ابرگیسوانش در باد،

باز آن سرود ِ سرخ  ِ اناالحق

ورد زبان اوست.

 

تو در نماز ِ عشق چه خواندی ؟

که سالهاست

بالای  دار رفتی و این شحنه های پیر

از مرده ات هنوز

 پرهیز میکنند.

 

نامِ تو را به رمز ،

رندان سینه چاک نشابور

در لحظه های مستی

 مستی و راستی     

آهسته زیر لب

تکرار میکنند.

 

وقتی تو ، روی چوبه دارت ، خموش و مات بودی

ما:انبوه کرکسان  تماشا                             

با شحنه های مامور

مامورهای معذور ،

همسان و همسکوت ماندیم.

 

خاکستر تو را

باد  سحرگاهان

هرجا که برد ،

مردی ز خاک رویید.

 

در کوچه باغهای نشابور،

مستان  نیم شب ، به ترنم ،

آوازهای سرخ ، تو را باز

ترجیع وار زمزمه کردند.

 

نامت هنوز ورد زبانهاست.

 

                                           ( شفیعی کدکنی  - در کوچه باغهای نشابور)





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox