تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب آبان 1391
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

برتولت برشت

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 30 آبان 1391-10:20 ب.ظ

در زیر پوشش امور روزانه
ناگفته ها را آشکار کنید
در پس هر قاعده جاری
بیهودگی را باز شناسید
بر کوچکترین حرکت با بدگمانی بنگرید
هر چند ظاهرش ساده باشد
عادت مرسوم را به سادگی نپذیرید
در آن ضرورتی بجویید
مصرا از شما تمنا می کنم
در برابر حوادث روزمره نگویید طبیعی است
در دورانی که آشفتگی فمان می راند و خون می ریزد
و فرمان آشوب می دهد
و خود سری جای قانون را می گیرد
و آدمیان ناآدم می شوند
هرگز مگویید این طبیعی است
تا هیچ چیز ساکن ننماید.

برتولت برشت




نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 29 آبان 1391-01:37 ب.ظ


مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید ،
به تو فکر می کنم
مثل مسافر به راه
مثل علف به ابر
مثل شکوفه به صبح وُ
مثل واژه به شعر .
به تو فکر می کنم
مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت ،
به تو فکر می کنم
مثل کوچه به روز
مثل نوشتن به نی
مثل خدا به کافر خویش و
مثل زندان به زندگی.
به تو فکر می کنم
مثل برهنگی به لمس وُ تن به شست و شو .
به تو فکر می کنم
مثل کلید به قفل
مثل قصه به کودک
مثل پری به چشمه وُ پسین به پروانه .
به تو فکر می کنم
مثل آسمان به ستاره وُ ستاره به شب .
به تو فکر می کنم
مثل اَبونواس به می
مثل نقطه به خط
مثل حروف الفباء به عین
مثل حروف الفباء به شین
مثل حروف الفباء به قاف .
همین !
هر چه گفتم
انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف ِ آخر بود .
حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویش .


سید علی صالحی





نظرات() 

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 28 آبان 1391-12:21 ق.ظ


زیر خاکستر ذهنم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است ز عشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آن گونه که بنیان مرا
سوخت از ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از اینکه چرا
مانده ام زنده هنوز

گاهگاهی که دلم می گیرد
پیش خود می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز؟

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا
دست ایام ورقها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما
همچنان روز نخست
تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق
دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گر که گورم بشکافند
عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز


- حمید مصدق






نظرات() 

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 26 آبان 1391-11:53 ب.ظ

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به 100 یا 200 یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
یک میلیارد و هفت میلیون وصدهزار وسی دوآرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین
و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد!!!


شل سیلور استاین




نظرات() 

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 26 آبان 1391-01:17 ق.ظ

پسر كوچولو گفت: «گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد.»

پیرمرد بیچاره گفت: «از دست من هم می افتد.»

پسر كوچولو آهسته گفت: « من گاهی شلوارم را خیس می كنم.»

پیرمرد خندید و گفت: «من هم همینطور»

پسر كوچولو گفت: « من اغلب گریه می كنم»

پیرمرد سر تكان داد: «من هم همین طور»

پسر كوچولو گفت: « از همه بدتر بزرگترها به من توجهی ندارند.»

و گرمای دست چروكیده را احساس كرد:

«می فهمم چی می گی كوچولو، می فهمم.»


- شل سیلور استاین




نظرات() 

مولانا جلال الدین بلخی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 24 آبان 1391-04:50 ب.ظ


بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
                             داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
                             گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
                             عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من
                             خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
                             آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
                             آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
                             این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
                             باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
                             ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
                             وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
                             مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
                             سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
                             هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود


 مولانا

پ.ن: این شعر زیبای مولانا با صدای داریوش اقبالی

دانلود و شنیدن از اینجا





نظرات() 

مارگارت اتوود

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 22 آبان 1391-05:40 ب.ظ

آن لحظه كه پس از چندین سال

كار سخت و سفری دور و دراز

در میانه اتاقت می ایستی

در خانه نیم هكتاری ات در جزیره

نفسی از ته دل می كشی

“بالاخره رسیدم. این جا خانه من است.”

 

درست در همان لحظه

 درختان

بازوانشان را از گردا گرد تو برمی چینند،

پرندگان آواز خود را پس می گیرند،

صخره ها كمر می خمانند و فرو می ریزند،

و هوا چون موجی پس می نشیند

ودیگر نمی توانی نفس بكشی.

 

نجوا می كنند:

“مال تو نیست هیچ چیز.

تو مهمانی بودی هر از چند گاهی،

از تپه بالا می رفتی، پرچم بر قله آن می زدی ، پیروزی ات را جار می زدی.

ما هرگز مال تو نبودیم

تو هرگز پیدایمان نكردی

همیشه بر عكس بود این.”


مارگارت اتوود





نظرات() 

استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 20 آبان 1391-01:13 ق.ظ

اگر بگویم که سعادت
حادثه‌ای‌ست
بر اساسِ اشتباهی؛
اندوه
سراپایش را در بر می‌گیرد
چنان چون دریاچه‌ای
که سنگی را
و نیروانا
که بودا را.
چرا که سعادت را
جز در قلمروِ عشق بازنشناخته است
عشقی که
بجز تفاهمی آشکار
نیست.

بر چهره‌ی زندگانیِ من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی می‌کند
آیدا
لبخندِ آمرزشی‌ست.

استاد شاملو





نظرات() 

رسول یونان

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 19 آبان 1391-01:13 ق.ظ

مانده‌ام چگونه تو را فراموش کنم
اگر تو را فراموش کنم
سالهایی را نیز که با تو بوده‌ام
فراموش کنم
دریا را فراموش کنم
و کافه‌های غروب را
باران را
اسبها و جاده‌ها را
باید دنیا را، زندگیم را و خودم را نیز فراموش کنم
تو با همه چیز درآمیخته‌ای

رسول یونان




نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 16 آبان 1391-09:16 ب.ظ

ما چند نفر
در کافه‌ای نشسته‌ایم
با موهایی سوخته و
سینه‌ای شلوغ از خیابان‌های تهران
با پوست‌هایی از روز
که گهگاه شب شده‌است

ما چند اسب بودیم
که بال نداشتیم
یال نداشتیم
چمنزار نداشتیم
ما فقط دویدن بودیم
و با نعل‌های خاکی اسپورت
ازگلوی گرفته‌ی کوچه‌ها بیرون زدیم

درخت‌ها چماق شده بودند
و آنقدر گریه داشتیم
که در آن همه غبار و گاز
اشک‌های طبیعی بریزیم

ما شکستن بودیم
و مشت‌هایی را که در هوا می‌چرخاندیم
عاقبت بر میز کوبیدیم

و مشت‌هامان را زیر میز پنهان کردیم
و مشت‌هامان را توی رختخواب پنهان کردیم
و مشت‌هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم
و مشت‌هامان را در جیب‌هامان پنهان کردیم...

باز کن مشتم را !
هرکجای تهران که دست می‌گذارم
درد می‌کند
هرکجای روز که بنشینم
شب است
هرکجای خاک...

دلم نیامد بگویم !
این شعر
در همان سطر های اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمی‌شد


گروس عبدالملکیان




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox