بهترین شعرهایی که می خونم...

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 17 مهر 1391-03:07 ق.ظ

ای ساکن جان من آخر به کجا رفتی
در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی

چون عهد دلم دیدی از عهد بگردیدی
چون مرغ بپریدی ای دوست کجا رفتی

در روح نظر کردی چون روح سفر کردی
از خلق حذر کردی وز خلق جدا رفتی

رفتی تو بدین زودی تو باد صبا بودی
ماننده بوی گل با باد صبا رفتی

نی باد صبا بودی نی مرغ هوا بودی
از نور خدا بودی در نور خدا رفتی

ای خواجه این خانه چون شمع در این خانه
وز ننگ چنین خانه بر سقف سما رفتی

مولانا




نظرات() 

تورگوت اویار

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 16 مهر 1391-03:05 ق.ظ

یک دست در جیب چپ
دست دیگر
در جیب راست..

این اندوه ِ آشنا،

تصویر پاییز ست


تورگوت اویار
ترجمه: سیامک تقی زاده








نظرات() 

هاتف اصفهانی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 15 مهر 1391-07:22 ب.ظ

یک گریبان نیست کز بیداد آن مه، پاره نیست

رحم گویا در دل بی‌رحم آن مه پاره نیست


کو دلی کز آن دلِ بی‌رحمِ سنگین نیست چاک؟

کو گریبانی کز آن چاکِ گریبان پاره نیست؟


ای دلت در سینه سنگ خاره با من جور بس

در تن من آخر این جان است سنگ خاره نیست

 

گاه گاهم بر رخ او "رخصت" نَظّاره هست

لیک این خون گشته دل را "طاقت" نظاره نیست

 

جان اگر خواهی مده تا می‌توانی دل ز دست

دل چو رفت از دست غیر از جان سپردن چاره نیست


کامیاب از روی آن ماهند یاران در وطن

بی‌نصیب از وصل او جز هاتف آواره نیست

 

از: هاتف اصفهانی





نظرات() 

حافظ

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 15 مهر 1391-03:11 ق.ظ

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

 ناموس عشق و رونق عشاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند

 جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر می کنند

 گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر می کنند

 ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند

 تشویش وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می کنند

 صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می کنند

 قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

 فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند

 می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

حافظ

پ.ن: این شعر حافظ عجیب سیاسی اس؛ عجیب تر اینکه همچنان وصف حال ماست...




نظرات() 

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 13 مهر 1391-05:58 ب.ظ


روزی که به مردی برخوردی
که یاخته های تنت را به شعر بدل کند
و با پیچش موهایت شعر بسازد
روزی که به مردی برخوردی
که قادرت کند - مثل من -
با شعر حمام کنی
سرمه بکشی
و موهایت را شانه کنی

آن روز می گویم: تردید نکن
با او برو
مهم نیست مال من باشی یا او
مهم این است مال شعر باشی

نزار قبانی




نظرات() 

شیخ بهایی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 10 مهر 1391-08:11 ب.ظ

تاکی به تمنای وصال تو یگانه 
        اشکم شود،از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟ 
        ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

                                          جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
 

رفتم به در صومعه‌ی عابد و زاهد 
        دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد

در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد 
        گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

                                           یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه

 
روزی که برفتند حریفان پی هر کار 
        زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار

من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار 
        حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار

                                        او خانه همی جوید و من صاحب خانه

 
هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو 
        هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو 
        مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

                                                مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

 
بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید
        پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید 
        یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

                                                دیوانه منم، من که روم خانه به خانه

 
عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید 
        دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید

تا غنچه‌ی بشکفته‌ی این باغ که بوید 
        هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید

                                                بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه

 
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست 
        هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست

امید وی از عاطفت دم به دم توست 
        تقصیر خیالی به امید کرم توست

                                                یعنی که گنه را به از این نیست بهانه 

شیخ بهایی



این شعر زیبا با صدای بانو شکیلا

برای دانلود و شنیدن اینجا کلیک کنید.





نظرات() 

نزارقبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 10 مهر 1391-12:47 ق.ظ


وقتی گفتم : " دوستت دارم "
می دانستم انقلابی است علیه قبیله
و ناقوس رسوایی آنها را زده بودم
می خواستم برانداز سلطه باشم
تا جنگل ها انبوه برویند
تا آبی دریاها فزونی یابد
و کودکان و کارگران جهان آزاد شوند
پایان عصر بربریت را می خواستم مرگ آخرین پادشاه را
وقتی دوستت داشتم می خواستم درهای حرمسراها را بشکنم
و سینه زنان را از دندان خلیفه ها رها کنم
وقتی گفتم : " دوستت دارم "
می دانستم الفبای تازه ای برای شهر بیسواد اختراع می کنم
و به مردم شرابی می بخشم که تا کنون نشناخته اند


نزارقبانی




نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 8 مهر 1391-05:37 ب.ظ

دره ها گلوله خورده اند
جنگل گلوله خورده است
خون همین حالا دارد
در انارها جمع می شود
من اما
بر تپه ای نشسته ام
بهمن کوچک دود می کنم.

یعنی تنهایم
یعنی نام هیچکس در دهانم نیست
و اندوه را
مثل عینکی دودی
بر چشم گذاشته ام

باید بروم
این بهمن کوچک را ترک کنم
اسفند را
بهار را هم...

نه با مرگ
که چیز مسخره ای است...
آن راهِ کوچک
که بعد از درخت ها لخت می شود

هوسِ بیشتری دارد...

گروس عبدالملکیان





نظرات() 

رسول یونان

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 6 مهر 1391-03:52 ب.ظ

پاییز در راه است "کایابای"!
دوباره قصه‌ات
مردان کافه را دور هم جمع می‌کند
به شب‌ها درازا می‌بخشد
و ما باز باید هر صبح
پرهای تو را از روی میز جمع کنیم

کمی به فکر خودت باش!
این قدر در کنایه‌ها و استعاره‌ها آشیانه مکن
آسیب می‌بینی
همیشه گلوله از سرب نیست
گاه لبخندی‌ست آلوده به تحقیر
بی‌آنکه بفهمی
در خون خود غرق می‌شوی
پرواز کن برو
بگریز از این مه
بگریز از دهان مردم
بگریز از دایره‌ی ماه تلخی که بر پنجره‌ها تابیده است!

دیروز قسمتی از آسمان بودی
امروز ذره‌ای از خاک
به سرنوشت آدم‌ها دچار شدی دوست من!
کوچک شدی
به پهنه‌ی این تیرگی
مواظب باش گم نشوی!
که تیرگی ادامه‌ی طبیعی آبی‌ها نیست.
هی کایابای
عقاب خانگی همسایه!
زندگی در اعماق عادت‌ها
هیچ فرقی با مرگ ندارد
تو مرده‌ای
فقط معنای مرگ را نمی‌دانی.


رسول یونان




نظرات() 

شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 5 مهر 1391-01:55 ب.ظ

به تو دست می سایم و جهان را درمییابم،
به تو می اندیشم و زمان را لمس میکنم
معلق و بی انتها
عُریان.

می وزم، می بارم، می تابم.

آسمانم
ستارگان و زمین،
و گندمِ عطرآگینی که دانه می بندد
رقصان
در جانِ سبزِ خویش.

از تو عبور میکنم

چنان که تُندری از شب. ــ

میدرخشم

و فرومیریزم.

شاملو
 



نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic