تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب مهر 1391
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

حافظ

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 30 مهر 1391-08:04 ب.ظ



ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
            دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
            دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم
            گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند
            این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد
            کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم
            رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست
            شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی
            و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
            لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست
            کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده
            تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
            شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

حافظ

پ.ن: این شعر زیبای حافظ رو با صدای هایده گوش کنید:

پادشه خوبان

البته لازم به ذکر هست در این ترانه هایده ابتدا این
شعر   رو می خونه
به هیچوجه صدای بانو هایده رو از دست ندید. یادش گرامی...








نظرات() 

سیاوش کسرایی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 29 مهر 1391-09:04 ب.ظ

شناور سوی ساحل‌های ناپیدا
دو موج رهگذر بودیم
دو موج همسفر بودیم.

گریز ما
نیاز ما
نشیب ما
فراز ما
شتاب شاد ما، با هم
تلاش پاک ما، توام
چه جنبش‌ها که ما را بود روی پرده‌ی دریا.

شبی در گردبادی تند، روی قله‌ی خیزاب
رها شد او ز آغوشم
جدا ماندم ز دامانش
گسست و ریخت مروارید بی‌پیوندمان بر آب.

از آن پس در پی همزاد ناپیدا
بر این دریای بی‌خورشید
که روزی شب‌چراغش بود و می‌تابید
به هر ره می‌روم نالان، به هر سو می‌دوم تنها.

سیاوش کسرایی




نظرات() 

عزیز نسین

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 27 مهر 1391-08:06 ب.ظ


حدس می‌زنم
که خواهی گریخت
التماس نمی‌کنم
از پی‌ات نمی‌دوم
اما صدایت را در من جا بگذار!

می‌دانم
که از من دل می‌کنی
راهت را نمی‌بندم
اما عطر موهایت را در من جا بگذار!

می‌دانم
که از من جدا خواهی شد
خیلی ویران نمی‌شوم
از پا نمی‌افتم
اما رنگت را در من جا بگذار!

احساس می‌کنم
تباه خواهی شد
و من خیلی غمگین می‌شوم
اما گرمایت را در من جا بگذار!

فرقش را با حالا می‌دانم
که فراموشم خواهی کرد
و من
اقیانوسی خواهم شد سیاه و غم‌انگیز
اما طعم بودنت را در من جا بگذار!

هر طور شده خواهی رفت
و من حق ندارم که تو را نگه دارم
اما خودت را در من جا بگذار!


عزیز نسین






نظرات() 

رسول یونان

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 26 مهر 1391-04:32 ب.ظ

قول بده که خواهی آمد
اما هرگز نیا!
اگر بیایی
همه چیز خراب می‌شود
دیگر نمیتوانم
اینگونه با اشتیاق
به دریا و جاده خیره شوم
من خو کرده ام
به این انتظار
به این پرسه زدن ها
در اسکله و ایستگاه
اگر بیایی
من چشم به راه چه کسی بمانم. . .

رسول یونان






نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 24 مهر 1391-01:30 ب.ظ

یاد داری که زمن خنده کنان پرسیدی  


                  چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز ؟ 


                             چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید  


            اشک شوقی که فروخفته به چشمان نیاز 

 
        چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟ 


                    سینه ای سوخته در حسرت یک عشق محال 

 
              نگهی گمشده در پرده رویایی دور  


                              پیکری ملتهب از خواهش سوزان وصال  


 چه رهآورد سفر دارم ... ای مایه عمر ؟
 

                       دیدگانی همه از شوق درون پر آشوب 
 

لب گرمی که بر آن خفته به امید نیاز  


                  بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب  


                              ای بسا در پی آن هدیه زیبنده تست  


        در دل کوچه و بازار شدم سرگردان  


                   عاقبت رفتم و گفتم که ترا هدیه کنم 
 

                         پیکری را که در آن شعله کشد شوق نهان  


        چو در اینه نگه کردم دیدم افسوس 
 

   جلوه روی مرا هجر تو کاهش بخشید  


        دست بر دامن خورشید زدم تا بر من 
 

              عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید  


          حالیا... این منم این آتش جانسوز منم  


   ای امید دل دیوانه اندوه نواز  


        بازوان را بگشا تا که عیا نت سازم 
 

                   چه رهآورد سفر دارم از این راه دراز 


فروغ فرخزاد





نظرات() 

آنا آخماتووا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 22 مهر 1391-07:10 ب.ظ

دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد
نه آبی، نه شرابی
دیگر بوسه‌های صبحگاهی نخواهند بود
و تماشای غروب از پنجره نیز
تو با خورشید زندگی می‌کنی
من با ماه
در ما ولی فقط یک عشق زنده است

برای من، دوستی وفادار و ظریف
برای تو دختری سرزنده و شاد
اما من وحشت را در چشمان خاکستری تو می‌بینم
توئی که بیماری‌ام را سبب شده‌ای
دیدارها کوتاه و دیر به دیر

در شعر من فقط صدای توست که میخواند
در شعر تو روح من است که سرگردان است
آتشی برپاست که نه فراموشی
و نه وحشت می‌تواند بر آن چیره شود
وای کاش می‌دانستی در این لحظه
لب‌های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم.





آنا آخماتووا -  مترجم : احمد پوری




نظرات() 

حافظ شیرازی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 20 مهر 1391-07:15 ب.ظ

بیستم مهرماه روز جهانی بزرگداشت حافظ شیرازی مبارک دوستداران این شاعر بزرگ...

حافظ شیرازی، آرامگاه حافظ

اگر چه باده فرح‌بخش و باد گل‌بیز است
         به بانگ چنگ مخور مِی؛ که مُحتَسب تیز است

صُراحی‌ای و حریفی گَرَت به چنگ افتد
         به عقل نوش که ایام فتنه انگیز است

در آستین مُرَقّع پیاله پنهان کن
         که همچو چشم صُراحی زمانه خون‌ریز است

به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می
         که موسم وَرَع و روزگار پرهیز است

مجوی عیشِ خوش از دور باژگون سپهر
         که صافِ این سرِ خُم جمله دُردی آمیز است

سپهر برشده پرویزنی‌ست خون افشان
         که ریزه‌اش سر کسری و تاج پرویز است

عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ
          بیا! که نوبت بغداد و وقت تبریز است


حافظ


پ.ن: این شعر زیبا با صدای زیبای استاد شجریان؛ توصیه می کنم از دست ندید.


برای دانلود و شنیدن اینجا  کلیک کنید.








نظرات() 

مولانا جلال الدین بلخی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 19 مهر 1391-12:04 ق.ظ


بزن آن پردهِ نوشین , که من از نوش تو مستم !
بده ای حاتم مستان , قدحِ *زَفت به دستم !

هله ای *سَرده مستان , به غضب روی مگردان
که من از عربده , ناگه قدحی چند شکستم

چه کم آید قدح آن را که دهد بیست سبوکش
بشکن شیشه هستی که چو تو نیست پرستم

تو مپرسم که کیی؟ تو بده آن ساغر شش سو
چو شدم مست , ببینی چه کسَستم ,چه کسَستم !

چو من از باده پرستی شده ام غرقه مستی
دگرم خیره چه جویی که من از جوی تو جستم !

بده ای خواجه بابا , مکن امروز محابا
که رگ غصه بریدم , ز غم و غصه برستم

چو منم سایه حسنت بکنم آنچ بکردی
چو بخوردی تو ,بخوردم ! چو نشستی تو ,نشستم

منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان
دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم

خَمُش ار فانی راهی , که فنا خامشی آرد
چو رهیدیم ز هستی , تو مکن باز به هستم

مولانا

*سَرده =ساقی
زَفت =پر و لبریز ,تندمزه




نظرات() 

نزارقبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 18 مهر 1391-09:40 ب.ظ



تو را زنانه می خواهم

زیرا تمدن زنانه است

شعر زنانه است

ساقه ی گندم

شیشه ی عطر

حتی پاریس زنانه است

و بیروت با تمامی زخم هایش زنانه است

تو را سوگند به آنان که می خواهند شعر بسرایند،زن باش

تو را سوگند به آنان که می خواهند خدا را بشناسند،زن باش


نزارقبانی




نظرات() 

مارگوت بیگل

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 17 مهر 1391-08:01 ب.ظ

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا در یابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام
که میتوانم باشم
که میخواهم باشم؟
تا روزها بی ثمرنماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود
هنگامی که میخندم
هنگامی که میگریم
هنگامی که لب فرو میبندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهیست ناشناخته
پر خار
ناهموار
راهی که باری در آن گام میگذارم
که قدم نهاده ام
و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ میتواند فراز آید
اکنون میتوانم به راه افتم
اکنون میتوانم بگویم که زندگی کرده ام


مارگوت بیکل

ترجمه
استاد شاملو





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox