تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب تیر 1391
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

سیاوش كسرایی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 30 تیر 1391-11:01 ب.ظ

بسیار گـــــــل که از کف من برده است باد
اما من غمیـــــــن
گلهای یــــــــــــــاد کس را پرپر نمی کنم
من مـــــــرگ هیچ عزیـــــــزی را
بـــــــاور نمی کنم

می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من
در هـــــــوا پـــــــر است...!


سیاوش كسرایی




نظرات() 

عباس معروفی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 29 تیر 1391-12:24 ق.ظ

خوش به‌ حال آن مرد که در زندگیش تو راه بروی
خوش به حال مردی که براش تو شیرین‌ زبانی کنی
خوش به حال مردی که دست ‌های قشنگ تو
دگمه‌های پیرهنش را باز کند
ببندد تا لب ‌هات به نجوایی بخندد
خوش به حال من...

شعر از : عباس معروفی




نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 25 تیر 1391-06:17 ب.ظ

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبارآلود

نگهم پیشتر زمن می تاخت

بر لبانم سلام گرمی بود

 

شهر جوشان درون کورهء ظهر

کوچه می سوخت در تب خورشید

پای من روی سنگفرش خموش

پیش می رفت و سخت می لرزید

 

خانه ها رنگ دیگری بودند

گردآلوده، تیره و دلگیر

چهره ها در میان چادر ها

همچو ارواح پای در زنجیر

 

جوی خشکیده، همچو چشمی کور

خالی از آب و از نشانهء او

مردی آوازه خوان ز راه گذشت

گوش من پر شد از ترانهء او

 

گنبد آشنای مسجد پیر

کاسه های شکسته را می ماند

مومنی بر فراز گلدسته

با نوائی حزین اذان می خواند

 

می دویدند از پی سگها

کودکان پا برهنه ، سنگ به دست

زنی از پشت معجری خندید

باد ناگه دریچه ای را بست

 

از دهان سیاه هشتی ها

بوی نمناک گور می آمد

مر کوری عصازنان می رفت

آشنائی ز دور می آمد

 

دری آنجا گشوده گشت خموش

دستهائی مرا بخود خواندند

اشکی از ابر چشمها بارید

دستهائی مرا ز خود راندند

 

روی دیوار باز پیچک پیر

موج می زد چو چشمه ای لرزان

بر تن برگهای انبوهش

سبزی پیری و غبار زمان

 

نگهم جستجو کنان پرسید :

«در کدامین مکان نشانهء اوست؟»

لیک دیدم اتاق کوچک من

خالی از بانگ کودکانهء اوست

 

از دل خاک سرد آئینه

ناگهان پیکرش چو گل روئید

موج می زد دیدگان مخملیش

آه، در وهم هم مرا می دید!

 

تکیه دادم به سینهء دیوار

گفتم آهسته :«این توئی کامی ؟»

لیک دیدم کز آن گذشتهء تلخ

هیچ باقی نمانده جز نامی

 

عاقبت خط جاده پایان یافت

من رسیدم ز ره غبارآلود

تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ

شهر من گور آرزویم بود

 

فروغ فرخ زاد





نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 24 تیر 1391-11:19 ب.ظ


در نیست
          راه نیست
شب نیست
              ماه نیست

نه روز و
         نه آفتاب،
ما
  بیرونِ زمان
              ایستاده‌ایم
با دشنه‌ی تلخی
در گُرده‌هایِمان.

 

هیچ‌کس
          با هیچ‌کس
                      سخن نمی‌گوید
که خاموشی
               به هزار زبان
                             در سخن است.

 

در مردگانِ خویش
                     نظر می‌بندیم
                                     با طرحِ خنده‌یی،
و نوبتِ خود را انتظار می‌کشیم
بی‌هیچ
خنده‌یی!


استاد شاملو


پ.ن: این شعر با صدای استاد

شنیدن و دانلود : اینجا





نظرات() 

بیژن جلالی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 24 تیر 1391-12:37 ق.ظ


فقــط خــورشیــد مــرا گــرم می‌کنــد،

از دور!


                  تــن نــزدیــک تــری نــدارم . . . 


شاعر: بیژن جلالی





نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 21 تیر 1391-09:44 ب.ظ


خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو
ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب
ای زمین بی‌من مرو و ای زمان بی‌من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است
این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو
ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان
ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو
شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید
من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو
خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
تو گلی من خارِ تو در گلستان بی‌من مرو
در خم چوگانْت می‌تازم چو چشمت با من است
همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو
چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش
چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو
وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود
چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو
وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی
دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو
دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطانِ عشق
ای تو بالاتر ز وَهمِ این و آن بی‌من مرو

مولانا




نظرات() 

عمر خیام نیشابوری

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 20 تیر 1391-04:13 ق.ظ


این قافلة عمر عجب می گذرد!
دریاب دمی كه با طرب می گذرد؛
ساقی، غم فردای حریفان چه خوری.
پیش آر پیاله را، كه شب می گذرد.

از: عمر خیام




نظرات() 

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 18 تیر 1391-06:08 ب.ظ


مرا یارای آن نیست که بی طرف بمانم
نه دربرابر زنی که شیفته ام می کند
نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند
نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند ..
بی طرفی هرگز وجود ندارد
بین پرنده .. و دانه ی گندم!
---
نزار قبانی

ترجمه : تراب حق شناس




نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 15 تیر 1391-04:28 ب.ظ

کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا
کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا

ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد
کجا به در برمت ای دل شکسته کجا

فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا

چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد
به منزلی رسد این کاروان خسته کجا

دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس
به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا

خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود
کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا

چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا

بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد
که می روند ازین باغ دسته دسته کجا


ه.الف.سایه





نظرات() 

شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 11 تیر 1391-02:46 ب.ظ

اسمش را دانه‌ی شن می‌گذاریم.
اما او خود را نه دانه می‌داند وَ نه شن
بدونِ اسم زنده است
چه اسم عام چه اسم خاص
چه گذرا چه ثابت
چه به اشتباه چه درست.

با نگاه‌هامان، لمس کردنمان کاری ندارد.
خود را مورد نگاه و مورد لمس نمی‌داند.
و افتادنش روی هرّه ی پنجره حادثه ای‌ست برای ما، نه برای او.
برای او، افتادن روی هرّه ی پنجره
با افتادن روی هر چیز دیگری یکی‌ست،
بدون اطمینان به اینکه آیا دیگر افتاده
یا هنوز دارد می‌افتد.
از پنجره، چشم‌انداز زیبای دریاچه را می‌بینیم
اما این چشم‌انداز، خود را نمی‌بیند.
بی‌رنگ، بی‌شکل
بی‌صدا، بی‌بو
و بی‌درد، در این دنیا وجود دارد.

شیمبورسکا





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox