تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب خرداد 1391
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

مولوی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 29 خرداد 1391-11:15 ق.ظ

اندک اندک جمع مستان می رسند
اندک اندک می پرستان می رسند

دلنوازان ناز نازان در ره اند
گلعذاران از گلستان می رسند

اندک اندک این جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان می رسند

جمله دامنهای پر زر همچو کان
از برای تنگ دستان می رسند

لاغران خسته از مرعای عشق
فربهان و تندرستان می رسند

جان پاکان چون شعاع آفتاب
از چنان بالا بپستان می رسند

خرم آن باغی که بهر مریمان
میوه های نو ز مستان می رسند

اصلشان لطف است و هم واگشت لطف
هم ز بستان سوی بستان می رسند


دیوان شمس





نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 28 خرداد 1391-06:57 ب.ظ

باز شوق یوسف ام دامن گرفت

پیر ما را بوی پیراهن گرفت


ای دریغا نازک آرای تن اش

بوی خون می آید از پیراهن اش


ای برادرها خبر چون می برید

این سفر آن گرگ یوسف را درید


یوسف من،پس چه شد پیراهن ات

بر چه خاکی ریخت خون روشن ات


بر زمین ِ سرد خون ِ گرم تو

ریخت آن گرگ و نبود اش شرم تو


تا نپنداری ز یاد ات غافلم

گریه می جوشد شب و روز از دل ام


داغ ماتم هاست بر جان ام بسی

در دل ام پیوسته می گرید کسی


ای دریغا پاره ی دل جفت جان

بی جوانی مانده جاویدان جوان


در بهار عمر ای سرو جوان

ریختی چون برگریز ِ ارغوان


ارغوان ام ارغوان ام لاله ام

در غم ات خون می چکد از ناله ام


آن شقایق رسته در دامان دشت

گوش کن تا با تو گوید سرگذشت


نغمه ی ناخوانده را دادم به رود

تا بخواند با جوانان این سرود


چشمه ای در کوه می جوشد منم

کز درون سنگ بیرون می زنم


از نگاه آب تابیدم به گل

وز رخ خود رنگ بخشیدم به گل


پر زدم از گل به خوناب شفق

ناله گشتم در گلوی مرغ حق


پر شدم از خون بلبل لب به لب

رفتم از جام شفق در کام شب


آذرخش از سینه ی من روشن است

تندر توفنده فریاد من است


هر کجا مشتی گره شد مشت من

زخمی هر تازیانه پشت من


هر کجا فریاد آزادی منم 

       من در این فریادها دم می زنم . . .

 

- ه.الف سایه- (مثنوی بانگ نی)



نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 27 خرداد 1391-06:36 ب.ظ

بازی هر روزمان بود ...

من به تو : گرگم و گله می برم

تو به من : چوپون دارم نمی ذارم

یادم لبریز تنفر از تصویر مبهم پسرکی است که کاش چوپانم نبود

نبود و تو می بردی مرا ،
نبود و من می بردم تو را ...

کجایی ؟

"باد" ما را برد !

در کدام جنگل ، گرگی ؟

و در کدام چمنزار ، گوسفند ؟

من اینجام ...

چوپان خاطره هایی که شعر می شود به یاد تو !!!


سید علی صالحی




نظرات() 

مارینا تسوتایوا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 23 خرداد 1391-12:18 ب.ظ

به این خوشم که شما گرفتارِ من نیستید
به این خوشم که من گرفتارِ شما نیستم
به سختیِ این کره­‌ی خاکی
که هرگز زیر پاهای ما را خالی نمی‌کند
به این خوشم که می‌توان مسخره بود
گستاخی کرد و کلام را به بازی نگرفت
و سرخ نشد از موجِ کُشنده
هنگامی که آستین‌­هامان آهسته به هم ساییده می‌­شوند

و به این خوشم که شما در حضور من
به‌­راحتی دیگری را در آغوش می­‌کشید
و از این که شما را نمی‌­بوسم
آتشِ سوزان جهنم برایم آرزو نمی‌­کنید
خوشم که نام لطیف مرا، ای نازنین من
شبانه‌­روز به­‌بیهودگی یاد نمی‌­کنید
خوشم که در سکوت سرد کلیسا، ای آوازه‌­خوانان
برای ما سرود ستایش سر نمی­‌دهید

سپاس قلبی من از آن شما باد
شما که خود نمی‌­دانید
چه عاشقانه مرا دوست می­‌دارید
و سپاس برای آرامشِ شب­‌هایم
برای کم­‌یابیِ ملاقات‌­های تنگِ غروب
برای فقدانِ گردش­‌هامان زیرِ نورِ ماه
برای بی‌­حضوریِ خورشیدِ بالای سرمان
برای این‌که، افسوس! شما گرفتارِ من نیستید
برای این‌که، افسوس! من گرفتار شما نیستم.


مارینا تسوتایوا
ترجمه از : پریسا شهریاری


مارینا تسوتایوا(1892-1941 روسیه)




نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 21 خرداد 1391-02:22 ب.ظ

و شما که به سالیانی چنین دوردست به دنیا آمده‌اید
ــ خود اگر هنوز «دنیایی» به جای مانده‌باشد
و «کتابی» که شعرِ مرا در آن بخوانید ــ !
خفّتِ ارواحِ ما را به لعنت و دشنامی افزون مکنید


اگر مبداءِ خراب‌آبادی هستیم
که نامش دنیاست!

ما بسی کوشیده‌ایم
که چکشِ خود را
بر ناقوس‌ها و به دیگچه‌ها فرودآریم،
بر خروس‌قندیِ بچه‌ها
و بر جمجمه‌ی پوکِ سیاستمداری
که لباسِ رسمی بر تن آراسته باشد. ــ

ما بسی کوشیده‌ایم
که از دهلیزِ بی‌روزنِ خویش
دریچه‌یی به دنیا بگشاییم. ــ

ما آبستنِ امیدِ فراوان بوده‌ایم،
دریغا که به روزگارِ ما
کودکان
مُرده به دنیا می‌آیند!

اگر دیگر پای رفتنِمان نیست،
باری
قلعه‌بانان
این حجت با ما تمام کرده‌اند
که اگر می‌خواهیم در این سرزمین اقامت گزینیم
می‌باید با ابلیس قراری ببندیم.



آمدن از روی حسابی نبود و
رفتن
از روی اختیاری.

کدبانوی بی‌حوصله
آینه را
با غفلتی از سرِ دلسردی
بر لبِ رَف نهاد.
ما همه عَذراهای آبستنیم:
بی‌آنکه پستان‌هایمان از بهارِ سنگینِ مردی گُل دهد
زخمِ گُل‌میخ‌ها که به تیشه‌ی سنگین
ریشه‌ی درد را در جانِ عیساهای اندُهگینِمان به فریاد آورده‌است
در خاطره‌های مادرانه‌ی ما به چرک‌اندر نشسته؛

و فریادِ شهیدِشان
به هنگامی که بر صلیبِ نادانیِ خلق
مصلوب می‌شدند؛
« ــ ای پدر، اینان را بیامرز
چرا که، خود نمی‌دانند
که با خود چه می‌کنند!»


احمد شاملو




نظرات() 

عمر خیام نیشابوری

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 20 خرداد 1391-04:17 ق.ظ


صبح است، دمی بر می گلرنگ زنیم،
وین شیشة نام و ننگ بر سنگ زنیم،
دست از امل دراز خود باز كشیم،
در زلف دراز و دامن چنگ زنیم.

از: عمر خیام




نظرات() 

موسی و شبان- مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 16 خرداد 1391-09:08 ب.ظ


شعر زیبای موسا و شبان با صدای استاد ناظری

2 ترانه از آلبوم موسی و شبان که شما می تونید با سرچ تمام آلبوم را برای دانلود پیدا کنید.

شهرام ناظری: آواز

جلال ذوالفنون: سه تار

بهزاد فروهری: نی

محمد هومن: دکلمه

تاریخ انتشار 1358

04_Musaa be shaban ----- موسی و شبان با صدای استاد شهرام ناظری:

 دانلود و شنیدن در اینجا

=-=-=

06 _ Vahy be musaa ------موسی و شبان با صدای استاد شهرام ناظری:

 دانلود و شنیدن در اینجا


همینطور این مینی اُپرای زیبا از همای و گروه مستان در ارتباط با شعر زیبای موسی و شبان که دیدنش خالی از لطف نیست و توصیه می کنم ببینید.

homay mousa & shaban  ---- موسی و شبان کاری از همای و گروه مستان:

 دیدن و دانلود در اینجا



دید موسی یک شبانی را به راه

کو همی گفت ای خدا و ای اله


تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه  سرت

 

ای خدای من فدایت جان من

جمله فرزندان و خان و مان من

 

تو کجایی تا سرت شانه کنم

چارقت را دوزم و بخیه زنم

 

جامه ات  شویم شپش هایت کشم

شیر پیشت آورم ای محتشم

 

ور تو را بیماریی آید به پیش

من تو را غمخوار باشم همچو خویش

 

 

دست ِ کت بوسم بمالم پای کت

وقت خواب آید بروبم جای کت

 

گر ببینم خانه ات را من دوام

روغن و شیرت بیارم صبح و شام

 

هم پنیر و نان های روغنین

خمرها چغرات های نازنین

 

سازم و آرم به پیشت صبح و شام

از من آوردن ز تو خوردن تمام

  

ای فدای تو همه بزهای من

ای به یادت هی هی و هی های من

 

زین نمط بیهوده می گفت آن شبان

گفت موسا با کی استت ای فلان ؟!

 

گفت با آن کی که ما را آفرید

این زمین و چرخ از او آمد پدید

 

 

گفت موسا های خیره سر شدی !

خود مسلمان ناشده کافر شدی

 

این چه ژاژ است این چه کفر است و فشار

پنبه ای اندر دهان خود فشار

 

گند کفر تو جهان را گنده کرد

کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

 

چارق و پا تابه لایق مر تو راست

آفتابی را چنین ها کی رواست ؟!

 

گر نبندی زین سخن تو حلق را

آتشی آید بسوزد خلق را

 

آتشی گر نامده است این دود چیست

جان سیه گشته روان مردود چیست ؟!

 

گر همی دانی که یزدان داور است

ژاز و گستاخی تو را چون باور است؟!

 

دوستی بی خرد خود دشمنی است

حق تعالی زین چنین خدمت غنی است

 

با که می گویی تو این با عم  و خال ؟!

جسم و حاجت در صفات ذوالجلال !؟

 

شیر او نوشد که در نشو و نماست

چارق او پوشد که او محتاج پاست

 

ور برای بنده است این گفتگوی

آن که حق گفت او من است و من خود او

 

آن که گفت انی مرضت لم تعد

من شدم رنجور و او تنها نشد

 

آن که بی یسمع و بی یصبر شده است

در حق آن بنده این هم بیهده است

 

بی ادب گفتن سخن با خاص حق

دل بمیراند سیه دارد ورق

 

گر تو مردی را بخوانی فاطمه

گرچه یک جنس اند مرد و زن همه

 

قصد خون تو کند تا ممکن است

گر چه خوشخوی و حلیم و ساکن است

 

فاطمه مدح است در حق زنان

مرد را گویی بود زخم سنان

 

دست و پا در حق ما آسایش است

در حق پاکی  حق آلایش است

 

لم یلد لم یولد او را لایق است

والد و مولود را او خالق است

 

هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست

هر چه مولود است او زین سوی جوست

 

زانکه از کو** ن و فساد است و مهین

حادث است و محدثی خواهد یقین

 

گفت : ای موسا دهانم دوختی !

وز پشیمانی تو جانم سوختی

 

جامه را بدرید و آهی کرد تفت

سر نهاد اندر بیابان و برفت

 

[]

 

وحی آمد سوی موسی از خدا

ـ بنده ی ما را زما کردی جدا ؟!

 

تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی  

 

تا توانی پا منه اندر فراق

ابغض الشیاء عندی الطلاق

 

هر کسی را سیرتی بنهاده ایم

هر کسی را اصطلاحی داده ایم

 

در حق او مدح و در حق تو ذم

در حق او شهد و در حق تو سم

 

در حق او نور و در حق تو نار

در حق او ورد و در حق تو خار

 

در حق او نیک و در  حق تو بد

در حق او خوب و در حق تو رد

 

ما بری از پاک و ناپاکی همه

از گرانجانی و چالاکی همه

 

من نکردم خلق تا سودی کنم

بلکه تا بر بندگان جودی کنم

 

 

هندیان را اصطلاح هند مدح

سندیان را اصطلاح سند مدح

 

 

من نگردم پاک از تسبیحشان

پاک هم ایشان شوند و دُرفشان

 

 ما برون را ننگریم و قال را

ما درون را بنگریم و حال را

 

ناضر قلبیم اگر خاشع بود

گر چه گفت لفظ ناخاضع بود

 

زانکه دل جوهر بود  گفتن عرض

پس طفیل آمد عرض جوهر غرض

 

چند ازاین الفاظ و اضمار و مجاز

سوز خواهم سوز با سوز ساز

 

آتشی از عشق در خود برفروز

سر به سر فکر و عبارت را بسوز

 

موسیا آداب دانان دیگرند

سوخته جان و روانان دیگرند

 

عاشقا ن را هر زمان سوزید نی است

بر ده ویران خراج و عشر نیست

 

گر خطا گوید ورا خاطی مگو

گر شود پر خون شهید آن را مشو

 

خون شهیدان را از آب اولی تر است

این خطا از صد صواب اولی تراست

 

در درون کعبه رسم قبله نیست

چه غم ار غواص را پا چیله نیست

 

 

تو ز سرمستان قلاووزی مجو

جامه چاکان را چه فرمایی رفو؟!

 

ملت عشق از همه دین ها جداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

 

لعل را گر مهر نبود باک نیست

عشق در دریای غم غمناک نیست

 

بعد از آن در سر موسی حق نهفت

رازهایی کان نمی آید به گفت

 

بر دل موسی سخن ها ریختند

دیدن و گفتن به هم آمیختند

 

چند بی خود گشت و چند آمد به خود

چند پرّید از ازل سوی ابد

 

بعد از این گر شرح گویم ابلهی است

زان که شرح این ورای آگهی است

 

ور بگویم عقل ها را برکند

ور نویسم بس قلم ها بشکند

 

ور بگویم شرح های معتبر

تا قیامت باشد آن بس مختصر

 

لاجرم کوتاه کردم من زبان

گر تو خواهی از درون خود بخوان

 

چون که موسی این عتاب از حق شنید

در بیابان در پی چوپان دوید

 

بر نشان پای آن سرگشته راند

گرد از پره ی بیابان برفشاند

 

گام پای مردم شوریده خود

هم زگام دیگران پیدا بود

 

یک قدم چون رخ ز بالا تا شکیب

یک قدم چون پیل رفته بر اریب

 

گاه چون موجی برافرازان علم

گاه چون ماهی روانه بر شکم

 

گاه بر خاکی نوشته حال خود

همچو رمالی که رملی برزند

 

گاه حیران ایستاده گه دوان

گاه غلطان همچو گوی از صور جان

 

عاقبت دریافت او را و بدید

گفت مژده ده که دستوری رسید

 

هیچ آدابی و ترتیبی مجو

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

 

کفر تو دین است و دینت نور جان

ایمنی وز تو جهانی در امان

 

ای معاف یفعل الله ما یشا

بی محابا رو زبان را برگشا

 

گفت ای موسی از آن بگذشته ام

صد هزاران ساله زان سو رفته ام

 

تازیانه برزدی اسبم بگشت

گنبدی کرد و ز گردون برگشت

 

محرم ناسوت ما لاهوت باد

آفرین بر دست و بر بازوت باد

[]

 

حال من اکنون برون از گفتن است

آن چه می گویم نه احوال من است

 

نقش می بینی که در آیینه ای است

نقش توست آن نقش  آن آیینه نیست


مولانا جلال الدین






نظرات() 

نوید حلمی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 11 خرداد 1391-09:28 ب.ظ


چنان بیدارم از رویا که رویایش نمی دانم
اگرچه خواب می بینم ولی خوابش نمی خوانم

من آن رویای بیدارم که عشق از آستینش داد
من آن روحم که جز کشتی سرمستی نمی رانم

برو ای چرخ سرگردان که دور ما به آخر شد
به سر گر یاد ما داری بیا تا سر بگردانم

زمین می گویدم برخیز،فلک می گویدم بنشین
زمین و آسمان ها را بچرخانم برقصانم

کجا آن عقل دریوزه تواند تا فلک خیزد
که می گوید خدا مرده ست که من رویای یزدانم

الا ای کشتی باده مبادا لنگر اندازی
که تا لنگرگهت خیزم رسن ها را بدرّانم

دمی افتان،دمی خیزان،دمی چرخان و سرگردان
سوی اقیانُست خیزم که امواجت بشرّانم

تو شمع طاقت افروزی،چراغ قامت افروزی
چه می سازی؟چه می سوزی؟مبادا شرم و دامانم


بخوان حلمی سرگردان به مستی،طالعت این است
تو خطّ باده می خوانی و من پیمانه گردانم

نوید حلمی




نظرات() 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 9 خرداد 1391-10:25 ب.ظ

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام ، مستم

باز می لرزد ، دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم



های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ

های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست

و آبرویم را نریزی ، دل



ای نخورده مست

لحظه ی دیدار نزدیک است


مهدی اخوان ثالث


پ.ن:  این شعر با صدای سهیل نفیسی
 
دانلود






نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 7 خرداد 1391-09:48 ب.ظ

مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا
سایه او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان دل و دیده منم، گریه خندیده منم
یار پسندیده منم، یار پسندید مرا

كعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده من
آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا

آیینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تاب نظر خواه و ببین كاینه تابید مرا

گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشك سلیمان نگر و غیرت جمشید مرا

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم
بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

چون سر زلفش نكشم سر ز هوای رخ او
باش كه صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی پیرهنم جان رهاكرده تنم
تا نشوم سایه خود باز نبینید مرا


هوشنگ ابتهاج




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox