تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب اردیبهشت 1391
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

فردوسی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391-02:55 ب.ظ

همی تاخت سهراب چون پیل مست   کمندی به بازو کمانی به دست
گرازان و بر گور نعره​زنان   سمندش جهان و جهان راکنان
همی ماند رستم ازو در شگفت   ز پیگارش اندازه​ها برگرفت
چو سهراب شیراوژن او را بدید   ز باد جوانی دلش بردمید
چنین گفت کای رسته از چنگ شیر   جدا مانده از زخم شیر دلیر
دگر باره اسپان ببستند سخت   به سر بر همی گشت بدخواه بخت
به کشتی گرفتن نهادند سر   گرفتند هر دو دوال کمر
هرآنگه که خشم آورد بخت شوم   کند سنگ خارا به کردار موم
سرافراز سهراب با زور دست   تو گفتی سپهر بلندش ببست
غمی بود رستم ببازید چنگ   گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ
خم آورد پشت دلیر جوان   زمانه بیامد نبودش توان
زدش بر زمین بر به کردار شیر   بدانست کاو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید   بر شیر بیدار دل بردرید
بپیچید زانپس یکی آه کرد   ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
بدو گفت کاین بر من از من رسید   زمانه به دست تو دادم کلید
تو زین بیگناهی که این کوژپشت   مرابرکشید و به زودی بکشت
به بازی بکویند همسال من   به خاک اندر آمد چنین یال من
نشان داد مادر مرا از پدر   ز مهر اندر آمد روانم بسر
هرآنگه که تشنه شدستی به خون   بیالودی آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود   براندام تو موی دشنه شود
کنون گر تو در آب ماهی شوی   و گر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر   ببری ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من   چو بیند که خاکست بالین من
ازین نامداران گردنکشان   کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشتست و افگنده خوار   ترا خواست کردن همی خواستار
چو بشنید رستم سرش خیره گشت   جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
بپرسید زان پس که آمد به هوش   بدو گفت با ناله و با خروش
که اکنون چه داری ز رستم نشان   که کم باد نامش ز گردنکشان
بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی   بکشتی مرا خیره از بدخویی
ز هر گونه​ای بودمت رهنمای   نجنبید یک ذره مهرت ز جای
چو برخاست آواز کـو..س از درم   بیامد پر از خون دو رخ مادرم
همی جانش از رفتن من بخست   یکی مهره بر بازوی من ببست
مرا گفت کاین از پدر یادگار   بدار و ببین تا کی آید به کار
کنون کارگر شد که بیکار گشت   پسر پیش چشم پدر خوار گشت
همان نیز مادر به روشن روان   فرستاد با من یکی پهلوان
بدان تا پدر را نماید به من   سخن برگشاید به هر انجمن
چو آن نامور پهلوان کشته شد   مرا نیز هم روز برگشته شد
کنون بند بگشای از جوشنم   برهنه نگه کن تن روشنم
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید   همه جامه بر خویشتن بردرید
  همی گفت کای کشته بر دست من   دلیر و ستوده به هر انجمن
همی ریخت خون و همی کند موی   سرش پر ز خاک و پر از آب روی
بدو گفت سهراب کین بدتریست   به آب دو دیده نباید گریست
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود   چنین رفت و این بودنی کار بود



شاهنامه حکیم فردوسی


پ.ن: رزم رستم و سهراب(شعر بالا) به سبک رپ...
حیف اومد این کار را نذارم، بسیار قوی و دلچسب هست...

 غم نامه- با صدای طهام  ===> دانلود  و شنیدن در 
اینجا









نظرات() 

عمر خیام

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391-04:11 ق.ظ


از منزل كفر تا بدین، یك نفس است،
وز عالم شك تا به یقین، یك نفس است،
این یك نفس عزیز را خوش میدار،
كز حاصل عمر ما همین یك نفس است.

از: خیام






نظرات() 

اکبر اکسیر

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 24 اردیبهشت 1391-12:49 ق.ظ


هیچ چیز را چشم بسته قبول نکنید

"حتی سخنان بزرگان را"

بزرگمهر که می گفت
سحرخیز باش تا کامروا شوی

دروغ می گفت، باور نکنید

در فامیل ما، سحر خیز ها
یا کله پز شدند یا نانوا !

اکبر اکسیر





نظرات() 

مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 23 اردیبهشت 1391-05:48 ب.ظ

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم
         دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا
        زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای
        رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای
         رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای
         پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی
         گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی
        جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری
         شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
        در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو
         زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن
        گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم
         چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم
         اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر
        بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو
         کمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم
         کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک
         کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق
         بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم
         یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر
         کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان
         کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم


دیوان شمس

پ.ن: این شعر با صدای استاد شهرام ناظری 
+






نظرات() 

خیام

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391-04:13 ق.ظ


چون عهده نمی شود كسی فردا را،
حالی خوش كن تو این دل سودا را،
می نوش به ماهتاب، ای ماه كه ماه
بسیار بگردد و نیابد ما را.

از: خیام




نظرات() 

رسول یونان

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 19 اردیبهشت 1391-09:30 ب.ظ


 بدهکار هیچ کس نیستم

جز همین ماه

که از پشت میله ها می گذرد

که می توانست

از اینجا نگذرد و

جایی دیگر

مثلآ در وسط دریایی خیال انگیز

بچسبد به شیشه  کابین یک تاجر پول دار

بدهکار هیچ کس نیستم

جز همین ماه

که تو را به یادم می آورد.


رسول یونان




نظرات() 

مولوی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-02:58 ب.ظ


ای دل شکایت‌ها مکن تا نشنود دلدار من
ای دل نمی‌ترسی مگر از یار بی‌زنهار من
ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من
نشنیده‌ای شب تا سحر آن ناله‌های زار من
یادت نمی‌آید که او می کرد روزی گفت گو
می گفت بس دیگر مکن اندیشۀ گلزار من
اندازۀ خود را بدان نامی مبر زین گلستان
این بس نباشد خود تو را کاگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان
تو سردِه و من سرگران ای ساقی خمار من
خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر
وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من
چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان
خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی‌جام تو
بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من

دیوان شمس





نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 12 اردیبهشت 1391-12:26 ق.ظ

اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمی درند
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...

حسین پناهی




نظرات() 

قیصر امین پور

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 10 اردیبهشت 1391-09:26 ب.ظ


دست عشق از دامن دل دور باد!

می‌توان آیا به دل دستور داد ؟

می‌توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد ؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد ؟

آنکه دستور زبان عشق را

بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می‌دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد ...


شاعر: قیصر امین پور





نظرات() 

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 9 اردیبهشت 1391-07:51 ب.ظ


با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان

همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان

من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام

تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من

بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان

زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک

دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان

هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت

به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان

شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم

پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان

سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست

که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان ...


شاعر: هوشنگ ابتهاج





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox