تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب بهمن 1391
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 27 بهمن 1391-11:25 ب.ظ


در نهفته ترین باغ ها ، دستم میوه چید .


             و اینک 


                  شاخه نزدیک !


                           از سر انگشتم پروا مکن .


بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست ، عطش آشنایی است .


     درخشش میوه !


                  درخشان تر .


وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید .


            دورترین آب


              ریزش خود را به راهم فشاند .


پنهان ترین سنگ ، سایه اش را به پایم ریخت .


    و من 


         شاخه نزدیک !


                از آب گذشتم ، از سایه بدر رفتم .


رفتم ، غرورم را بر ستیغ عقابِ آشیان شکستم


و اینک در خمیدگی فروتنی ،


                     به پای تو مانده ام


                                خم شو ، شاخه نزدیک !




سهراب سپهری




نظرات() 

رسول یونان

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 24 بهمن 1391-09:42 ب.ظ


کنار دریا
عاشق باشی
عاشق‌تر می‌شوی
و اگر دیوانه
دیوانه‌تر.
این خاصیت دریاست
به همه چیز
وسعتی از جنون می‌بخشد
شاعران
از شهرهای ساحلی
جان سالم به در نمی‌برند.



رسول یونان






نظرات() 

استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 24 بهمن 1391-09:16 ب.ظ




" دیگر جا نیست
قلبت پُر از اندوه است
آسمان‌های تو آبی‌رنگیِ گرمایش را از دست داده است

زیرِ آسمانی بی‌رنگ و بی‌جلا زندگی می‌کنی
بر زمینِ تو، باران، چهره‌ی عشق‌هایت را پُرآبله می‌کند
پرندگانت همه مرده‌اند
در صحرایی بی‌سایه و بی‌پرنده زندگی می‌کنی
آن‌جا که هر گیاه در انتظارِ سرودِ مرغی خاکستر می‌شود.


دیگر جا نیست
قلبت پُراز اندوه است
خدایانِ همه آسمان‌هایت
                              بر خاک افتاده‌اند
چون کودکی
بی‌پناه و تنها مانده‌ای
از وحشت می‌خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می‌دهد.

این است انسانی که از خود ساخته‌ای
از انسانی که من دوست می‌داشتم
که من دوست می‌دارم.


دوشادوشِ زندگی
                     در همه نبردها جنگیده بودی
نفرینِ خدایان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابرِ تنهایی
به زانو در می‌آوری.

آیا تو جلوه‌ی روشنی از تقدیرِ مصنوعِ انسان‌های قرنِ مایی؟ ــ
انسان‌هایی که من دوست می‌داشتم
که من دوست می‌دارم؟


دیگر جا نیست
قلبت پُراز اندوه است.

می‌ترسی ــ به تو بگویم ــ تو از زندگی می‌ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می‌ترسی.

به تاریکی نگاه می‌کنی
از وحشت می‌لرزی
و مرا در کنارِ خود
از یاد
    می‌بری."


شاملوی بزرگ





نظرات() 

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 23 بهمن 1391-11:47 ب.ظ


امشب دلم آرزوی تو دارد
نجواکنان و بی آرام ، خوش با خدایش
می نالد و گفت و گوی تو دارد
- تو ، آنچه در خواب بینند ،
پوشیده در پرده های خیال آفرینند
تو ، آنچه در قصه خوانند
تو ، آنچه بی اختیارند پیشش
و آنچه خواهند نامش ندانند -
امشب دلم آرزوی تو دارد.
دل آرزوی تو وانگاه
این بستر ِ تهمت آغشته ی چشم در راه
بوی تو ، بوی تو ، بوی تو دارد .
-بوی تو در لحظه های نه پروا ، نه آزرمی از هیچ
تن زنده ، دل زنده ، جان جمله خواهش
هولی نه ، شرمی نه از هیچ
آن بو که گوید تو هستی
در اوج شور هوس، اوج مستی
جبران ِ خشمی که از خلوت دوش دارم
خواهی دلم جویی ، اما همه تن پرستی
و آن بو که چون عشوه های تو گوید : عزیزا!
دریاب کاین دم نپاید
دریاب و دریاب ، شاید
دیگر به چنگت نیاید
امشب شبی دان و عمری ، میدیش
آن شکوه و خشم دوشین رها کن
مسپار دل را به تشویش-
ای غرقه ی نور در این شب ِ تلخ ِ دیجور
این بستر امشب - شگفتا ، چه حالی ست ! -
بوی تو، بوی تو دارد
بوی شبستان ِ موی تو دارد
بوی شبانی که خوشبخت بودیم
در بستری تا سحر می غنودیم
بوی نترسیدن ما
از " او " من ، همچو " او " ی تو دارد
- بوی گلاویزی و بی قراری
و لذت کامیابی
و شور ِ با عشق ، شب زنده داری -
امشب عجب بسترم باز بوی تو دارد.
تو راه ِ روحی ، کلید گشایش
وین زندگی را چه بیهوده ! - تنها بهانه
تو صحبت ِ عشق و آنگاه
خواب ِ خوش ِ آشیانه
در سازهای ِ غم آلود ِ این عمر ِ بی نور
پر شورتر پرده ی عاشقانه .
در مرگبوم ِ بیابان
و در هراس شب ِ دم به دم ظلمت افزا
هر گوشه صد هیکل هیبت آور هویدا
آنگه که دیری ست دیگر
از راه و یراه ، چون امن و تشویش
یک رشته گم گشته ، صد رشته پیدا.
و مرد ِ آشفته ی رفته هر سوی
صد بار گشته ست نومید و غمگین
از عشوه و غمز ِ صد کورسوی دروغین -
ای ناگهان در پس ِ تپه ی وحشت و یأس
آن شعله ی راستگوی نشانی !
ای واحه ی زندگی ، خیمه ی مهربانی!
بعد از چه بسیار دشواری ِ تلخ و جانکاه
شیرین و بی منت آسایش رایگانی!
تو نوش ِ آسایشی، ناز ِ لذت
تو راز ِ آن، آن ِ جان و جمالی
ای خوب ، ای خوبی ، ای خواب
تو ژرفی و صفوت ِبرکه های زلالی
یک لحظه ی ساده و بی ملالی
ای آبی روشن ، ای آب ...



مهدی اخوان ثالث




نظرات() 

ولادیمیر مایاكوفسكی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 23 بهمن 1391-12:50 ق.ظ

غمگینم
چونان پیرزنی
که آخرین سربازی که از جنگ برمی‌گردد
پسرش نیست.

ولادیمیر مایاكوفسكی




نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 21 بهمن 1391-11:25 ب.ظ

اکنون چهار سالِ تمام است که باران می‌بارد،
بر زمینی که سراسر بلوط است و
اُکالیپتوس است و
سفیدارهای بلند!
درختان سیب است و انجیر است و زیتون...
کلاغی بر شاخه‌ی انجیری نشست
و ما در جنین هشت ماهه‌گی دگردیسی‌مان
در قالب انجیری خورده شدیم!
تو با من بودی و من با تو!
تو در من بودی و
من در تو!
... و هنوز کلاغ سیاه نبود!
بلوطِ تنومند توصیف نمی‌شد
و عطرِ اکالیپتوس نامی نداشت!
باران،خیس نمی‌بارید!
سیب،میوه نبود و
انجیر، بی نامِ انجیر
شب را به روز می‌کشاند و روز را به شب
و زیتون نمادِ هیچ چیز نبود،
که توصیفُ اسمُ استعاره وُ نمادُ رنگ، نیاز انسان بود
و انسان نبود هنوز!
مُردیم هم‌راه با یک کلاغ در ساحلِ یک رودِ خشک،
تا این پایان دگردیسی‌مان باشد...
برای زایشِ نهایی انسان
در هیئت آشنای این روزها مُردیم....._آری_
و زمان هم‌چنان بی‌نام در چرخه مقتدرات می‌گذشت!
ما به زودی به دنیا می‌آمدیم....


حسین پناهی




نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 19 بهمن 1391-03:00 ب.ظ


من واژه‌های ولگردِ بی‌خیالِ خودم را می‌خواهم
لطفا جمعه‌ی عجیبِ همان هفته‌های بی‌مشق و گریه را، به من برگردانید

من پاره‌ی پنهانی از همان رویاهای خودم را می‌خواهم
لطفا عطر بساطِ دست‌فروشانِ شنگِ آن سالها را، به من برگردانید!

من همان حرف‌های بی‌خودِ خیلی خوشِ خودم را می‌خواهم
لطفا هوای از بَر کردنِ یکی دو ترانه از دریا را، به من برگردانید!

من بارانِ یکریزِ همان پاره از پاییزِ تشنه را می‌خواهم
لطفا خوابِ خوش دیدارِ دوباره‌ی ری‌را ... را، به من برگردانید!

من پَرسه‌های لاابالیِ همان روزگارِ بی‌اسم و آینه را می‌خواهم،
لطفا عیشِ آسوده از آن همه نداشتنِ اندوه و گریه را، به من برگردانید!

سید علی صالحی




نظرات() 

لیلا کردبچه

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 16 بهمن 1391-09:48 ب.ظ

هربار که به تو فکر می کنم
یکی از دکمه هایم شل می شود
انقراض آغوشم یک نسل به تاخیر می افتد
و چیزی به نبضم اضافه می شود
که در شعرهایم نمی گنجد

کافیست نام تورا بخوانم
تا ببینی
لکنت
عاشقانه تریت لهجه هاست
و چگونه لرزش لب های من دنیارا به حاشیه می برد
دوستت دارم
با تمام واژه هایی که در گلویم گیر کرده اند
و تمام هجاهای غمگینی که برای تو شعر می شوند
دوستت دارم با صدای بلند
دوستت دارم با صدای آهسته
دوستت دارم
و خواستن تو جنینیست در من
که نه سقط می شود
نه به دنیا می آید

لیلا کردبچه





نظرات() 

محمد علی بهمنی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 15 بهمن 1391-08:56 ب.ظ


تو از اول سلامت پاسخ بدرود باخود داشت
اگرچه سِحر صوت ات جذبۀ داوود باخود داشت

بهشتت سبزتر از وعدۀ شداد بود اما
برایم برگ برگش دوزخ نمرود باخود داشت

ببخشایام اگر بستم دگر پلک تماشا را
که رقص شعله ت در پیچ و تاباش دود باخود داشت

«سیاوش»وار بیرون آمدم از امتحان گرچه
دل «سودابه»سانت هرچه آتش بود با خود داشت

مرا با برکه م بگذار دریا ارمغان تو
بگو جوی حقیری آرزوی رود باخود داشت


محمد علی بهمنی





نظرات() 

مجید سعدآبادی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 15 بهمن 1391-12:05 ق.ظ

سر سربازی را نشانه می روم
نکند شاعر باشد

قلبش را نشانه می روم
نکند عاشق باشد

نه من نمی توانم شعری برای جنگ بگویم


از شاعر به دشمن

                      از شاعر به دشمن

یکی از سربازهایتان را بفرستید

این شعر را تمام کند.


مجید سعدآبادی




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox