بهترین شعرهایی که می خونم...

خسرو گلسرخی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 11 دی 1391-11:50 ق.ظ

تو رفتی
شهر در تو سوخت
باغ در تو سوخت
اما دو دست جوانت
بشارت فردا
هر سال سبز می شود
با شاخه های زمزمه گر در تمام خاک
گل می دهد
...


خسرو گلسرخی





نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 9 دی 1391-07:56 ب.ظ


درست مثل فنجان قهوه
که ته می‌کشد
پنجره
کم‌کم از تصویر تو
تهی می‌شود
حالا
من مانده‌ام و
پنجره‌ای خالی و
فنجان قهوه‌ای
که از حرف‌های نگفته
پشیمان است

گروس عبدالملکیان




نظرات() 

نزارقبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 9 دی 1391-12:13 ق.ظ

این‌ نامه‌ی‌ آخر است‌ !
پس‌ از آن‌ نامه‌یی‌ وجود نخواهد داشت‌ !
این‌ واپسین‌ ابرِ پُر باران‌ِ خاکستری‌ست‌
که‌ بَر تو می‌بارَد،
پس‌ از آن‌ دیگر بارانی‌ وجود نخواهد داشت‌ !
این‌ جام‌ِ آخرِ شراب‌ است‌
وَ دیگر نه‌ از مستی‌ اثری‌ خواهد بود،
نه‌ از شراب‌ !
آخرین‌ نامه‌ی‌ جنون‌ است‌ این‌ !
آخرین‌ سیاه‌مشق‌ِ کودکی‌...
دیگر نه‌ ساده‌گی‌ِ کودکی‌ را به‌ تماشا خواهی‌ نشست‌،
نه‌ شکوه‌ِ جنون‌ را...

دل‌ به‌ تو بستم‌، چون‌ کودکی‌ که‌ از مدرسه‌ می‌گریزدُ
گُنجشک‌ها وُ شعرهایش‌ را
در جیب‌ِ شلوارش‌ پنهان‌ می‌کند !

من‌ کودکی‌ بودم‌ گریزان‌ُ آزاد
بر بام‌ِ شعرُ جنون‌ !
امّا تو زنی‌ بودی‌ ،
با رفتارهای‌ عامیانه‌ !
زنی‌ که‌ چشم‌ به‌ قضا وُ قدر داردُ
فنجان‌ِ قهوه‌ وُ
کلام‌ِ فال‌ْگیران‌ !
زنی‌ رو در روی‌ صف‌ِ خواستگارانش‌...

افسوس‌ !
از این‌ به‌ بعد در نامه‌های‌ عاشقانه‌،
نوشته‌های‌ آبی‌ نخواهی‌ خواند !

در اشک‌ِ شمع‌ها وُ
شراب‌ِ نیشکر
ردّی‌ از من‌ نخواهی‌ دید !

از این‌ پَس‌ در کیف‌ِ نامه‌رسان‌ها
بادبادک‌ِ رنگینی‌ برای‌ تو نخواهد بود !
دیگر در عذاب‌ِ زایمان‌ِ کلمات‌
وَ در عذاب‌ِ شعر حضور نخواهی‌ داشت‌ !
خودت‌ را بیرون‌ از باغ‌های‌ کودکی‌ پرتاب‌ کردی‌
وَ بَدَل‌ به‌ نثر شُدی‌..

نزار قبانی





نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 8 دی 1391-03:54 ق.ظ




   (8 دی زادروز فروغ تابان شعر فارسی، فروغ فرخزاد  خجسته باد.)
فروغ فرخزاد


بازهم قلبی به پایم اوفتاد

بازهم چشمی به رویم خیره شد

بازهم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

 

بازهم از چشمه لبهای من

تشنه ای سیراب شد،سیراب شد

بازهم در بستر آغوش من

رهوری درخواب شد،درخواب شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه میخواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

اوشراب بوسه میخواهد ز من

من چه گویم قلب پرامید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق میخواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی میخواهد از من آتشین

تابسوزاند در او تشویش را

 

او به من می گوید ا‌ی آغوش گرم

مست نازم کن،که من دیوانه ام

من به او می گویم ای آشنا

بگذر از من،من ترا بیگانه ام

 

آه از این دل،آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا،کس به آوازش نخواند



فروغ فرخزاد






نظرات() 

سیمین بهبهانی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 7 دی 1391-10:04 ب.ظ

قلم چرخید و فرمان را گرفتند
ورق برگشت و ایران را گرفتند

به تیتر «شاه رفت ِ» اطلاعات
توجه کرده کیهان را گرفتند

چپ و مذهب گره خوردند و شیخان
شبانه جای شاهان را گرفتند

همه ازحجره‌ها بیرون خزیدند
به سرعت سقف و ایوان را گرفتند

گرفتند و گرفتن کارشان شد
هرآنچه خواستند آن را گرفتند

به هر انگیزه و با هر بهانه
مسلمان نامسلمان را گرفتند

به جرم بدحجابی، بد لباسی
زنان را نیز، مردان را گرفتند

سراغ سفره ها، نفتی نیامد
ولیکن در عوض نان راگرفتند

یکی نان خواست بردندش به زندان
از آن بیچاره دندان را گرفتند

یکی آفتابه دزدی گشت افشاء
به دست آفتابه داشت آن را گرفتند

یکی خان بود از حیث چپاول
دوتا مستخدم خان را گرفتند

فلان ملا مخالف داشت بسیار
مخالف‌های ایشان را گرفتند

بده مژده به دزدان خزانه
که شاکی‌های آنان را گرفتند

چو شد در آستان قدس دزدی
گداهای خراسان را گرفتند

به جرم اختلاس شرکت نفت
برادرهای دربان را گرفتند

نمیخواهند چون خر را بگیرند
محبت کرده پالان را گرفتند

غذا را آشپز چون شور میکرد
سر سفره نمکدان را گرفتند

چو آمد سقف مهمانخانه پائین
به حکم شرع مهمان را گرفتند

به قم از روی توضیح‌المسائل
همه اغلاط قرآن را گرفتند

به جرم ارتداد از دین اسلام
دوباره شیخ صنعان را گرفتند

به این گله دوتا گرگ خودی زد
خدائی شد که چوپان را گرفتند

به ما درد و مرض دادند بسیار
دلیلش اینکه درمان راگرفتند

مقام رهبری هم شعر میگفت
ز دستش بند تنبان را گرفتند

همه این‌ها جهنم، این خلایق
ز مردم دین و ایمان را گرفتند


سیمین بهبهانی





نظرات() 

اکبر اکسیر

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 6 دی 1391-07:54 ب.ظ

در راه كشف حقیقت
سقراط به شوكران رسید
مسیح به میخ و صلیب
ما نه اشتهای شوكران داریم
نه طاقت میخ و صلیب
پس بهتر است به جای كشف حقیقت
برگردیم كشكمان را بسابیم!


اکبر اکسیر




نظرات() 

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 5 دی 1391-10:00 ب.ظ

پس‌ از گذشت‌ِ بیست‌ سال‌،
با تو به‌ خانه‌یی‌ دریایی‌ آمده‌اَم‌
که‌ دیوارُ سقف‌ ندارد !

بار اوّل‌ است‌،
سَر بر سینه‌ی‌ زنی‌ می‌گُذارم‌
که‌ دوستش‌ می‌دارم‌ !
با آرزوی‌ یک‌ خواب‌ِ طولانی‌ !
خوابی‌ اَبَدی‌...

بارِ اوّلی‌ست‌ که‌ می‌خواهم‌
با اندام‌ِ زنی‌ گَپی‌ طولانی‌ بزنم‌ !

بار اوّلی‌ست‌ که‌ پس‌ از قرن‌ها
وقتی‌ مَردی‌ به‌ فکرِ با تو بودن‌ باشد،
جنون‌ واقع‌ می‌شودُ شعر...

نزار قبانی




نظرات() 

غاده السمان

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 5 دی 1391-07:27 ب.ظ



آن‌ گاه که با من چون شبح رفتار می‌ کنی
شبح می‌ شوم
و غم‌ های تو از من عبور می‌ کنند
همچون اتومبیلی که از سایه می‌ گذرد
آن را می‌ درد و ترکش می‌ کند
بی‌ آنکه ردی بر جای بگذارد
یا خاطره‌ ای...

پایان‌ ها اینچنین خویشتن را می‌ نویسند
در قصه‌ های عشق من

دل من میخی بر دیوار نیست
که کاغذپاره‌ های عشق را بر آن بیاویزی
و چون دلت خواست آن را جدا کنی
ای دوست! خاطره در برابر خاطره
نسیان در برابر نسیان
و آغازگر ستمگرترست
این است حکمت جغد.


غاده السمان
ترجمه: عبدالحسین فرزاد





نظرات() 

پابلوا نرودا

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 2 دی 1391-05:53 ب.ظ

چه چیزی لازم است تا در این سیاره
بتوان در آرامش با یکدیگر عشق بازی کرد؟
هر کسی زیر ملافه هایت را میگردد
هر کسی در عشق تو دخالت می کند
چیزهای وحشتناکی می گویند
در باره ی مرد و زنی که
بعد از آن همه با هم گردیدن
همه جور عذاب وجدان
به کاری شگفت دست می زنند
با هم در تختی دراز می کشند
 

از خودم می پرسم
آیا قورباغه ها هم چنین مخفی کارند
یا هر گاه که بخواهند عطسه می زنند
آیا در گوش یکدیگر
در مرداب
از قورباغه های حرامزاده می گویند
و یا از شادی زندگی دوزیستی شان

از خودم می پرسم
آیا پرندگان
پرندگان دشمن را
انگشت نما می کنند؟

آیا گاو های نر
پیش از آنکه در دیدرس همه
با ماده گاوی بیرون روند
با گوساله هاشان می نشینند و غیبت می کنند؟ 

جاده ها هم چشم دارند
پارک ها     پلیس
هتل ها، میهمانانشان را برانداز می کنند
پنجره ها نام ها را نام می برند
توپ و جوخه ی سربازان در کارند
با مأموریتی برای پایان دادن به عشق
گوشها و آرواره ها همه در کارند
تا آنکه مرد و معشوقش
ناگزیر بر روی دوچرخه ای
شتابزده
به لحظه ی اوج جاری شوند.



پابلوا نرودا





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic