بهترین شعرهایی که می خونم...

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 22 دی 1391-12:52 ق.ظ

هی! عمو!
  زندگی همین است!
             همین تلوزیون آر.تی.آی سیاه و سفید!
    همین میگرن‌های موروثی!
          همین هار شدن بخاری نفتی!
       همین جست خیزها و خنده‌های بی دلیل!
                   همین برف‌ها و کلاغ‌ها که لهجه‌ی لری داشتند انگار!


حسین پناهی




نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 20 دی 1391-08:25 ب.ظ

"نوروز در زمستان"

سالی
نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه.



سالی
نوروز
بی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
بی‌رقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.



سالی
نوروز
همراهِ به‌درکوبی‌ مردانی
سنگینی‌ بارِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نامِ ممنوع‌اش را
و تاقچه‌ی گناه
دیگر بار
با احساسِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.



در معبرِ قتلِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
به‌ناگاه
فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
از دریچه‌ها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
به خنده باز خواهد شد
و بهار
در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
پیش‌باز خواهد شد.



سالی
آری
بی‌گاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد شد




احمد شاملو




نظرات() 

شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 19 دی 1391-08:39 ب.ظ



آدم‌ها و بوی‌ناکیِ دنیاهاشان
یکسر
دوزخی‌ست در کتابی
که من آن را
لغت‌به‌لغت
از بَر کرده‌ام
تا رازِ بلندِ انزوا را
دریابم ــ
رازِ عمیقِ چاه را
از ابتذالِ عطش



احمد شاملو




نظرات() 

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 19 دی 1391-06:10 ب.ظ



مى دانستم او كشته خواهد شد
چرا که
زیبا بود در عصر عربیت زشت
پاك بود در عصر عربیت آلوده و چرک آلود
نجیب زاده اى بود در عصر ولگردان و دزدان
مرواریدى كمیاب بود
میان انبوه مرواریدهاى قلابى!
او زنى یگانه بود
در میان انبوه زنان همانند!


 نزار قبانی
در سوگ همسرش بلقیس
ترجمه محمد شكرچى





نظرات() 

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 18 دی 1391-10:19 ب.ظ



چوبه ی دار بر پا می کنند بیرون سلولم
25 دقیقه وقت دارم
25 دقیقه ی دیگر در جهنم خواهم بود
24 دقیقه وقت دارم
آخرین غذای من کمی لوبیا است
23 دقیقه مانده است
هیچ کس نمی پرسد چه احساسی دارم
22 دقیقه مانده است
به فرماندار نامه نوشتم ، لعنت خدا به همه ی آنها
آه.... 21 دقیقه ی دیگر باید بروم
به شهردار تلفن می کنم ، رفته نهار بخورد
20 دقیقه ی دیگر وقت دارم
کلانتر می گوید " پسر می خواهم مردنت را ببینم ."
19 دقیقه مانده است
به صورتش نگاه می کنم و می خندم.... به چشم هایش تف می کنم
18دقیقه وقت دارم
رییس زندان را صدا می زنم تا بیاید و به حرف هایم گوش دهد
17 دقیقه باقی مانده
می گوید " یک هفته ، نه سه هفته ی دیگر خبرم کن
حالا فقط 16 دقیقه وقت داری ."
وکیلم می گوید متاسفانه نتوانستم کاری برایت انجام دهم
م م م ...15 دقیقه مانده است
اشکالی ندارد اگر خیلی ناراحتی بیا جایت را با من عوض کن
14 دقیقه وقت دارم
پدر روحانی می آید تا روحم را نجات دهد
در این 13 دقیقه ی باقی مانده
از آتش و سوختن می گوید و من احساس می کنم که سخت سردم است
12 دقیقه ی دیگر وقت دارم
چوبه ی دار را آزمایش می کنند ، پشتم می لرزد
11 دقیقه وقت دارم
چوبه ی دار عالیست و کارش حرف ندارد
10 دقیقه ی دیگر وقت دارم
منتظرم که عفوم کنند ... آزادم کنند
در این 9 دقیقه ای که باقی مانده
اما این که فیلم سینمایی نیست ، بلکه ... خب ، به جهنم
8 دقیقه ی دیگر وقت دارم.
حالا از نردبان بالا می روم تا بر سکوی اعدام قرار گیرم.
7 دقیقه ی دیگر وقت دارم.
بهتر است حواسم جمع قدم هایم باشد و گر نه پاهایم می شکند.
6 دقیقه ی دیگر وقت دارم.
حالا پایم روی سکوست و سرم در حلقه ی دار....
5 دقیقه ی دیگر وقت دارم
یالا، عجله کنید ، چیزی بیاورید و طناب را ببرید
4 دقیقه ی دیگر وقت دارم
حالا می توانم تپه ها را تماشا کنم ، آسمان را ببینم
3 دقیقه ی دیگر باقی مانده
مردن ، مردن انسان به راستی نکبت بار است
2 دقیقه ی دیگر وقت دارم
صدای کرکس ها را می شنوم... صدای کلاغ ها را می شنوم
1 دقیقه ی دیگر مانده
و حالا تاب می خورم و می ی ی ی روم م م م م م ....


- شل سیلور استاین




نظرات() 

کنستانتین کاوافی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 18 دی 1391-02:36 ب.ظ

بی هیچ ملاحظه ای، هیچ تاسفی، هیچ شرمی،
دیوارهایی به دورم ساخته اند،

ضخیم و بلند.
و اکنون با حسی از نومیدی در اینجا می نشینم.
نمی توانم به چیزی دیگر فکر کنم:

این سرنوشت ذهنم را تحلیل می برد -
که من بیرون، چه اندازه کار داشتم.
وقتی این دیوارها را می ساختند،

چگونه ممکن بود متوجه نشوم!
اما هیچوقت از آنانی که می ساختند،

حتی صدایی نشنیدم.
چه نامحسوس مرا از دنیای بیرون گسسته اند.



 از : کنستانتین کاوافی ترجمه از : کامیار محسنین






نظرات() 

خواجوی کرمانی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 17 دی 1391-09:52 ب.ظ


گفتا تو از کجایی کاشفته می‌نمایی؟
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی

گفتا سر ِ چه داری کز سر خبر نداری؟
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی؟
گفتم که خوش نوایی از باغ بینوایی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم به می پرستی جستم ز خود رهایی

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی

گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی؟
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن به دست نایی

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی؟
گفتم از آن که هستم سرگشته‌ای هوایی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند؟
گفتم حدیث مستان سرّی بود خدایی



خواجوی کرمانی






نظرات() 

سیاوش کسرایی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 15 دی 1391-10:44 ب.ظ



من مستم
من مستم و میخانه پرستم
راهم منمایید
پایم بگشایید
وین جام جگر سوز مگیرید ز دستم.

می لاله و باغم
می شمع و چراغم
می همدم من، همنفسم، عطر دماغم.

خوش رنگ، خوش آهنگ
لغزیده به جامم.
از تلخی طعم وی اندیشه مدارید
گواراست به کامم.

در ساحل این آتش
من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بتگر!
من نامه سیاهم.

فریاد رسا ! در شب گسترده پر و بال،
از آتش اهریمن بدخو، به امان دار!
هم ساغر پر می
هم تاک کهنسال.

کان تاک زر افشان دهدم خوشه زرین
وین ساغر لبریز
اندوه زداید ز دلم با می دیرین.

با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با آنکه گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم.
با محتسب شهر بگویید که هشدار!
هشدار که من مست می هر شبه هستم.
سیاوش کسرایی




نظرات() 

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 15 دی 1391-01:58 ق.ظ

نمى دانم چه کار باید كنم ؟
آیا باید از سرنوشتى كه تو را
در پیش پایم قرار داد قدردانى كنم ؟
همان سرنوشتى كه باعث شد
در چشمهایت آب شوم
همان چشمهایى كه مرا در دریائى بی قرار غرق
و سیماى تو را بر چهره ام حك کرد
آن گونه که همه تورا در چشمهایم پیدا می کنند!
وحروف نام تو را در قلبم جای داد
و عشق تو را در خونم جارى کرد.
آآآه عشق من !
تو را به خدا به من بگو
آیا بعد از این همه عشق
عاقلانه است كه فراموشت كنم ؟

نزار قبانی




نظرات() 

نادر ابراهیمی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 13 دی 1391-12:03 ق.ظ



می دانی ؟
وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد
محبت خراب می شود
محبت ویران می شود
محبت هیچ می شود
باور کن

یا برو
یا
بمان
 
اما اگر
رفتی ...
هیچ وقت برنگرد.

هیچ وقت .



نادر ابراهیمی





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic