تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب فروردین 1391
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

سیمین دانشور

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 27 فروردین 1391-01:20 ق.ظ



رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟
آن رفته ی شکسته دل بی قرار کو؟

چون روزگار غم که رود رفته ایم و یار
حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟

چون می روم به بستر خود می کشد خروش

هر ذرّه ی تنم به نیازی که یار کو؟

آرید خنجری که مرا سینه خسته شد

از بس که دل تپید که راه فرار کو؟

آن شعله ی نگاه پر از آرزو چه شد؟

وان بوسه های گرم فزون از شمار کو؟

آن سینه یی که جای سرم بود از چه نیست؟

آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو،

رو کرد نوبهار و به هر جا گلی شکفت

در من دلی که بشکفد از نوبهار کو؟

گفتی که اختیار کنم ترک یاد او

خوش گفته ای ولیک بگو اختیار کو؟


زنده یاد سیمین دانشور



نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 22 فروردین 1391-09:23 ب.ظ

ما کاشفان کوچه های بن بستیم.
حرف های خسته ای داریم.
این بار پیامبری بفرست که تنها گوش کند.

گروس عبدالملکیان




نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 21 فروردین 1391-09:52 ب.ظ


 

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است

هیچ کاری با ما ندارد..
خوابمان برد

بیدار شدیم دیدیم

آبستن تمام دردهایش شده ایم.


حسین پناهی






نظرات() 

خیام

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 20 فروردین 1391-04:11 ق.ظ


بنگر ز جهان چه طرف بر بستم؟ هیج،
وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ،
شمع طربم، ولی چو بنشستم، هیچ،
من جام جمم، ولی چو بشكستم، هیچ.

از: خیام




نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 17 فروردین 1391-03:23 ب.ظ

آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمان پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس

آن خانه های تکیه داده در حفاظ سبز پیچکها به یکدیگر

 

آن بام های بادبادکهای بازیگوش

آن کوچه ها گیج از عطر اقاقی ها

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشد

 

چشمم به روی هر چه می لغزید

آنرا چو شیر تازه می نوشید

گوئی میان مردمکهایم

خرگوش ناآرام شادی بود

هر صبحدم با آفتاب پیر

به دشت های ناشناس جستجو می رفت

شبها به جنگل های تاریک فرو می رفت

 

آن روزها رفتند

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه ، در اتاق گرم،

هر دم به بیرون خیره می گشتم

پاکیزه برف من، چون کرکی نرم

آرام می بارید

 

بر نردبام کهنه ی چوبی

بر رشتۀ سست طناب رخت

بر گیسوان کاجهای پیر

و فکر می کردم به فردا... آه

فردا ــ

حجم سفید ِ لیز .

با خش و خش چادر مادربزرگ آغاز میشد

و با ظهور سایه مغشوش او ، در چارچوب در

ــ که ناگهان خود را رها می کرد در احساس سرد نور ــ

و طرح سرگردان پرواز کبوترها

در جامهای رنگی شیشه.

فردا ...

 

گرمای کرسی خواب آور بود

من تند و بی پروا

دور از نگاه مادرم خط های باطل را

از مشق های کهنه ی خود پاک می کردم

چون برف می خوابید

در باغچه می گشتم افسرده

در پای گلدانهای خشک یاس

گنجشک های مرده ام را خاک می کردم

 

آن روها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب و بیداری

آن روزها هر سایه رازی داشت

هر جعبۀ سربسته گنجی را نهان می کرد

هر گوشۀ صندوق خانه در سکوت ظهر

گوئی جهانی بود

هر کس ز تاریکی نمی ترسید

در چشمهایم قهرمانی بود

 

آن روزها رفتند

آن روزهای عید

آن انتظار آفتاب و گل

آن رعشه های عطر

در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی

که شهر را در آخرین صبح زمستانی

دیدار می کردند

آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز

 

بازار در بوهای سرگردان شناور بود

در بوی تند قهوه و ماهی

بازار در زیر قدمها پهن میشد، کــــــش می آمد،

با تمام لحظه های راه می آمیخت

و چرخ میزد در ته چشم عروسکها

بازار مادر بود که میرفت با سرعت به سمت حجم های رنگی سال

و باز می آمد

با بسته های هدیه با زنبیل های پر

بازار باران بود که میریخت، که میریخت، که میریخت

 

آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در رازهای جسم

آن روزهای آشنائی های محتاطانه با زیبایی رگهای آبی رنگ

دستی که با یک گل

از پشت دیواری صدا می زد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر، بر این دست مشوش

مضطرب، ترسان

و عشق،

که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو می کرد

در ظهرهای گرم دود آلود

ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم

ما با زبان سادۀ گلهای قاصد آشنا بودیم

ما قلبهامان را به باغ مهربانی های معصومانه می بردیم

و به درختان قرض می دادیم

و توپ با پیغام های بوسه در دستان ما می گشت

و عشق بود آن حس مغشوشی که در تاریکی هشتی

ناگاه

محصورمان می کرد

و جذبمان میکرد

در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها

و تبسم های دزدانه

 

آن روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند

از تابش خورشید پوسیدند

و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت.

و دختری که گونه هایش را

با برگهای شمعدانی رنگ میزد ... آه

اکنون زنی تنهاست

اکنون زنی تنهاست ...

 

فروغ فرخزاد



نظرات() 

رسول یونان

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 14 فروردین 1391-02:31 ب.ظ

بارانی که روی این شهر می بارد
یک شب
روی استانبول نیز خواهد بارید
همین طور روی لندن
پراگ
و یا باکو
هر کجا باشی
یک شب
به یاد نخستین دیدار
دل تو نیز خواهد شکست
مثل دل من
زیر بارانی از ابر خاطره ها می بارد

رسول یونان




نظرات() 

واهه آرمن

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 12 فروردین 1391-01:42 ب.ظ

دیكـــتاتــور
بر صفحه‌ی تلویزیون
از آزادی می گوید
جهان از جیغ میلیون ها نوزاد می لرزد
شاعر لیوان را پر می كند
آن را به سلامتی گینزبرگ سر می كشد
كلاغی روی آنتن تلویزیون می نشیند
و بر شانه های دیكتاتور
فضله می اندازد.

واهه آرمن




نظرات() 

Mustafa Ceceli

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 8 فروردین 1391-04:22 ب.ظ

Yağmur Ağlıyor
 
Yağmur ağlıyor ikimiz için
Hem ağlıyor hem siliyor maziyi
Kaderimdin hayal oldum şimdi
Bu gün resmini indirdim duvardan
...Duvar ağladı ben ağladım
 
باران می‌گرید
 
باران می‌گرید،
برای ما.
می‌گرید،
و پاک می‌کند گذشته را.
تو سرنوشت‌ام بودی،
اکنون خیالی بیش نیستم.
امروز عکس‌ات را،
از روی دیوار برداشتم.
دیوار گریست،
من گریستم...

Mustafa Ceceli





نظرات() 

سیاوش کسرایی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 6 فروردین 1391-11:33 ب.ظ

برگریزان همه خوبی‌هاست.
می‌بریم از همه پیوند قدیم
می‌گریزیم از هم
سبک و سوخته، برگی شده‌ایم
در کف باد هوا چرخنده.
از کران تا به کران
سبزی و سرکشی سروی نیست
وز گل یخ حتی
اثری در بغل سنگی نیست.
این‌همه بی‌برگی؟
این‌همه عریانی؟
چه کسی باور داشت!؟...
دل غافل! اینک
تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی
در تماشاگه پاییز که می‌ریزد برگ.

سیاوش کسرایی




نظرات() 

عمر خیام نیشابوری

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 5 فروردین 1391-04:10 ق.ظ


فصل گل و طرف جویبار و لب كشت،
با یك دو سه تازه دلبری حور سرشت؛
پیش آر قدح كه باده نوشان صبوح،
آسوده ز مسجدند و فارغ ز بهشت.

از: عمر خیام




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox