بهترین شعرهایی که می خونم...

کامران فریدی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 19 آذر 1390-09:46 ب.ظ



1
خر نشی یوقت
شاعر رفته ها بشی
شعر بگی شاید بیاد؛
مرد شو
داد بزن برو کنار
...
..
.
کاش بوی تو با باد بیاد



2
حسرت به دل مانده ام
یک دل سیر نگاهت کنم
بی ترس و دلهره؛

سگ دارند چشمهای لامصبت
پاچه می گیرند بی حساب



3
کمر به قتل نسل مرد بسته زیباییت؛

برای آتشی که سیگار را
میان لبهای دلبرت جان دهد،
تمام مردان
خود سوزی می کنند .


4
حالم بهم می خورد
از این شعر عاشقانه ی حال بهم زنی
که در سطر به سطر آن
بی تو
می میرم را سروده ام
و تو ابلهانه باورش کرده ای؛

واقعا نمی دانی که
بی تو هم
نمی میرم ؟!



کامران فریدی





نظرات() 

فاطمه سالاروند

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 19 آذر 1390-09:24 ب.ظ




چند بسته فلوکسیتین 20 برای چند لحظه صبوری ام کافی ست
                                                                      
رؤیا؟
چند پاکت سیگار
برای فراموش کردن روزهایی که دود شدند؟
چند مرتبه دوش سرد
برای فرونشاندن هیجان مرگ در خونم؟

 

از : فاطمه سالاروند






نظرات() 

اکتاویو پاز

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 17 آذر 1390-07:39 ب.ظ



کسانی از سرزمین مان سخن به میان آوردند

من اما به سرزمینی تهی دست می اندیشیدم

به مردمانی از خاک و نور

به خیابانی و دیواری

و به انسانی خاموش ــ ایستاده در برابر دیوار ــ

و به آن سنگ ها می اندیشیدم که برهنه بر پای ایستاده اند

در آب رود

در سرزمین روشن و مرتفع آفتاب و نور.

 

به آن چیزهای از یاد رفته می اندیشیدم

که خاطره ام را زنده نگه می دارد،

به آن چیزهای بی ربط که هیچ کسشان فرا نمی خواند:

به خاطر آوردن رویاها ــ آن حضورهای نابه هنگام

که زمان از ورای آنها به ما می گوید

که مارا موجودیتی نیست

و زمان تنها چیزی است که باز می آفریند خاطره ها را

و در سر می پروراند رویاها را.

سرزمینی در کار نیست به جز خاک و به جز تصویرهایش :

خاک و 

نوری که در زمان می زید.

 

قافیه یی که با هر واژه می آمیزد:

آزادی

که مرا به مرگ می خواند،

آزادی

که فرمانش بر روسبیخانه روا است و بر زنی افسونگر با گلوی جذام گرفته.

آزادی من به من لبخند زد

همچون گردابی که در آن

جز تصویر خویش چیزی باز نتوان دید.

 

آزادی به بال ها می ماند

به نسیمی که در میان برگها می وزد

و بر گلی ساده آرام می گیرد.

به خوابی می ماند که در آن

ما خود

رویای خویشتنیم.

به دندان فرو بردن در میوه ی ممنوع می ماند آزادی

به گشودن دروازه ی قدیمی متروک و

دست های زندانی .

 

آن سنگ به تکه نانی می ماند

آن کاغذهای سفید به مرغان دریایی

آن برگ ها به پرنده گان.

 

انگشتانت پرنده گان را ماند:

همه چیزی به پرواز درمی آید.

 

 

از : اکتاویو پاز

ترجمه از : احمد شاملو






نظرات() 

شمس لنگرودی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 16 آذر 1390-03:55 ب.ظ

شب بخیر

بچه های عزیز !

شب بخیر

که خیلی دیر است !

 

به هواپیماها در هوای بهاری نگاه کنید

که چه زیبا برق می زنند

به بمب افکن ها ، تانک ها نگاه کنید

هیچ بچه ی آمریکایی شانس شما را ندارد

آنها همه ی این چیزها را

فقط بر پرده ی سینما می بینند ،

بخوابید بچه ها !

و به یاد داشته باشید

جای شما در بهشت است

اما

چیزی بخورید و بنوشید

که صف محشر طولانی است و گرسنه تان خواهد شد .

 

بخواید بچه ها !

اما

یادتان نرود صورتتان را بشویید

فرشتگان

انتظار بچه های تمیز را می کشند

و هیچ در فکر دلتنگی مادر نباشید

آنها مرگ را ترجیح می دهند و زود نزد شما می آیند.

 

ما هم قول می دهیم

پای محسمه ی آزادی

گورهای ظریفی برای شما بسازیم

تا رهگذران و توریست ها

دسته گــُلی بر آن بگذارند و

با رضایت خاطر بخندند !

 

از : شمس لنگرودی





نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 16 آذر 1390-02:59 ب.ظ



نیم ساعت پیش ،

خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش

سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد ،

آواز که خواند تازه فهمیدم ،

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !

 

از : حسین پناهی





نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 13 آذر 1390-09:44 ب.ظ


عشق را چگونه می شود نوشت ؟

در گذر ِ این لحظات ِ پـُـر شتاب ِ شبانه

که به غفلت آن سوال ِ بی جواب گذشت ،

دیگر حتی فرصت ِ دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم

و به آوازی گوش می دادم ،

که در آن دلی می خواند :

من تو را ،

او را ،

کسی را دوست می دارم !

 

صداها !

صداها !

گوش کن !

از زیر ِ پنجره تابوت می برند !

نه ؟

 

از : حسین پناهی






نظرات() 

سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 12 آذر 1390-09:25 ب.ظ





یکی روبهی دید بی دست و پای

فرو ماند در لطف و صنع خدای

که چون زندگانی به سر میبرد؟

بدین دست و پای از کجا میخورد؟

در این بود درویش شوریده رنگ

که شیری برآمد شغالی به چنگ

شغال نگون بخت را شیر خورد

بماند آنچه روباه از آن سیر خورد

دگر روز باز اتفاق اوفتاد

که روزی رسان قوت روزش بداد

یقین، مرد را دیده بیننده کرد

شد و تکیه بر آفریننده کرد

کز این پس به کنجی نشینم چو مور

که روزی نخوردند پیلان به زور

زنخدان فرو برد چندی به جیب

که بخشنده روزی فرستد ز غیب

نه بیگانه تیمار خوردش نه دوست

چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست


چو صبرش نماند از ضعیفی و هوش


ز دیوار محرابش آمد به گوش


برو شیر درنده باش، ای دغل


مینداز خود را چو روباه شل


چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر


چه باشی چو روبه به وامانده سیر؟


چو شیر آن که را گردنی فربه است


گر افتد چو روبه، سگ از وی به است


بچنگ آر و با دیگران نوش کن

نه بر فضلهٔ دیگران گوش کن

بخور تا توانی به بازوی خویش

که سعیت بود در ترازوی خویش

چو مردان ببر رنج و راحت رسان

مخنث خورد دسترنج کسان

بگیر ای جوان دست درویش پیر

نه خود را بیفگن که دستم بگیر

خدا را بر آن بنده بخشایش است

که خلق از وجودش در آسایش است

کرم ورزد آن سر که مغزی در اوست

که دون همتانند بی مغز و پوست

کسی نیک بیند به هر دو سرای

که نیکی رساند به خلق خدای



سعدی



نظرات() 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 12 آذر 1390-04:24 ب.ظ


در نهفته ترین باغ ها ،دستم میوه چید

و اینک ،شاخه ی نزدیک ! از سر انگشتم پروا مکن .

بی تابی انگشتانم شور ربا یش نیست ،عطش آشنایی است .

درخشش میوه !درخشان تر

وسوسه ی چید ن در فراموشی دستم پوسید

دورترین آب

ریزش خود را به راهم فشاند

پنهان ترین سنگ

سایه اش را به پایم ریخت .

و من ،شاخه ی نزدیک !

ار آب گذشتم ،از سایه بدر رفتم

رفتم ،غرورم را بر ستیغ عقاب –آشیان شکستم

و اینک ،در خمیدگی فروتنی ،به پای تو مانده ام .

خم شو ،شاخه ی نزدیک !

 

سهراب سپهری






نظرات() 

عماد خراسانی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 11 آذر 1390-11:15 ب.ظ



گر چه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
باز کن ساقی مجلس سر ِ مینای دگر

امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دگر

مست مستم ، مشکن قدر خود ای پنجه غم
من به میخانهام امشب تو برو جای دگر

چه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر بهجز عشق توام هست تمنای دگر

تا روم از پی یار دگری می باید
جز دل من دلی وجز تو دلارای دگر

نشینده است گلی بوی تو ای غنچه ناز
بوده ام ورنه بسی همدم گلهای دگر

تو سیه چشم چو آئی به تماشای چمن
نگذاری به کسی چشم تماشای دگر

باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فزودند معمای دگر

این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش
آرزو ساخته بستان طرب زای دگر

گر بهشتی است رخ تست نگارا که در آن
می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر

از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر

می فروشان همه دانند "عمادا" که بود
عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر


از : عماد خراسانی




نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 11 آذر 1390-01:30 ب.ظ



مرا ببخش ...

ولی آخر چه گونه می شود عشق را نوشت ؟

می شود یک روز که باران می بارد ،

در قهوه خانه یی سبز چای سرخ نوشید

و به کسی اندیشید که با موهای پریشان

و چشم های سیاه ِ ریز ،

یا پیراهن ِ قهوه یی در کتاب ِ هنر آشپزی

به دنبال ِ ردِپایی از خرس ِ نیستی می گردد !

می شنوی ؟

انگار صدای شیون می آید !

گوش کن !

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد !

اما به جای آن ،

می توانم قصه های خوبی تعریف کنم !

گوش کن :

یکی بود ، یکی نبود !

زنی بود که به جای آبیاری گل های بنفشه ،

به جای خواندن ِ آواز ِ ماه خواهر من است ،

به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن ،

به جای پختن کلوچه ی شیرین ،

ساده و اخمو ،

در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند !

یا می توانم قصه ی نقاش ِ چاقی را برایت تعریف کنم ،

که سی ُ یک روز ِ تمام برای نقاشی از چهره ی طلایی ِ خورشید ،

چشم به آخرین نقطه

در انتهای آخرین انحناهای زمین می دوخت !

غروب ها به دنبال طلوع می گشت !

صدای شیون در اوج است !

می شنوی ؟

 

از : حسین پناهی






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic