تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب آذر 1390
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 30 آذر 1390-07:51 ب.ظ



پس این ها همه اسمش زندگی است....

دلتنگی ها ،

دلخوشی ها ،

ثانیه ها ،

دقیقه ها....

حتی اگر تعدادشان ،

به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد !

 

از : حسین پناهی






نظرات() 

حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 29 آذر 1390-06:49 ب.ظ


به سینه می زندم سر، دلی كه كرده هوایت

دلی كه كرده هوای كرشمه‌های صدایت


نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس كشتن و پرهیز

كه آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت


ترا ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمی

برون كشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت


تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی‌كنم اگر ای دوست، سهل و زود ، رهایت


گره به كار من افتاده است از غم غربت

كجاست چابكی دست‌های عقده‌گشایت؟


به كبر شعر مَبینم كه تكیه داده به افلاك

به خاكساری دل بین كه سر نهاده به پایت


"
دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است

سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت!

از : حسین منزوی






نظرات() 

شهاب مقربین

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 29 آذر 1390-01:38 ق.ظ



گاهی باید از خانه گریخت

به کوچه

خیابان

پارک

و در خود فرو رفت

 

گاهی باید از خود گریخت

به جاده‌های مه‌آلود

خانه‌های موهوم

خیال او

که تو را از خود کرده‌است

که تو را  بی خود کرده‌است

 

گاهی باید از او گریخت

 
به کجا

 

از : شهاب مقربین






نظرات() 

تون تلگن

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 27 آذر 1390-10:30 ب.ظ




مرد با خود اندیشید:
-
چه وقت می توانم یک دقیقه به او فکر نکنم؟
الان؟
رفت جایی نشست
و یک دقیقه به او فکر نکرد!
بعد بلند شد و به قدم زدنش ادامه داد
به فکر کردنش،
بیش تر
بدون وقفه
به زن!

 

از : تون تلگن






نظرات() 

نجمه زارع

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 27 آذر 1390-11:01 ق.ظ




من، میز قهوه‌خانه و چایی که مدتی‌ست...
هی فکر می‌کنم به شمایی که مدتی‌ست...
«یک لنگه کفش» مانده به جا از من و تویی
در جستجوی «سیندرلایی» که مدتی‌ست...
با هر صدای قلب، تو تکرار می‌شود
ها! گوش کن به این اُپرایی که مدتی است...
هر روز سرفه می‌کنم اندوه شعر را
آلوده است بی‌تو هوایی که مدتی‌ست...
...
دیگر کلافه می‌شوم و دست می‌کشم
از این ردیف و قافیه‌هایی که مدتی‌ست...
کاغذ مچاله می‌شود و داد می‌زنم:
آقا! چه شد سفارش چایی که مدتی‌ست...

 

از : زنده یاد نجمه زارع






نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 26 آذر 1390-08:20 ب.ظ


می دانی چیست ؟

به نظر می رسد زندگی مشکل نیست ،

بلکه مشکلات زندگی اند !

می بینی ؟

می بینی به چه روزی افتاده ام ؟

حق با تو بود !

می بایست می خوابیدم !

اما به سگ ها سوگند ،

که خواب کلکِ شیطان است ،

تا از شصت سال عمر ،

سی سالش را به نفع ِ مرگ ذخیره کند !

می شود به جای خواب به ریلها

و کفش ها

و چشم ها فکر کرد

و از نو نتیجه گرفت که با وفاترین جفت های عالم ،

کفش های آدمی اند !

می شود به زنبور هایی فکر کرد

که دنیای به آن بزرگی را گذاشته اند

و آمده اند زیر سقفِ خانه ی ما خانه ساخته اند !

می شود به تشبیهات خندید !

به زمین و مروارید !

به خورشید و آتشفشان !

به ستاره ها و فرزانه های عشق !

به هوای خاکستری و گیسوهای عروس ِ پیر !

به رعد و برق ِ آسمان و خشم ِ خداهای آهنی !

تصور کن !

هنوز هم زمین گرد است و منجمین پیر ِ کنجکاو ،

از پشت تلسکوپ های مسخره شان

ــ که به مرور به خرطوم فیل های تشنه شبیه می شوند ــ

به دنبال ِ ستاره ی ناشناخته ی تازه تری می گردند !

به من بگو ! فرزانه ی من !

خواب بهتر است یا بیداری ؟

 

از : حسین پناهی






نظرات() 

فاضل نظری

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 24 آذر 1390-12:43 ق.ظ




نه اینکه فکر کنی مرهم احتیاج نداشت

که زخم های دل خون من علاج نداشت

 

تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم

که داغ سینه ی من را درخت کاج نداشت

 

از : فاضل نظری







نظرات() 

کامران فریدی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 22 آذر 1390-11:41 ب.ظ




خراب شود شهر خفته‌ی بخت من

كه بر سنگفرش آن

تو با دیگری نفس كشیده‌ای و

آب از آب تكان نخورده است

مگر ذوق شاعرانه ای

 

بیچاره چشمهای من

كه

دود سیگار شدی

برف یك روز گرم

سنگ گیج كهكشانی دور

بر سر شاعری كه سالهای سال

تو را به شعر نوشته است

 

از زمستان پریده ای

از آغوش من

شكوفه كرده‌ای دست در دست دیگری

و من هنوز پاییزم

 

عشق من

چه ساده قسمت دیگران شدی

 

 

از : کامران فریدی






نظرات() 

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 20 آذر 1390-10:20 ب.ظ


شب می رسید و ماه ،

زرد و پریده رنگ ،

می برد ما را به سوی خلسه ی نامعلوم .

 

آنگاه ،

ــ با نگاه

عمق وجود خسته ز رنجم را ، کاوید

در بند بند ِ جسمم

سیل ِ سریع ِ ساری غم را دید

لرزید

 

بر روی

چتر سیاه گیسوی خود را ریخت

آنگاه خیره خیره ، نگاهش

پـُرسنده در نگاه من آویخت .

پرسید :

« بی من چگونه ای لول ؟! »

گفتم :

ــ « ملول . »

خندید .

 

از : حمید مصدق





نظرات() 

عمر خیام

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 20 آذر 1390-03:56 ق.ظ


دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است،
وآن نیز كه گفتی و شنیدی هیچ است،
سرتاسر آفاق دویدی هیچ است،
وآن نیز كه در خانه خزیدی هیچ است.

از: خیام




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox