تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب آبان 1390
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 30 آبان 1390-09:20 ب.ظ

....

به آتش نگاهش اعتماد نکن !

لمس نکن !

به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند !

به سرزمینی بی رنگ ،

بی بو ، ساکت !

آری !

بگریز و پشت ِ ابدیت ِ مرگ پنهان شو ،

اگر خواستار جاودانگی ِ عشقی !

 

از : حسین پناهی





نظرات() 

علی شفیعی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 30 آبان 1390-07:25 ب.ظ



شب لالایی اش را گفت

اما به خواب نرفتم

هنوز

در جایی

بیداری

با کسی..

 

از : علی شفیعی






نظرات() 

جلیل صفر بیگی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 30 آبان 1390-07:13 ب.ظ


کم نامه ی خاموش برایم بفرست

از حرف پــُرم گوش برایم بفرست

 

دارم خفه می شوم در این تنهایی

لطفن کمی آغوش برایم بفرست

 

از : جلیل صفربیگی



نظرات() 

حسین پناهی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 29 آبان 1390-05:12 ب.ظ




نیمکت کهنه ی باغ

خاطرات دورش را

در اولین باران ِ زمستانی

از ذهن پاک کرده است !

خاطره ی شعرهایی را که هرگز نسروده بودم !

خاطره ی آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی ....

 

از : حسین پناهی




نظرات() 

حمید مصدق

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 28 آبان 1390-11:13 ب.ظ




در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا با وجود تو

شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگیری از من آنچه را می بخشی

من به بی سامانی ، باد را می مانم

من به سرگردانی ، ابر را می مانم

من به آراسته گی خندیدم

منه ژولیده به آراسته گی خندیدم

سنگ طفلی  اما

خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت

قصه ی بی سر و سامانی من

باد با برگ درختان می گفت

باد با من می گفت :

" چه تهی دستی مرد ! "

ابر باور می کرد

من در آئینه رُخ خود دیدم

و به تو حق دادم

آه ... می بینم ، میبینم

تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور ؟!

هیچ !

من چه دارم که سزاوار تو ؟!

هیچ !

تو همه هستی من

هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری ؟! .... همه چیز

تو چه کم داری ؟! ...هیچ !

بی تو در می یابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من ، این شعر من است

آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!

باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی

نه .... دریغا ، هرگز

کاشکی شعر مرا می خواندی !!!

 

از : حمید مصدق






نظرات() 

نجمه زارع

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 28 آبان 1390-12:39 ق.ظ



ساعت دو شب است كه با چشم بی‌رمق

چیزی نشسته‌ام بنویسم بر این ورق

 

چیزی كه سال‌هاست تو آن را نگفته‌ای

جز با زبان شاخه گل و جلد زرورق

 

هر وقت حرف می‌زدی و سرخ می‌شدی

هر وقت می‌نشست به پیشانی‌ات عرق

 

من با زبان شاعری‌ام حرف می‌زنم

با این ردیف و قافیه‌های اجق وجق

 

این بار از زبان غزل كاش بشنوی

دیگر دلم به این همه غم نیست مستحق

 

من رفتنی شدم، تو زبان باز كرده‌ای!‌

آن هم فقط همین‌كه: "برو، در پناه حق "

 

از : مرحوم نجمه زارع






نظرات() 

فریدون فرخ زاد

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 26 آبان 1390-09:07 ب.ظ





هیچ می‌دانی ز درد من هنوز

از درون گرم و سرد من هنوز

هیچ می‌دانی چه تنها مانده‌ام

چون صدف در عمق دریا مانده‌ام

هیچ می‌بینی زوال برگ را

ابتدا و انتهای مرگ را

هیچ می‌بینی نهاد و ریشه را

یاد داری لذت اندیشه را

هیچ می‌بینی چه سبز است این درخت

شاخه‌ای می‌چینی از اشجار بخت

هیچ باران را تماشا می‌کنی

چشمه‌ساران را تماشا می‌کنی

می‌زنی دستی به گیتاری هنوز

می‌دمد از پنجه‌ات باری هنوز

هیچ سازی در صدایت می‌خزد

نقش پروازی ز پایت می‌خزد

هیچ می‌دانی زبان من چه بود

لحن این و لفظ آن من چه بود

گوییا بشکسته بالم در سخن

شمع بی‌رنگ زوالم در بدن

خسته‌ام از باور و ناباوری

می‌نخواهم ارتفاع دیگری

عمق تب‌دار زمینم آرزوست

یا شبی در مسلخ تاریک دوست

سینه‌ام پربار و بارم از صداست

نیک اگر بینی همه مقصد تو راست

رنگ تدبیر جهان من تویی

برگ سبز استخوان من تویی

خواب می‌بینم هنوز از شانه‌ات

خانه می‌گیرم درون خانه‌ات

دردم از اندیشه‌ام بیدارتر

نفس حیوانی به چشمم خوارتر

در جهان خود عیان می‌بینمت

اوج طغیان بیان می‌بینمت

من جهان را بر دو عالم داده‌ام

از درون خود جهانی زاده‌ام

این جهان جای زوال عشق نیست

جای حیوان در روال عشق نیست

جای درد بی‌زبان دردهاست

جای تکمیل مضامیر صداست

جای تذهیب فلات سینه است

جای ترویج حق آیینه است

گرچه تو با این جهان بیگانه‌ای

گرچه دور از ذهن سبز خانه‌ای

لیک من با عشق پایت می‌دهم

در جهان خویش جایت می‌دهم

تو دگر چیزی به جز من نیستی

من تو هستم، تو به جز من کیستی

آشنایی با همه زیر و برم

گرچه پنداری که در هستی کمم

آه، من را از درون من مگیر

نور را از قطره خون من مگیر

خیمه‌های عشق را ویران مکن

سینه‌ام را خالی از ایمان مکن

آفتابیم و به هم تابیده‌ایم

هرچه عالم بود، آن را دیده‌‍ایم

پس جهان را در جهان من بدان

زهد کاذب را ز طرح دل بران

من جهان را در ته شب یافتم

از سیاهی آفتابی بافتم

آفتاب من تویی در عمق شب

بس که تابیدی به من مردم ز تب

از تب مرگ است این گفتارها

ریشه‌ها و پودها و تارها

ما پر از جوش و خروش مقصدیم

فکر پرواز نود اندر صدیم

از سخن چون عشق می‌ماند ز ما

پس رها کن خویشتن را در صدا

چون صدا عشق است و پرواز است عشق

در نهایت، جمله آغاز است عشق

عشق جان است و جهانی در سخن

وآن جهان آکنده از گفتار من

من همه ذرات نورم در شتاب

خود دلیلم بر وجود آفتاب

لیک در من جز غمی بیدار نیست

این سخن هم انتهای کار نیست...



فروغ فرخ زاد

پ.ن:

دانلود

فایل تصویری کیفیت پایین (16 مگابایت)

فایل تصویری کیفیت بالا (35 مگابایت)

فایل صوتی (2.3 مگا بایت)






نظرات() 

دیوان شمس

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 26 آبان 1390-05:06 ب.ظ


چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم

               یار تنهاماندگان را دم به دم می خواندیم


جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند

               ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم


ساعتی از جوی مهرش آب بر دل می زدیم

               ساعتی زیر درختش میوه می افشاندیم


ساعتی می کرد بر ما شکر و گوهر نثار

               ساعتی از شکر او ما مگس می راندیم


چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیم

               چون خیال او برون شد ما در این درماندیم


دیوان شمس




نظرات() 

خواجه حافظ

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 25 آبان 1390-10:52 ب.ظ



رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند


من ار چه در نظر یار خاکسار شدم

رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند


چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را

 کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند


چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند


سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند


غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند


توانگرا دل درویش خود به دست آور

که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند


بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند


ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند


حافظ شیرازی




نظرات() 

سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 25 آبان 1390-07:19 ب.ظ



چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید برد

عشق را زیر باران باید جست

 زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

 زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه "اکنون" است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است ...



سهراب سپهری





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox