تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب اسفند 1390
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

عمر خیام نیشابوری

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 29 اسفند 1390-10:00 ق.ظ


می نوش كه عمر جاودانی اینست،
خود حاصلت از دور جوانی اینست،
هنگام گل و مل است و یاران سر مست،
خوش باش دمی، كه زندگانی اینست.

از:خیام

پ.ن:
سال نو مبارک!




نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 29 اسفند 1390-04:02 ق.ظ


سینِ هفتم
سیبِ سُرخی‌ست،
حسرتا

که مرا
نصیب
ازاین سُفره‌ی سُنّت
سروری نیست.



شرابی مردافکن در جامِ هواست،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست.



سبوی سبزه‌پوش
در قابِ پنجره ــ
آه
چنان دورم
که گویی جز نقشِ بی‌جانی نیست.
و کلامی مهربان
در نخستین دیدارِ بامدادی ــ
فغان
که در پسِ پاسخ و لبخند
دلِ خندانی نیست.



بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان‌ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.



اسفندِ ۱۳۵۷
لندن

ترانه‌های کوچک غربت



شاملو





نظرات() 

شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 28 اسفند 1390-02:19 ق.ظ


یک طرف تنش بلور
سوی دیگر از شبنم
جای دو چشمانش ستاره
و خنده هایش، بغل بغل شکوفه......
دلش اما نپرس!
شاید اشتباهی شده
آن که او را ساخته
وقتی به دلش رسیده
بدجوری بی حوصله بوده!
دلش تمام از سنگ است
سنگ مرمر مرغوب
برای روی قبر من
و همه شما که دوستش دارید!

{دخترک رویا- شل سیلور استاین}




نظرات() 

Tekin Gönenç

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 25 اسفند 1390-10:32 ب.ظ


اول لبخند نصفه مانده اش را
زیر سبیل‌هایش پنهان کرد
سپس گلی پژمرده را
با دقت از میان کتاب بیرون آورد
و به یقه اش زد.
لوطی بود
جور دیگری نمی توانست گریه کند...

Tekin Gönenç




نظرات() 

شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 23 اسفند 1390-01:33 ب.ظ


بر آن فانوس که‌ش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رَف بی‌صدا ماند
بر آن آیینه‌ی زنگار بسته
بر آن گهواره که‌ش دستی نجنباند


بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در که‌ش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس‌اش ننهاده دیری پای بر سر ــ

بهارِ منتظر بی‌مصرف افتاد!

به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به هر کویی صدایی کرد و اِستاد
ولی نامد جواب از قریه، نز دشت.

نه دود از کومه‌یی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دَم به نی داد
نه گُل رویید، نه زنبور پر زد
نه مرغِ کدخدا برداشت فریاد.



به صد امید آمد، رفت نومید
بهار ــ آری بر او نگشود کس در.
درین ویران به رویش کس نخندید
کس‌اش تاجی ز گُل ننهاد بر سر.

کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی.
هوا با ضربه‌های دف نجنبید
گُلی خودروی برنامد ز باغی.

نه آدم‌ها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.
نه کبک‌انجیر می‌خوانَد به دره
نه بر پسته شکوفه می‌زند جوش.

به هیچ ارابه‌یی اسبی نبستند
سرودِ پُتکِ آهنگر نیامد
کسی خیشی نبُرد از ده به مزرع
سگِ گله به عوعو در نیامد.

کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جاده‌ی خلوت گذارد
کسی پیدا نشد در مقدمِ سال
که شادان یا غمین آهی بر آرد.

غروبِ روزِ اول لیک، تنها
درین خلوتگهِ غوکانِ مفلوک
به یادِ آن حکایت‌ها که رفته‌ست
ز عمقِ برکه یک دَم ناله زد غوک...



بهار آمد، نبود اما حیاتی
درین ویران‌سرای محنت‌آور
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!

استاد شاملو




نظرات() 

کامران فریدی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 22 اسفند 1390-11:14 ب.ظ


1

حالا که می روی

مست کن دل مرا

کمی فقط بخند

بعد برو



هربار

که تصمیم به پرهیز گرفته ام

دستی

مرا به لبهایِ شیرینِ تو

زنجیر کرده است؛  

من می ترسم

از سرطانی که در بوسیدن توست .



3

من به هیچ سیگاری

نه نگفته ام

بعد از تو ؛

آتش می زنم

دودمان تنهایی را

و آه می کشم !     



4

باید پاره کرد

سوزاند

به آتش کشید

برگه هایِ لجن گرفته یِ تقویمی

که یادش رفته است

تاریخِ برگشتِ تو را ثبت کند!    

 


5

نیستی

و من بی بوسه ی تو

عزرائیل را به خواب می بینم هرشب !


کامران فریدی




نظرات() 

خیام

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 20 اسفند 1390-04:03 ق.ظ



دوران جهان بی می و ساقی هیچ است،
بی زمزمة نای عراقی هیچ است؛
هر چند در احوال جهان می نگرم،
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است.

از: خیام






نظرات() 

شمس تبریز

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 20 اسفند 1390-01:01 ق.ظ

ای خداوند یکی یار جفا کارش ده
دلبری عشوه ده سرکش خون خوارش ده

تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده

چند روزی جهت تجربه بیمارش کن
با طبیبی دغلی پیشه سر و کارش ده

ببرش سوی بیابان و کن او را تشنه
یک سقایی حجری سینه سبکسارش ده

گمرهش کن که ره راست نداند سوی شهر
پس قلاوز کژ بیهده رفتارش ده

عالم از سرکشی آن مه سرگشته شدند
مدتی گردش این گنبد دوارش ده

کو صیادی که همی کرد دل ما را پار
زو ببر سنگ دلی و دل پیرارش ده

منکر پار شده ست او که مرا یاد نماند
ببر انکار از او و دم اقرارش ده

گفتم آخر به نشانی که به دربان گفتی
که فلانی چو بیاید بر ما بارش ده

گفت آمد که مرا خواجه ز بالا گیرد
رو بجو همچو خودی ابله و آچارش ده

بس کن ای ساقی و کس را چو رهی مست مکن
ور کنی مست بدین حد ره هموارش ده

مولانا-شمس تبریز



نظرات() 

گروس عبدالملکیان

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 19 اسفند 1390-12:53 ق.ظ

علفزاز

       با موهای سبزٍ ژولیده در باد

کوه

      با موهای قهوه ایِ یکدست

رودخانه

    با گیره های سرخِ ماهی

                                  بر موهاش

 

هیچکدام را ندیده

حق دارد نمی خواند

                        این پرنده ی کوچک

 

تهران کلاه بزرگی ست

که بر  سر زمین گذاشته ایم

 

گروس عبدالملکیان





نظرات() 

احمد رضا احمدی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 14 اسفند 1390-04:56 ب.ظ


من نمیدانم چه چیز را گم کرده ام !


خودنویسم را، آینده ام را یا روزهای بارانی را !؟

تردید ها و شک هایم را ؟!

من نمیدانم چه چیز را گم کرده ام ؟

طرح مبهمی از آینده ام به دیوار اتاقم است اما نمی توانم معنی اش کنم.


  "احمد رضا احمدی"




نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox