بهترین شعرهایی که می خونم...

کامران فریدی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 14 دی 1390-06:37 ب.ظ



تو نیستی و پاییز

از چشمهای مرد عاشقی

شروع شده است که

تمام درختان را گریسته است

در سوگ رفتنت.


برنگرد،

که بر نمی گردی تو هیچوقت

نمی خواهمم داشته باشمت،نترس

فقط بیا

در خزان خواسته هام

کمی قدم بزن

تا ببینمت

 

دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...


 

از : کامران فریدی






نظرات() 

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 13 دی 1390-10:11 ب.ظ


مرگ من سفری نیست

هجرتی است

از سرزمینی که دوست نمی داشتم

به خاطر نامردمانش !

خود آیا از چه هنگام این چنین

آئین مردمی از دست بنهاده اید ؟

پر ِ پرواز ندارم

اما

دلی دارم و حسرت ِ درناها

و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ی ماهتاب

پارو می کشند

خوشا رها کردن و رفتن !

خوابی دیگر

به مردابی دیگر !

خوشا ماندابی دیگر

به ساحلی دیگر

به دریایی دیگر !

خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی !

آه ، این پرنده

در این قفس تنگ

نمی خواند ...

 

از : احمد شاملو







نظرات() 

مارگوت بیکل

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 12 دی 1390-10:03 ب.ظ



برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان
ببیند.

گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود.

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
ار آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.


مارگوت بیکل
ترجمه : احمد شاملو





نظرات() 

اورهان ولی کانیک

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 12 دی 1390-12:08 ب.ظ

منو این هواهای عالی نابود كرد
كارمندِ اداره‌ی اوقاف بودم
تو همچین هوایی استعفا دادم
تو همچین هوایی معتادِ توتون شدم
تو همچین هوایی عاشق شدم
تو همچین هوایی فراموشم شد
كه یه لقمه نون ببرم خونه
مرضِ شعر گفتنم
كاملاً تو همچین هواهایی عود كرد
منو این هواهای عالی نابود كرد.


اورهان ولی کانیک
ترجمۀ شهرام شیدایی




نظرات() 

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 11 دی 1390-02:28 ب.ظ


تظاهر می‌کنم که ترسیده‌ام
تظاهر می‌کنم به بُن‌بَست رسیده‌ام
تظاهر می‌کنم که پیر، که خسته، که بی‌حواس!
پَرت می‌روم که عده‌ای خیال کنند
امید ماندنم در سر نیست
یا لااقل ... علاقه به رفتنم را حرفی، چیزی، چراغی ...!


دستم به قلم نمی‌رود
کلماتم کناره گرفته‌اند
و سکوت ... سایه‌اش سنگین است،
و خلوتی که گاه یادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است.


از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بیزارم
از خیانتِ همهمه به خاموشی
از دیو و از شنیدن، از دیوار.
برای من
دوست داشتن
آخرین دلیلِ دانایی‌ست
اما هوا همیشه آفتابی نیست
عشق همیشه علامتِ رستگاری نیست
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست
چقدر ...


نباید کسی بفهمد
دل و دستِ این خسته‌ی خراب
از خوابِ زندگی می‌لرزد.
باید تظاهر کنم حالم خوب است
راحت‌ام، راضی‌ام، رها ...
راهی نیست.
مجبورم!
باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم.

 

از : سید علی صالحی





نظرات() 

فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 9 دی 1390-07:51 ب.ظ


فردا اگر ز راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابد ترانهٔ عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

در پشت شیشه های اتاق تو

آن شب نگاه سرد سیاهی داشت

دالان دیدگان تو در ظلمت

گویی به عمق روح تو راهی داشت

لغزیده بود در مِه آیینه

تصویر ما شکسته و بی آهنگ

موی تو رنگ ساقهٔ گندم بود

موهای من ، خمیده و قیری رنگ

رازی درون سینهٔ من می سوخت

می خواستم که با تو سخن گوید

اما صدایم از گره کوته بود

در سایه ، بوته هیچ نمی روید

ز آنجا نگاه خستهٔ من پر زد

آشفته گرد پیکر من چرخید

در چارچوب قاب طلایی رنگ

چشم مسیح بر غم من خندید

دیدم اتاق درهم و مغشوش است

در پای من کتاب تو افتاده

سنجاقهای گیسوی من آنجا

بر روی تختخواب تو افتاده

از خانهٔ بلوری ماهی ها

دیگر صدای آب نمی آمد

فکر چه بود گربهٔ پیر تو

کاو را به دیده خواب نمی آمد

بار دگر نگاه پریشانم

برگشت لال و خسته به سوی تو

می خواستم که با تو سخن گوید

اما خموش ماند به روی تو

آنگاه ستارگان سپید اشک

سو سو زدند در شب مژگانم

دیدم که دستهای تو چون ابری

آمد به سوی صورت حیرانم

دیدم که بال گرم نفسهایت

ساییده شد به گردن سرد من

گویی نسیم گمشده ای پیچید

در بوته های وحشی ِ درد من

دستی درون سینهٔ من می ریخت

سرب سکوت و دانهٔ خاموشی

من خسته زین کشاکش درد آلود

رفتم به سوی شهر فراموشی

بردم ز یاد اندُه فردا را

گفتم سفر فسانهٔ تلخی بود

نا گه به روی زندگیم گسترد

آن لحظهٔ طلایی عطر آلود

آن شب من از لبان تو نوشیدم

آوازهای شاد طبیعت را

آن شب به کام عشق من افشاندی

ز آن بوسه قطرهٔ ابدیت را



فروغ فرخزاد




نظرات() 

کامران فریدی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 8 دی 1390-08:23 ب.ظ




حالا که رفته ای

مرد شده ام !

بسته بسته سیگار می کشم

تا تو را دود کنم

در خیال خسته ام !

 

از : کامران فریدی






نظرات() 

غاده السمان

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 8 دی 1390-04:38 ب.ظ


جهان پیشینم را انکار می کنم

 

جهان تازه ام را دوست نمی دارم

 

پس گریزگاه کجاست !

 

اگر چشمانت سرنوشت من نباشد؟

 

                                              

غاده السمان






نظرات() 

نجمه زارع

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 6 دی 1390-06:42 ب.ظ



آوِِخ ٬هنوز زخمیم و رنج می برم

دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم

 

مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟

غم را نمی شود که به رویم نیاورم

 

قانون روزگار چگونه است کین چنین

درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم

 

تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است

از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم

 

وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت

از این همیشه ها که ندارند باورم

 

حال مرا نپرس که هنجار ها مرا

مجبور می کنند بگویم که بهترم

 

از : زنده یاد نجمه زارع






نظرات() 

یغما گلروئی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 5 دی 1390-07:11 ب.ظ


شنبه

ناظم ما می گفت


پیش بزرگترها فضولی موقوف

و من فضول بودم

نه دست به سینه ی سكوت

نه سربراه مشق مسیر مدرسه

تجدیدی هزار مرتبه نوشتن تكرار نخواهد شد

تجدیدی دوستت دارم گوشه ی كتاب جبر

تجدیدی مداوم تركه و تنبیه

تجدیدی برپا ناشنیده ی معلم

تجدیدی برجا نماندن زنگ آخر

تجدیدی دیوار كوتاه ته حیاط

فراش فربه مدرسه به گرد گریز من هم نمی رسید

بر نیمكت سبز همان پارك سوت و كور می نشستم

جریمه های عاشقانه ی خود را رج می زدم

آن زن ستاره دارد

آن زن عشق دارد

آن زن ترانه دارد

سوالهای ساده قد می كشیدند

چرا آن ماهی سیاه به دامنه ی دور دریا نرسید ؟

چرا پدربزرگ كه با دعاهای مداوم من زنده نشد ؟

چرا كسی گوش آقای مدیر را نمی كشد

وقتی داد می زند و حرفهای بد می گوید ؟

مگر خط كش برای خط كشی كردن دفاتر نیست ؟

پس چرا آقای ناظم راه استفاده از آن را نمی داند ؟

این خطوط خون مرده از كف دستهای من چه می خواهند ؟

دانستن مساحت مثلث به چه درد من می خورد ؟

و هیچكس از كسان من نمی دانست

كه با همین سوالهای ساده بی حصار

راهی به سواحل ستاره باز خواهم كرد

راهی به رهایی رویا

و خانه ی شاعری بزرگ

كه روی به آینه دعا می كرد



یغما گلروئی






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic