تبلیغات
شـــب شـــعـر - مطالب دی 1390
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

احمد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 30 دی 1390-12:26 ق.ظ


 برف نو، برف نو ،سلام ،سلام !

بنشین ،خوش نشسته ای بر بام

 

پاکی آوردی  ای امید سپید !

همه آلودگی است این ایام

 

راه شومی است می زند مطرب

تلخواریست م چکد در جام

 

اشکواریست می کشد لبخند

ننگواریست می تراشد نام

 

شنبه چون جمعه ، پار چون پیرار

نقش همرنگ می زند رسام

 

مرغ شادی به دامگاه آمد

به زمانی که بر گسیخته دام !

 

ره به هموار جای دشت افتاد

ای دریغا که بر نیامد گام !

 

تشنه آنجا به خاک مرگ نشست

کاتش از آب می کند پیغام !

 

کام ما حاصل آن زمان آمد

که طمع بر گرفته ایم از کام ...

 

خامسوزیم ، الغرض ،بدرود!

تو فرود آی ،برف تازه ،سلام !

 

احمد شاملو






نظرات() 

مثنوی معنوی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 28 دی 1390-01:09 ق.ظ



قصهء رنجور و رنجوری بخواند
بعد از آن در پیش رنجورش نشاند

رنگ روی و نبض و قاروره بدید
هم علاماتش هم اسبابش شنید

گفت هر دارو كه ایشان كرده‌اند
آن عمارت نیست ویران كرده‌اند

بی‌خبر بودند از حال درون
استعیر الله مما یفترون

دید رنج و كشف شد بروی نهفت
لیك پنهان كرد وبا سلطان نگفت

رنجش از صفرا و از سودا نبود
بوی هر هیزم پدید آید ز دود

دید از زاریش كو زار دلست
تن خوشست و او گرفتار دلست

عاشقی پیداست از زاری دل
نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیك عشق بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب
گر دلیلت باید از وی رو متاب

از وی ار سایه نشانی می‌دهد
شمس هر دم نور جانی می‌دهد

سایه خواب آرد ترا همچون سمر
چون برآید شمس انشق القمر

خود غریبی در جهان چون شمس نیست
شمس جان باقئی كش امس نیست

شمس در خارج اگر چه هست فرد
می‌توان هم مثل او تصویر كرد

شمس جان كو خارج آمد از اثیر
نبودش در ذهن و در خارج نظیر

در تصور ذات او را گنج كو
تا در آید در تصور مثل او

چون حدیث روی شمس الدین رسید
شمس چارم آسمان سر در كشید

واجب آید چونك آمد نام او
شرح كردن رمزی از انعام او

این نفس جان دامنم بر تافتست
بوی پیراهان یوسف یافتست

كز برای حق صحبت سالها
بازگو حالی از آن خوش حالها

تا زمین و آسمان خندان شود
عقل و روح و دیده صد چندان شود

لاتكلفنی فانی فی الفنا
كلت افهامی فلا احصی ثنا

كل شی‌ء قاله غیرالمفیق
ان تكلف او تصلف لا یلیق

من چه گویم یك رگم هشیار نیست
شرح آن یاری كه او را یار نیست

شرح این هجران و این خون جگر
این زمان بگرار تا وقت دگر

قال اطعمنی فانی جائع
واعتجل فالوقت سیف قاطع

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط طریق

تو مگر خود مرد صوفی نیستی
هست را از نسیه خیزد نیستی

گفتمش پوشیده خوشتر سر یار
خود تو در ضمن حكایت گوش‌دار

خوشتر آن باشد كه سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران

گفت مكشوف و برهنه بی‌غلول
بازگو دفعم مده ای بوالفضول

پرده بردار و برهنه گو كه من
می‌نخسپم با صنم با پیرهن

گفتم ار عریان شود او در عیان
نه تو مانی نه كنارت نه میان

آرزو می‌خواه لیك اندازه خواه
بر نتابد كوه را یك برگ كاه

آفتابی كز وی این عالم فروخت
اندكی گر پیش آید جمله سوخت

فتنه و آشوب و خون‌ریزی مجوی
بیش ازین از شمس تبریزی مگوی

این ندارد آخر از آغاز گوی
رو تمام این حكایت بازگوی


مثنوی معنوی




نظرات() 

قیصر امین پور

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 26 دی 1390-07:40 ب.ظ



این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

 

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گِلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟

 

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟

 

دفتر مرا

دست درد ورق می زند

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم ؟

 

درد ، حرف نیست

درد ، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ؟

 

از : قیصر امین پور






نظرات() 

قیصر امین پور

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 22 دی 1390-07:41 ب.ظ




هنوز دامنه دارد

هنوز هم که هنوز است

درد

دامنه دارد

شروع شاخه ی ادراک

طنین نام نخستین

تکان شانه ی خاک

و طعم میوه ی ممنوع

که تا تنفس سنگ

ادامه خواهد داشت

 

و درد

هنوز دامنه دارد ....

 

از : قیصر امین پور






نظرات() 

محمدرضا شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 21 دی 1390-09:32 ب.ظ


به کجا چنین شتابان؟

گون از نسیم پرسید

- دل من گرفته زین جا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟

- همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم.


به کجا چنین شتابان؟

- به هر آن کجا که باشد

به جز این سرا، سرایم

- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه‌ها، به باران

برسان سلام ما را


محمدرضا شفیعی کدکنی



نظرات() 

سحر شاه محمدی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 20 دی 1390-11:24 ب.ظ



خداحافظ...

آخرین کلامی که از تو شنیدم

و باز قصه‌ی تلخ جاده و آن راه بلند...

که تو را از خلوت من می ربود

آسمان می گریست

شیشه ها می گریستند

و من مبهوت رفتنت

در پس شیشه های مه آلود

بغض دردناکم را بلعیدم

دیوانه وار خندیدم

و تو را بدرقه کردم...

 

از : سحر شاه محمدی






نظرات() 

عمر خیام نیشابوری

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 20 دی 1390-03:58 ق.ظ


چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست،
چون هست زهر چه هست نقصان و شكست،
انگار كه هست، هر چه در عالم نیست،
پندار كه نیست، هر چه در عالم هست.

از: خیام




نظرات() 

سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 18 دی 1390-07:42 ب.ظ



چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه انگیزت!

        دریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت


خدنگ غمزه از هرسو نهان انداختن تا کی؟

         سپر انداخت عقل از دست ناوک‌های خون ریزت


برآمیزی و بگریزی و بنمایی و بربایی

         فغان از قهر لطف اندود و زهر شکرآمیزت


لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن

         بر او شکرانه بودی گر بدادی مُلک پرویزت


جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی

         اگر نَه رویِ شهرآشوب و چشم فتنه انگیزت


دگر رغبت کجا ماند کسی را سوی هشیاری؟

         چو بیند دست در آغوش مستان سحرخیزت


دمادم درکش ای سعدی شراب صرف و دم درکش

         که با مستان مجلس درنگیرد زهد و پرهیزت


سعدی




نظرات() 

شمس لنگرودی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 17 دی 1390-11:02 ب.ظ



متلاطم ...

تنها ...

بیکران ...

کاش اقیانوسی نبودم

پنجه کشان بر ساحل ...

 

از : شمس لنگرودی






نظرات() 

قیصر امین پور

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 15 دی 1390-08:17 ب.ظ



این روزها که می گذرد ، هر روز

احساس می کنم که کسی در باد

فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

 

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند

تا سربلند باشند

و آفتاب را

در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشمهای خسته ی خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح واژگونه ی جنگل را

در آب بنگرند

 

آن روز

پرواز دستهای صمیمی

در جستجوی دوست

آغاز می شود .....

 

از : قیصر امین پور






نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox