تبلیغات
شـــب شـــعـر - عباس صفاری
 
بهترین شعرهایی که می خونم...

عباس صفاری

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 17 دی 1392-08:07 ب.ظ

اولین بار نیست
که این غروب لعنتی غمگینت کرده است...
آخرین بار نیز نخواهد بود...

به کوری چشمش، اما
خون هم اگر از دیده ببارد
بیش از این خانه نشین مان نخواهد کرد.
کفش و کلاه کردن از تو...
خنده به لب آوردنت از من.

برای کنف کردن این غروب
و خنداندن تو حاضرم
در نور نئون های یک سینما
مثل چارلی چاپلین راه بروم
و به پاس لبخندت
هر بار که کلاه از سر برمی دارم
یک جفت کبوتر از ته آن
به سمت دست های تو پرواز کنند.
جوک های دست اولم را نیز
می گذارم برا ی آخر شب
که به غیر از خنده های قشنگت
پاداش دیگری هم داشته باشد.

اگر شعبده باز تردستی بودم
با یک جفت کفش کتانی
و یک کلاه حصیری
می توانستم برایت سراپا تابستان شوم
سر هر چهاراه
و کاری کنم که بر میز خال بازها
هر ورقی را که برگردانی
آس دل باشد
و هر تاسی که بریزی
جفت۵

حیف که زمین خوردن آدم
،حتا از نوع نظامی اش،
خنده دار نیست
با پوست موز رسیده ای
،اگر خنده دار بود،
زیر چکمه های یک ژنرال چهار ستاره را
برایت هدف می گرفتم
و با طنین خنده ات پاره می کردم
چرت سربازن ایستگاه اتوبوس را.

با این غروب بی سر و پا
چه کارها که نمی توان کرد
سرش را گوش تا گوش
و شیک و قشنگ
هم با پنبه می توان برید
هم با خنده...
انتخاب اش با توست
که حی و حاضر
ایستاده ای دم در...

عباس صفاری




نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox