بهترین شعرهایی که می خونم...

یغمای جندقی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 5 اسفند 1393-02:06 ب.ظ

ما خراب غم و خمخانه ز می آباد است     
                     ناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است
خیز و از شعله می آتش نمرود افروز
                       خاصه اکنون که گلستان ٬ ارم شداد است
سیل کهسار خم از میکده در شهر افتاد
                              وای بر خانه پرهیز که بی بنیاد است
با زلال خضرم از می روشن چه نیاز
                        چشمه آب سیاهی که دراین بغداد است
به جز از تاک که شد محترم از حرمت می
                         زادگان را همه فخر از شرف اجداد است
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من
                             آن چه البته به جایی نرسد فریاد است

گفته ای نیست گرفتار مرا آزادی                                                        

                             نه که هر کس که گرفتار تو شد آزاد است
چشم زاهد به شناسایی سر رخ و زلف
                             دیدن روز و شب اعمی مادرزاد است
گفتمش خسرو شیرین که ای دل بنمود
                       کان که در عهد من این کوه کند فرهاد است
هرکه یغما شنود ناله گرمم گوید
               آهن سرد چه کوبی دلش از فولاد است



یغمای جندقی



سهراب سپهری

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 3 اسفند 1393-11:09 ب.ظ

آه، در ایثار سطح ها چه شکوهی است !


                                     ای سرطان شریف عزلت!


                                                    سطح من ارزانی تو باد!


یک نفر آمد


      تا عضلات بهشت


              دست مرا امتداد داد


یک نفر آمد که نور صبح مذاهب


                      در وسط دگمه های پیرهنش بود


از علف خشک آیه های قدیمی


                            پنجره می بافت


مثل پریروزهای فکر، جوان بود


حنجره اش از صفاف آبی شط ها


                                     پر شده بود


یک نفر آمد کتاب های مرا برد


      روی سرم سقفی از تناسب گل ها گشید


                         عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد


میز مرا زیر معنویت باران نهاد


                              بعد، نشستیم


حرف زدیم از دقیقه های مشجر


               از کلماتی که زندگی شان ، در وسط آب می گذشت


فرصت ما زیر ابرهای مناسب


                       مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه


                                            حجم خوشی داشت


نصفه شب بود، از تلاطم میوه


                         طرح درختان عجیب شد


رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت


                  بعد


                        دست در آغاز جسم آب تنی کرد


                                     بعد در احشای خیس نارون باغ


                                                                        صبح شد.



سهراب سپهری



سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 30 بهمن 1393-04:28 ب.ظ

تنها پیراهن تو می داند
آنجا
چه رازی از لذت لیمو خواب است.

آیا دختران پرتقال چین می دانند
سه پنج شنبه مانده به آخر پاییز
عروسی باغ است!؟

زیر درخت سپیدار،
خواب می دید
معلم جوان دهکده.

آن سو تر
انبوه زائران
به جانب فانوس روشن بالای کوه می رفتند.

دختری میان دختران پرتقال چین
برای معلم جوان
نان و سرشیر و پتو آورده بود.


-سید علی صالحی


مصطفی زاهدی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 25 بهمن 1393-12:59 ق.ظ

گاهی فکر می کنم
از بس
بی تو با تو زندگی کرده ام
از بس
تو را تنها در خیالم در بر گرفته ام و
گیس هایت را در هم بافته ام
از بس
فقط و فقط در رویا
چشمهایت را نوشیده ام و مست
شهر تنت را دوره کرده ام که دیگر
حتی اگر خودت با پای خودت هم برگردی
نمی توانم تو را با خیالت جایگزین کنم!
بر نگرد!
من در حضور غیبتت از تو بتی ساخته ام
که روز به روز تراشیده تر و زیباتر می شود!
با آمدنت خودت را در من ویران می کنی
بگذار تنها با خیالت زندگی کنم...

مصطفی زاهدی

نزار قبانی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 8 بهمن 1393-11:01 ب.ظ

دوباره باران گرفت !
باران معشوقه ی من است !
به پیش بازش در مهتابی می ایستم
میگذارم صورتم را و لباس هایم را بشوید !
اسفنج وار...
باران یعنی برگشتن هوای مه آلود و
... شیروانی های شاد !
باران یعنی قرار های خیس !
باران
یعنی تو بر میگردی...

نزار قبانی



مرام المصری

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 30 دی 1393-02:38 ب.ظ

چه مدت ترک شده بودی
که این‌چنین وحشت زده ای ..

چه مدت رنج کشیده ای
تا چنین بی رحم شوی ..

وَ چندبار میانِ این و آن
من را مبهوت کرده ای
آه ای عشق ...

- مرام المصری / چون گناهی آویخته در تو
ترجمه: سید محمد مرکبیان



نازک الملائکه

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 7 دی 1393-11:45 ب.ظ

و قرن ها از من می پرسند
تو کیستی ای زن
و باد از من می پرسد
تو کجایی ای زن

من
روح ناآرام توام ای باد
زمان مرا انکار کرده است
از این رو
من نیز مانند تو
هیچ کجا نیستم ..

- نازک الملائکه
ترجمه: حسین منصوری



پابلو نرودا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 2 دی 1393-12:50 ب.ظ

تمامی شب را با تو سر کرده‌ام
کنارۀ دریا، در جزیره.
وحشی و گوارا بودی میان خلسه و خواب،
میان آتش و آب.

شاید بسیار دیرهنگام
خوابهایمان به هم آمیخت
بر فراز و یا در اعماق،
بر فراز چون شاخه‌هائی که به یک باد می‌جنبند،
و در اعماق چون ریشه‌های سرخی که به هم می‌پیوندند.

شاید خواب‌های تو
از خواب من برخاستند
و از میان دریای تاریک
به جستجوی من آمدند
همچون گذشته،
زمانی که تو وجود نداشتی،
بی‌آنکه تو را ببینم
در کنارت پارو زدم،
و چشمان تو
در پی آنچه که امروز می‌جویند-
نان، شراب، عشق و خشم-
در تو پر می‌شوم
زیرا تو جامی هستی
در انتظار هدیه‌های زندگی من.

شب را با تو سر کرده‌ام
تمامی شب را
زمانی که زمین تاریک می‌شود
با زندگانش و مردگانش،
و چون بیدار می‌شوم ناگهان
در میان سایه‌ها
بازویم بر کمرگاه‌ات حلقه می‌شود.
نه شب، نه خواب
توانسته جدای‌مان سازد.

شب را با تو سر کرده‌ام
و چون بیدار می‌شوم، دهان تو،
از رؤیاهایت سر می‌کشد،
تا طعم زمین،
آب دریا، خزه دریائی،
و ژرفنای زندگی تو را به من بخشد،
و بوسه‌ات را می‌ستانم
نم سپیده‌دمان بر آن
گوئی از دریای پیرامون من
سر بر کرده است.
--------------
ترجمه : احمد پوری



استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 21 آذر 1393-12:56 ق.ظ

تولدت مبارک بامداد...



====


اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

(1)
در برابر بی کرانی سکن
جنبش کوچک گلبرگ
به پروانه ئی ماننده بود

زمان با گام شتا بنک بر خواست
و در سرگردانی
یله شد
در باغستان خشک
معجزه وصل
بهاری کرد

سراب عطشان
برکه ئی صافی شد
و گنجشکان دست آموز بوسه
شادی را
در خشکسار باغ
به رقص در آوردند
(2)
اینک چشمی بی دریغ
که فانوس را اشکش
شور بختی مردمی را که تنها بودم وتاریک
لبخند می زند

آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جل جتا
پیموده ام
آنک منم
میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده

آنک منم
پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد
(3)
در سرزمین حسرت معجزهای فرود آ مد
[ واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود ]

فریاد کردم،:
«- ای مسافر!
با من از زنجیریان بخت که چنان سهمنک دوست می داشتم
این مایه ستیزه چرا رفت؟
با ایشان چه می باید کرد؟»

«- بر ایشان مگیر!»

چنین گفت و چنین کردم

لایه تیره فرو نشست
آبگیر کدر
صافی شد
و سنگریزه های زمزمه
در ژرفای زلال
درخشید

دندانهای خشم
به لبخندی
زیبا شد

رنج دیرینه
همه کینه هایش را
خندید

پای آبله در چمنزار آفتاب
فرود آمد
بی آنکه از شب نا آشتی
داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم
(4)
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ئی
دل بسته بودم
(5)
شکوهی در جانم تنوره می کشد
گوئی از پک ترین هوای کوهستان
لبالب
قدحی در کشیده ام

در فرصت میان ستاره ها
شلنگ انداز
رقصی میکنم-
دیوانه
به تماشای من بیا!


یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 20 آذر 1393-12:13 ب.ظ

«بی‌خوابی»

در این ساعتِ شب
تو باید خفته باشی
در پیراهنِ صورتیِ خوابت
و حتم دارم پادشاهِ هفتم
در همین لحظه از تو خواستگاری می‌کند.
همیشه از شاه‌ها بدم میآمده!

نه به خاطرِ زبانِ چاپلوسِ فارسی
که کاسه‌لیسانه
هر کارِ بزرگی را
شاه لقب داده است:
مثلِ شاه‌کار و شاه‌راه و شاه‌کلید
و نه به خاطرِ تاریخی
که زیر چکمه‌ی شاهان بنا شده...

از شاه‌ها شکایت داشته‌ام
چرا که هف‌تایشان هر شب به خوابت می‌آیند
و تو شاعری عاشق را
که به جرمِ ننوشتن مدیحه در سیاه‌چال قصرهاشان زندانی‌ست
از خاطر می‌بری...

در این ساعتِ شب
تو باید خفته باشی
با لب‌خندی که ارثیه‌ی عروسک کودکیِ توست بر لب‌هایت
و نسیمی که از دریچه‌ی کولر می‌وزد
چند تارِ مو را بر پیشانی‌ات
به رقص درآورده است...

تو خفته‌ای بدون شک
که من خیره مانده‌ام
به دودِ سبز سیگاری
که یک سیگار نیست
دغدغه‌های مردی سی و چند ساله است
که می‌پندارد زنده‌گی هم
مانند دیوارهای دبیرستان اوست
که هر روز
جسارتِ کفش‌های کتانی‌اش را
بر شانه‌هاشان احساس می‌کردند...

تو در خانه و خیابانی دور خفته‌ای
و من بر جنازه‌ی خوابم ایستاده‌ام
با روان‌نویسی خونین
و بر کاغذ جز چند عبارتِ خط‌خورد
چیزی نیست... //



یغما گلرویی





درباره وبلاگ:


Instagram

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

نویسندگان:




طبقه بندی:


آخرین پستها:


آرشیو:



آمار وبلاگ:


The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox