بهترین شعرهایی که می خونم...

سید علی صالحی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 25 تیر 1393-07:30 ب.ظ

من خسته‌ام
خسته از آینه، از آدمی، از آسمان
مگر تحمل یک پرنده کوچک خانه‌زاد
یک پرنده جامانده از فوج بارا‌ن‌خورده بی‌بازگشت
تا کجای آسمان تمام رویاهاست؟

من بریده‌ام
بریده مثل باران تنبل عصر آخرین جمعه خرداد
بریده مثل شیر ماسیده بر پستان آهوی مضطرب
بریده مثل باد، باد خسته به بن‌بست نشسته‌ دی ماه
بریده مثل تسبیح دوره‌‌ گردی کور بر سنگفرش بی‌چراغ
حالا هی بگو برو خانه چراغ بیاور!
«چراغ ما هم در همین خانه شکسته است»
دروغ می‌گویم؟

هی دوست دانای من
فقط بگو کی وقت رفتن فراخواهد رسید؟


سید علی صالحی



فروغ فرخزاد

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 18 تیر 1393-08:29 ب.ظ


در اتاقی كه به اندازه ی یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه ی یك عشقست
به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گل ها در گلدان
به نهالی كه تو در باغچه ی خانه مان كاشته ای
و به آواز قناری ها
كه به اندازه ی یك پنجره می خوانند
...

فروغ فرخزاد


لطیف هلمت

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 31 خرداد 1393-07:07 ب.ظ

نیمی از دلم را عشق فراگرفته
و نیم دیگرش را شعر
اما تو
نه عشق را می شناسی و
نه شعر را
از پشت تمام پنجره های باز و بسته
جستجویت می کنم
اما همیشه در دلم هستی!

لطیف هلمت
ترجمه : فریاد شیری



حسین منزوی

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 23 خرداد 1393-08:35 ب.ظ

نام تو را نمی دانم
آری
اما می دانم
گل ها اگر که
نام تو را
می دانستند
نسل بهار از این سان
رو سوی انقراض
نمی رفت
..

حسین منزوی



كنستانتین كاوافی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 22 خرداد 1393-01:09 ب.ظ

گاهی برگرد و بغلم كن
برگرد و تنگ بغلم كن
وقتی حافظه‌ی تن بیدار می‌شود
هوسی قدیمی دوباره در خون می‌دود
وقتی لب‌ها و پوست یادشان می‌آید
و دست‌ها هوای لمس تو را دارند
گاهی برگرد و بغلم كن
وقتی لب‌ها و پوست یادشان می‌آید
مرا با خود ببر
در شب.

- كنستانتین كاوافی
ترجمه: فرزانه دوستی و محمد طلوعی



سید مهدی موسوی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 13 خرداد 1393-06:23 ب.ظ

خواستم داد شوم... گرچه لبم دوخته است
خـودم و جـدّم و جــدّ پـــدرم سوختـــه است

خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم
خواستـــم از همــه ی مرحلـه ها پرت شوم

وسط گریه ی من رقص جنوبی کردیم
کامپیوتر شدم و بازی ِ خوبی کردیم

کسی از گوشی مشغول، به من می خندید
آخـــر مرحله شد، غــــول به من می خندید!

دل به تغییر، به تحقیر، به زندان دادم
وسط تلویزیــــون باختــم و جان دادم!

یک نفر، از وسط کوچـه صدا کرد مرا
بازی مسخره ای بود... رها کرد مرا!

با خودم، با همه، با ترس تــو مخلوط شدم
شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!

خشم و توپیدن من! در پی ِ یاری تازه
ترس گـــل دادن تــــو در وسط ِ دروازه

آنچه می رفت و نمی رفت فرو... من بودم!
حافـــظ ِ این همه اسرار ِ مگـــو، من بــودم

«آفریـــن بر نظر ِ لطف ِ خطا پوشش» بود
یک نفر، آن طرف ِ گوشی ِ خاموشش بود

از تحمّـــل کـــه گذشتم به تحمّل خوردم
دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!

حرفی از عقل ِ بد اندیش به یک مست زدند
باختـــم! آخــــر بـــازی، همگی دست زدند

از تــــو آغـــاز شدم تا که به پایان برسم
رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم

بــوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم!!
راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنم

عینک دودی ام از تــــو متلک می انداخت
بعد هر س..ک...س، مرا عشق به شک می انداخت

خواندم و خواندی ام از کفر هزاران آیه
بعد بر بـــاد شدم با موتــــور همسایه

حسّ عصیان زنـــی که وسط سیبم بود
حسّ سنگینی ِ چاقوت که در جیبم بود

زنگ می خوردی و قلبم به صدا دوخته بود
«تا کجـــــا باز دل غمزده ای سوختـه بود»

روحت اینجا و تن ِ دیگری ات می لرزید
اوج لذت بــــه تن ِ بندری ات می لرزید

خسته از آنچه کــــه بود و به خدا هیچ نبود
خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود

خستـــه از بودن تــــو، خسته تر از رفتن تــــو
خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو

خسته از بــــازی ِ این پنجره ی وابسته
رفتم از شهر تو با سوت قطاری خسته

وسط گریه ی آخر... وسط ِ «تا به ابد»
تخت بودم بـــه قطاریدن ِ تهران-مشهد

شب تکان خورد و به ماتحت، صدا خارج کرد
دستـــی از دست تو از ریل، مرا خـــارج کرد

سوختــــم از شب ِ لب بـازی ِ آتش با من
شوخی مسخره ی فاحشه هایش با من

کز شدم کنــــج اطاقــــم وسط ِ کمرویــی
«نیچه» خواندم وسط ِ خانه ی دانشجویی

مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت
مرده بـــودی و کسی بــاز به تو ایمان داشت!

کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم
پشت هــر میکروفون از فرط جنون رقصیدم

بال داریم کــــه بر سیـــخ، کبابش کردند!
شعر خواندیم اگر فحش حسابش کردند!

دکتر ِ مرده کــــه پای شب ِ بیمار بماند
«هر که این کار ندانست در انکار بماند»

فحش دادند و دلم خون شد و عمری خون خورد!
تلخ گفتند و کسی با خود ِ تـــو زیتـــون خورد

شب ِ من وصل شد از گریه به شب های شما
شب قسم خورد بــه زیتون و به لب های شما

شب ِ قرص از وسط ِ تیغ... شب ِ دار زدن...
شب ِ تا صبـــح ، کنـــــار تلفن زار زدن

شب ِ سنگینی یک خواب، کنار تختم
لمس لبخند تـو در طول شب بدبختم

شب ِ دیوار و شب ِ مشت، شب ِ هرجایی
شب ِ آغــــوش کســـی در وسط تنهایـــی

شب ِ پرواز شما از قفس خانگــی ام
شب ِ دیوانگی ام در شب دیوانگی ام

پاره شد خشتک من روی کتابی دینی
«تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی»

خام بودم که مرا سوختی از بس پختم!
پاره شد پیرهنـم... دیدم و دیدی: لختم

فحش دادم به تو از عقل، نه از بدمستی!
مست کردم به فراموشی ِ «بار ِ هستی»

از گذشته شب تـــــو تا بــــه هنوزم آمد
مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!

وسط آینـــــه دیدی و ندیدم خـــــود را
در شب یخ زده سیگار کشیدم خود را

به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی
دود سیگار شدم تا کـه نبینم چیزی

درد بودیـم اگــــر دردشنــــاسـی کردیم
کافه رفتیم! ولی بحث سیاسی کردیم

گریـه کردیم به همراهی ِ هر زندانی
فحش دادیم به آقای ِ شب ِ طولانی

گریه کردیم ولی زیر پتویی ساکت
فحش دادیم به اخبار تو در اینترنت

عشـــق، آزادی ِ تـــو بـــود و نبودی پیشم
«من که بدنام جهانم چه صلاح اندیشم؟!»

سرد بود آن شب و چندی ست که شب ها سردند
ما که کردیم دعا تا کــــه چـــه با ما کردند!

صبح، خورشید زد و شب که به پایان نرسید
بـــه تــــو پیغــــام ِ من از داخل زندان نرسید

گریه کردم به امیدی که ندارم در باد
«آه! کز چاه برون آمد و در دام افتاد»

خنده ام مثل ِ همه چیزم و دنیا الکی ست
اوّل و آخــر ِ این قصّه ی پر غصّه یکی ست!

از دروغی کـه نگفتیم و به ما می شد راست
«کس ندانست که منزلگه ِ مقصود کجاست»

خسته از هرچه نبوده ست که حتما ً بوده!
خستــه از خستگی ِ این شب ِ خواب آلوده

می نشینم وسط ِ گریـه ی تهران در دود
می نشینم جلوی عکس زنی خواب آلود

گم شده در وسط این همه میدان شلوغ
بغض من می ترکد در شب تـو با هر بوق

به کسی در وسط ِ آینه ها سنگ زدن!
به زنــی منتظر ِ هیــچ کست زنگ زدن

به زنی با لب خشکیده و چشمی قرمز
به زنــی گریه کنـان روی کتاب ِ «حافظ»

به زنی سرد شده در دل ِ تابستانت!
به زنـــی رقص کنان در وسط ِ بارانت

به زنی خسته از این آمدن و رفتن ها
به زنــــی بیشتر از بیشتر از تو، تنها!

سید مهدی موسوی



ایگور استراوینسکی

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 13 خرداد 1393-01:57 ق.ظ

میبینی چه شب ساکتی است؟
انگار هیچکسی در دنیا نیست !
یا شاید،
من در دنیای هیچکس نیستم.

- ایگور استراوینسکی



رومن گاری

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 6 خرداد 1393-03:37 ق.ظ

وقتی می‌گویم:
دیگر به سراغم نیا
فکر نکن که فراموشت کرده‌ام
یا دیگر دوستت ندارم‌، نه!
من فقط فهمیدم:
وقتی دلت با من نیست
بودنت مشکلی را حل نمی‌کند
تنها دلتنگ‌ترم می‌کند...!

رومن گاری



دیوان شمس- مولانا

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 29 اردیبهشت 1393-09:57 ب.ظ

آن دلبر من آمد بر من    زنده شد از او بام و در من
گفتم قنقی امشب تو مرا    ای فتنه من شور و شر من
گفتا بروم کاری است مهم    در شهر مرا جان و سر من
گفتم به خدا گر تو بروی    امشب نزید این پیکر من
آخر تو شبی رحمی نکنی    بر رنگ و رخ همچون زر من
رحمی نکند چشم خوش تو    بر نوحه و این چشم تر من
بفشاند گل گلزار رخت    بر اشک خوش چون کوثر من
گفتا چه کنم چون ریخت قضا    خون همه را در ساغر من
مریخیم و جز خون نبود    در طالع من در اختر من
عودی نشود مقبول خدا    تا درنرود در مجمر من
گفتم چو تو را قصد است به جان    جز خون نبود نقل و خور من
تو سرو و گلی من سایه تو    من کشته تو تو حیدر من
گفتا نشود قربانی من    جز نادره‌ای ای چاکر من
جرجیس رسد کو هر نفسی    نو کشته شود در کشور من
اسحاق نبی باید که بود    قربان شده بر خاک در من
من عشقم و چون ریزم ز تو خون    زنده کنمت در محشر من
هان تا نطپی در پنجه من    هان تا نرمی از خنجر من
با مرگ مکن تو روی ترش    تا شکر کند از تو بر من
می‌خند چو گل چون برکندت    تا به سر شدت در شکر من
اسحاق تویی من والد تو    کی بشکنمت ای گوهر من
عشق است پدر عاشق رمه را    زاینده از او کر و فر من
این گفت و بشد چون باد صبا    شد اشک روان از منظر من
گفتم چه شود گر لطف کنی    آهسته روی ای سرور من
اشتاب مکن آهسته ترک    ای جان و جهان ای صدپر من
کس هیچ ندید اشتاب مرا    این است تک کاهلتر من
این چرخ فلک گر جهد کند    هرگز نرسد در معبر من
گفتا که خمش کاین خنگ فلک    لنگانه رود در محضر من
خامش که اگر خامش نکنی    در بیشه فتد این آذر من
باقیش مگو تا روز دگر    تا دل نپرد از مصدر من


اوریانا فالاچی

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 22 اردیبهشت 1393-12:56 ب.ظ

بدترین حالت ماجرا این است که
طاقتمان تمام شود و به روی خودمان نیاوریم
و تا زمان مرگ ادامه دهیم ...
خیلی ها اینطور زندگی می کنند .
دست اندازِ کم طاقتی را رد کرده اند
و افتاده اند توی سرازیری عادت ...

- اوریانا فالاچی





درباره وبلاگ:


Instagram

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

نویسندگان:




طبقه بندی:


آخرین پستها:


آرشیو:



آمار وبلاگ:


The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox