بهترین شعرهایی که می خونم...

استاد شاملو

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 21 آذر 1393-12:56 ق.ظ

تولدت مبارک بامداد...



====


اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد
***
در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم
***
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

(1)
در برابر بی کرانی سکن
جنبش کوچک گلبرگ
به پروانه ئی ماننده بود

زمان با گام شتا بنک بر خواست
و در سرگردانی
یله شد
در باغستان خشک
معجزه وصل
بهاری کرد

سراب عطشان
برکه ئی صافی شد
و گنجشکان دست آموز بوسه
شادی را
در خشکسار باغ
به رقص در آوردند
(2)
اینک چشمی بی دریغ
که فانوس را اشکش
شور بختی مردمی را که تنها بودم وتاریک
لبخند می زند

آنک منم که سرگردانی هایم را همه
تا بدین قله جل جتا
پیموده ام
آنک منم
میخ صلیب از کف دستان به دندان برکنده

آنک منم
پا بر صلیب باژگون نهاده
با قامتی به بلندی فریاد
(3)
در سرزمین حسرت معجزهای فرود آ مد
[ واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود ]

فریاد کردم،:
«- ای مسافر!
با من از زنجیریان بخت که چنان سهمنک دوست می داشتم
این مایه ستیزه چرا رفت؟
با ایشان چه می باید کرد؟»

«- بر ایشان مگیر!»

چنین گفت و چنین کردم

لایه تیره فرو نشست
آبگیر کدر
صافی شد
و سنگریزه های زمزمه
در ژرفای زلال
درخشید

دندانهای خشم
به لبخندی
زیبا شد

رنج دیرینه
همه کینه هایش را
خندید

پای آبله در چمنزار آفتاب
فرود آمد
بی آنکه از شب نا آشتی
داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم
(4)
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ئی
دل بسته بودم
(5)
شکوهی در جانم تنوره می کشد
گوئی از پک ترین هوای کوهستان
لبالب
قدحی در کشیده ام

در فرصت میان ستاره ها
شلنگ انداز
رقصی میکنم-
دیوانه
به تماشای من بیا!


یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 20 آذر 1393-12:13 ب.ظ

«بی‌خوابی»

در این ساعتِ شب
تو باید خفته باشی
در پیراهنِ صورتیِ خوابت
و حتم دارم پادشاهِ هفتم
در همین لحظه از تو خواستگاری می‌کند.
همیشه از شاه‌ها بدم میآمده!

نه به خاطرِ زبانِ چاپلوسِ فارسی
که کاسه‌لیسانه
هر کارِ بزرگی را
شاه لقب داده است:
مثلِ شاه‌کار و شاه‌راه و شاه‌کلید
و نه به خاطرِ تاریخی
که زیر چکمه‌ی شاهان بنا شده...

از شاه‌ها شکایت داشته‌ام
چرا که هف‌تایشان هر شب به خوابت می‌آیند
و تو شاعری عاشق را
که به جرمِ ننوشتن مدیحه در سیاه‌چال قصرهاشان زندانی‌ست
از خاطر می‌بری...

در این ساعتِ شب
تو باید خفته باشی
با لب‌خندی که ارثیه‌ی عروسک کودکیِ توست بر لب‌هایت
و نسیمی که از دریچه‌ی کولر می‌وزد
چند تارِ مو را بر پیشانی‌ات
به رقص درآورده است...

تو خفته‌ای بدون شک
که من خیره مانده‌ام
به دودِ سبز سیگاری
که یک سیگار نیست
دغدغه‌های مردی سی و چند ساله است
که می‌پندارد زنده‌گی هم
مانند دیوارهای دبیرستان اوست
که هر روز
جسارتِ کفش‌های کتانی‌اش را
بر شانه‌هاشان احساس می‌کردند...

تو در خانه و خیابانی دور خفته‌ای
و من بر جنازه‌ی خوابم ایستاده‌ام
با روان‌نویسی خونین
و بر کاغذ جز چند عبارتِ خط‌خورد
چیزی نیست... //



یغما گلرویی



سیدمحمد مرکبیان

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 9 آذر 1393-01:13 ق.ظ

ما
همدیگر را دیر نشناختیم
مثلا
زمان پخش برنامه های دلخواه مان را از رادیو و تلویزیون
از بر بودیم
آن کافه ها برایمان کافی بود
آن قهوه های بی مزه ی کافه ی آشنا و
گرمای کافه ی خودمان
مثلا من می دانستم تو وقتی از او حرف می زنی یعنی دل بریده ای
یا من اگر زیادی می خندیدم یعنی شب، گریه ی مفصلی را بالا می آورم
ما همدیگر را آنچنان زود شناختیم
که خودمان را اینچنین دیر پیدا کردیم
ما در ایستگاهی که قرار بود با خودمان سفر کنیم
همسفر شدیم و
خودمان را ترک کردیم.

- سیدمحمد مرکبیان


یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 5 آذر 1393-01:08 ب.ظ

«باران برای تو می‌بارد...»

این برگ‌های زرد
به خاطر پاییز نیست که از شاخه می‌افتند
قرار است تو از این کوچه بگذری
و آن‌ها پیشی می‌گیرند از یک‌دیگر
برای فرش کردنِ مسیرت...
گنجشک‌ها از روی عادت نمی‌خوانند،
سرودی دسته‌جمعی را تمرین می‌کنند
برای خوش‌آمد گفتن به تو...

باران برای تو می‌بارد
و رنگین‌کمان
ـ ایستاده بر پنجه‌ی پاهایش ـ
سرک کشیده از پسِ کوه
تا رسیدن تو را تماشا کند.

نسیم هم مُدام می‌رود و بازمی‌گردد
با رؤیای گذر از درزِ روسری
و دزدیدن عطرِ موهایت!
زمین و عقربه‌ی ساعت‌ها
برای تو می‌گردند
و من
به دورِ تو! //

*از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد» / نگاه 1392



یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 25 آبان 1393-12:55 ب.ظ

«غـار»

بیا به غار برگردیم!
به بدوی‌ترین بوسه‌ها
که بوی عقدنامه و مهریه نمی‌دادند...
تا عریانی، زننده به حساب نیاید
و زیباترین هدیه‌ی جهان
آتشی باشد که یک روز را
صرف روشن کردنش کنم برای تو...

بیا به غار برگردیم!
به روزگاری که
مایکروویو و تلویزیون را نمی‌شناخت
و در آن رنگین‌کمان اتفاقِ بزرگی بود؛
دندان‌درد
خدا را به یادِ ما می‌آورد
و پیدا کردنِ غذا
سفری عظیم به حساب می‌آمد
که به عشق یک لب‌خندت تن می‌دادم به آن...

بیا به غار برگردیم
تا تماشای مهتاب
اثری هم پای دیدنِ فیلم‌های برتولوچی داشته باشد
و سینه‌ریزی از گوش‌ماهی‌ها
که به دستان خود از ساحل گرد آورده باشمشان
با سِتی از برلیان برابری کند...

تصویری از تو را
بر دیوار غارمان خواهم کشید
تا باستان‌شناسان هزار هزاره‌ی دیگر
بدانند انسان کدام عصر
نخستین کاشفِ عشق بود! //

یغما گلرویی
*از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد» / نگاه 1392


ادبیات جهان

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 18 آبان 1393-10:36 ق.ظ

همه ی دختران باید شعری داشته باشند
که برای آن ها نوشته شده باشد
حتی اگر برای این کار
آسمان به زمین بیاید!

- ریچارد براتیگان



ادبیات جهان

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 8 آبان 1393-01:48 ق.ظ

اگر
خدای تو
پیش از هر چیز
از تو
پرستش می طلبد
شیطان است
یا
شیطانی ست
یا
حتما
دارد شیطان می شود.

- اریش فرید
ترجمه: مهدی سردانی، میرزا آقا عسگری



سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 1 آبان 1393-10:56 ب.ظ

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی


سعدی


ویسلاوا شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 29 مهر 1393-01:23 ق.ظ

روزها، همه زودگذرند
چرا ترس؟
این همه اندوه بى دلیل براى چیست؟
هیچ چیزى همیشگى نیست
فردا كه بیاید، امروز فراموش شده است

- ویسلاوا شیمبورسکا



ویدا فرهودی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 23 مهر 1393-07:07 ب.ظ

پس ِ دیوار سیمانی، کسی از عشق می‌گوید
- نمی‌گوید، چه می‌گویم؟-
صدایش عین فریاد است
صدایی سرخ چون مشرق
به وقت زایش روزی، به زیبایی ِ آزادی
و هر زیر و بمش دارد
   طنین نرم پروازی
            به سمت قله‌ی آغاز
- که در آغاز، انسان بود و آزادی-
و در هر واژه می‌بالد
            به سوی وسعت ابراز
            و بی‌پرواترین آواز
 
پس ِ دیوار سیمانی کسی افسانه می‌سازد
کسی که دست بسته نقش آزادی
کشیده
کسی که
به رغم هرچه رسم کهنه‌ی محبس
به قلب دخمه می‌تازد
و با آبی‌ترین ایمان
رهایی را می‌آوازد
 
پس دیوار سیمانی
مگر رستم تباری هست پنهان
که سقف سُربی زندان
مدام از هیبتش لرزان
نمی گنجاندش در خود
وحتا مرد زندانبان
شده در کار او حیران؟
 
پس ِ دیوار سیمانی، پس ِ درهای پولادین
نمی‌ماند صدا دیگر
هزاران آهنین همت
سرود عشق می‌خوانند
صدایی نیست، فریاد است.


ویدا فرهودی




درباره وبلاگ:


Instagram

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

نویسندگان:




طبقه بندی:


آخرین پستها:


آرشیو:



آمار وبلاگ:


The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox