بهترین شعرهایی که می خونم...

سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 1 آبان 1393-10:56 ب.ظ

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی


سعدی


ویسلاوا شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 29 مهر 1393-01:23 ق.ظ

روزها، همه زودگذرند
چرا ترس؟
این همه اندوه بى دلیل براى چیست؟
هیچ چیزى همیشگى نیست
فردا كه بیاید، امروز فراموش شده است

- ویسلاوا شیمبورسکا



ویدا فرهودی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 23 مهر 1393-07:07 ب.ظ

پس ِ دیوار سیمانی، کسی از عشق می‌گوید
- نمی‌گوید، چه می‌گویم؟-
صدایش عین فریاد است
صدایی سرخ چون مشرق
به وقت زایش روزی، به زیبایی ِ آزادی
و هر زیر و بمش دارد
   طنین نرم پروازی
            به سمت قله‌ی آغاز
- که در آغاز، انسان بود و آزادی-
و در هر واژه می‌بالد
            به سوی وسعت ابراز
            و بی‌پرواترین آواز
 
پس ِ دیوار سیمانی کسی افسانه می‌سازد
کسی که دست بسته نقش آزادی
کشیده
کسی که
به رغم هرچه رسم کهنه‌ی محبس
به قلب دخمه می‌تازد
و با آبی‌ترین ایمان
رهایی را می‌آوازد
 
پس دیوار سیمانی
مگر رستم تباری هست پنهان
که سقف سُربی زندان
مدام از هیبتش لرزان
نمی گنجاندش در خود
وحتا مرد زندانبان
شده در کار او حیران؟
 
پس ِ دیوار سیمانی، پس ِ درهای پولادین
نمی‌ماند صدا دیگر
هزاران آهنین همت
سرود عشق می‌خوانند
صدایی نیست، فریاد است.


ویدا فرهودی


شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 18 مهر 1393-12:25 ق.ظ

خورشید را می دزدم
فقط برای تو!
می گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت. می دانم!
آخ ... فردا!
راستی چرا فردا نمی شود؟
این شب چقدر طول کشیده...
چرا آفتاب نمی شود؟
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟

- شل سیلور استاین


احمدرضا احمدی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 5 مهر 1393-01:17 ب.ظ

انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را
بیاد دارم كه در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم
ما نه آواره بودیم ، نه غریب
اما
این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت
می گفتند از كودكی به ما
كه زمان باز نمی گردد
اما نمی دانم چرا
این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند

- احمدرضا احمدی



ژاک پره ور

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 29 شهریور 1393-11:14 ب.ظ

چه روزی است امروز
امروز هر روز است
دوست من
امروز همه ی زندگی است
عشق من.
ما همدیگر را دوست داریم و زندگی می کنیم
زندگی می کنیم و همدیگر را دوست داریم
و نمی دانیم این زندگی چیست
و نمی دانیم این روز چیست
و نمی دانیم این عشق چیست.

- ژاک پره ور
ترجمه: احمد پوری



سهراب سپهرى

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 28 شهریور 1393-01:33 ق.ظ

انس
مثل یک مشت خاکستر محرمانه
روی گرمای ادراک پاشیده می شد.
فکر
آهسته بود.
آرزو دور بود
مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند.
درکجاهای پاییزهایی که خواهند آمد
یک دهان مشجر
از سفرهای خوب
حرف خواهد زد؟

سهراب سپهرى - برگرفته از شعر تنهاى منظره - دفتر ما هیچ ما نگاه
عكس: گرداننده برگه



ویسلاوا شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 19 شهریور 1393-06:26 ب.ظ

قهر نکن عزیزم!
همیشه که عشق
پشت پنجره هامان سوت نمی زند
گاهی هم باد
شکوفه های آلوچه را می لرزاند
دنیا همیشه قشنگ نیست
پاشو عزیزم!
برایت یک سبد ،گل ِ نرگس آورده ام
با قصه ی آدمها روی پل
آدم ها روی پل راه می روند
آدم ها روی پل می ترسند
آدمها
روی پل
می میرند.

- ویسلاوا شیمبورسکا



رُزه آوسلندر

نوشته شده توسط :علیرضا
دوشنبه 17 شهریور 1393-10:58 ب.ظ

كدام تكه ى جهان
ما را جدا كرد
كدام تكه ى جهان
ما را تنها براى چند روز
دوباره به هم مى رساند
تا خطوط تازه ى شعر را آواز بخوانیم
تا دوباره پرواز را بیاموزیم
تا گذشته ى فراموشكار را به یاد آوریم
و تا دوباره
همدیگر را بدرود بگوییم

- رُزه آوسلندر



بیژن جلالی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 16 شهریور 1393-08:40 ب.ظ

اگر کسی مرا خواست
بگویید: رفته باران ها را تماشا کند.
و اگر اصرار کرد،
بگویید: برای دیدن طوفان ها
رفته است!
و اگر باز هم سماجت کرد،
بگویید:
رفته است تا دیگر بازنگردد...

- بیژن جلالی




درباره وبلاگ:


Instagram

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

نویسندگان:




طبقه بندی:


آخرین پستها:


آرشیو:



آمار وبلاگ:


The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox