بهترین شعرهایی که می خونم...

یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 5 آذر 1393-01:08 ب.ظ

«باران برای تو می‌بارد...»

این برگ‌های زرد
به خاطر پاییز نیست که از شاخه می‌افتند
قرار است تو از این کوچه بگذری
و آن‌ها پیشی می‌گیرند از یک‌دیگر
برای فرش کردنِ مسیرت...
گنجشک‌ها از روی عادت نمی‌خوانند،
سرودی دسته‌جمعی را تمرین می‌کنند
برای خوش‌آمد گفتن به تو...

باران برای تو می‌بارد
و رنگین‌کمان
ـ ایستاده بر پنجه‌ی پاهایش ـ
سرک کشیده از پسِ کوه
تا رسیدن تو را تماشا کند.

نسیم هم مُدام می‌رود و بازمی‌گردد
با رؤیای گذر از درزِ روسری
و دزدیدن عطرِ موهایت!
زمین و عقربه‌ی ساعت‌ها
برای تو می‌گردند
و من
به دورِ تو! //

*از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد» / نگاه 1392



یغما گلرویی

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 25 آبان 1393-12:55 ب.ظ

«غـار»

بیا به غار برگردیم!
به بدوی‌ترین بوسه‌ها
که بوی عقدنامه و مهریه نمی‌دادند...
تا عریانی، زننده به حساب نیاید
و زیباترین هدیه‌ی جهان
آتشی باشد که یک روز را
صرف روشن کردنش کنم برای تو...

بیا به غار برگردیم!
به روزگاری که
مایکروویو و تلویزیون را نمی‌شناخت
و در آن رنگین‌کمان اتفاقِ بزرگی بود؛
دندان‌درد
خدا را به یادِ ما می‌آورد
و پیدا کردنِ غذا
سفری عظیم به حساب می‌آمد
که به عشق یک لب‌خندت تن می‌دادم به آن...

بیا به غار برگردیم
تا تماشای مهتاب
اثری هم پای دیدنِ فیلم‌های برتولوچی داشته باشد
و سینه‌ریزی از گوش‌ماهی‌ها
که به دستان خود از ساحل گرد آورده باشمشان
با سِتی از برلیان برابری کند...

تصویری از تو را
بر دیوار غارمان خواهم کشید
تا باستان‌شناسان هزار هزاره‌ی دیگر
بدانند انسان کدام عصر
نخستین کاشفِ عشق بود! //

یغما گلرویی
*از مجموعه شعر «باران برای تو می‌بارد» / نگاه 1392


ادبیات جهان

نوشته شده توسط :علیرضا
یکشنبه 18 آبان 1393-10:36 ق.ظ

همه ی دختران باید شعری داشته باشند
که برای آن ها نوشته شده باشد
حتی اگر برای این کار
آسمان به زمین بیاید!

- ریچارد براتیگان



ادبیات جهان

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 8 آبان 1393-01:48 ق.ظ

اگر
خدای تو
پیش از هر چیز
از تو
پرستش می طلبد
شیطان است
یا
شیطانی ست
یا
حتما
دارد شیطان می شود.

- اریش فرید
ترجمه: مهدی سردانی، میرزا آقا عسگری



سعدی

نوشته شده توسط :علیرضا
پنجشنبه 1 آبان 1393-10:56 ب.ظ

خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی

دل خویش را بگفتم چو تو دوست می‌گرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بی‌وفایی

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی

چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشاهی

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی

من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی

تو که گفته‌ای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی

در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی


سعدی


ویسلاوا شیمبورسکا

نوشته شده توسط :علیرضا
سه شنبه 29 مهر 1393-01:23 ق.ظ

روزها، همه زودگذرند
چرا ترس؟
این همه اندوه بى دلیل براى چیست؟
هیچ چیزى همیشگى نیست
فردا كه بیاید، امروز فراموش شده است

- ویسلاوا شیمبورسکا



ویدا فرهودی

نوشته شده توسط :علیرضا
چهارشنبه 23 مهر 1393-07:07 ب.ظ

پس ِ دیوار سیمانی، کسی از عشق می‌گوید
- نمی‌گوید، چه می‌گویم؟-
صدایش عین فریاد است
صدایی سرخ چون مشرق
به وقت زایش روزی، به زیبایی ِ آزادی
و هر زیر و بمش دارد
   طنین نرم پروازی
            به سمت قله‌ی آغاز
- که در آغاز، انسان بود و آزادی-
و در هر واژه می‌بالد
            به سوی وسعت ابراز
            و بی‌پرواترین آواز
 
پس ِ دیوار سیمانی کسی افسانه می‌سازد
کسی که دست بسته نقش آزادی
کشیده
کسی که
به رغم هرچه رسم کهنه‌ی محبس
به قلب دخمه می‌تازد
و با آبی‌ترین ایمان
رهایی را می‌آوازد
 
پس دیوار سیمانی
مگر رستم تباری هست پنهان
که سقف سُربی زندان
مدام از هیبتش لرزان
نمی گنجاندش در خود
وحتا مرد زندانبان
شده در کار او حیران؟
 
پس ِ دیوار سیمانی، پس ِ درهای پولادین
نمی‌ماند صدا دیگر
هزاران آهنین همت
سرود عشق می‌خوانند
صدایی نیست، فریاد است.


ویدا فرهودی


شل سیلور استاین

نوشته شده توسط :علیرضا
جمعه 18 مهر 1393-12:25 ق.ظ

خورشید را می دزدم
فقط برای تو!
می گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت. می دانم!
آخ ... فردا!
راستی چرا فردا نمی شود؟
این شب چقدر طول کشیده...
چرا آفتاب نمی شود؟
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟

- شل سیلور استاین


احمدرضا احمدی

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 5 مهر 1393-01:17 ب.ظ

انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را
بیاد دارم كه در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم
ما نه آواره بودیم ، نه غریب
اما
این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت
می گفتند از كودكی به ما
كه زمان باز نمی گردد
اما نمی دانم چرا
این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند

- احمدرضا احمدی



ژاک پره ور

نوشته شده توسط :علیرضا
شنبه 29 شهریور 1393-11:14 ب.ظ

چه روزی است امروز
امروز هر روز است
دوست من
امروز همه ی زندگی است
عشق من.
ما همدیگر را دوست داریم و زندگی می کنیم
زندگی می کنیم و همدیگر را دوست داریم
و نمی دانیم این زندگی چیست
و نمی دانیم این روز چیست
و نمی دانیم این عشق چیست.

- ژاک پره ور
ترجمه: احمد پوری





درباره وبلاگ:


Instagram

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت

نویسندگان:




طبقه بندی:


آخرین پستها:


آرشیو:



آمار وبلاگ:


The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox